تبليغاتX
حق و صبر

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۴

کسانی معمولا زیر لبی، با بی باوری و از روی ناآگاهی نسبت به آن چه نمایندگان فرهنگی کلیسا و کنیسه، در کرسی های علوم انسانی دانشگاه های عمدتا غربی، بر سر اندیشه ورزی کنونی آدمی آورده اند، به کارگیری عنوان و انتساب حقه بازی در تاریخ هندیان را شایسته ندانسته و نصایح شبه عارفانه ای عرضه می کنند که از سر بی تجربگی است. اینان بدون توان ورود به این اصل و مبتدای نخستین که انسان شناسی در تمام شعبه های خود، از تاریخ و جغرافیا و جامعه شناسی و فلسفه و حکمت و مذهب و پژوهش در حوزه ی زبان ها و آشنایی با رجال و تدوین دائره المعارف و تدارک فرهنگ لغات و درویش تراشی و خلق اهل تصوف و عرفان و از این قبیل، به دلیل ساده ی فقدان پاره مکتوبی با عمر بیش از پانصد سال، در تمام زبان ها، که حتی به تلویح و تلمیح اشاراتی در این گونه امور بر آن ثبت باشد، سراپا حقه بازی است و با این حجت دیگر و به کنایه ی نبود فن کتاب نویسی تا قرون اخیر، توجه دهم که در همین باسمه های موجود نیز در دست هیچ کاتب کهنی از میان هیچ ملتی، ابزار نگارشی جز همان پر معروف ندیده ایم که هرکس مایل است با یکی از آن ها دو سطری بنویسد تا از کرده ی خود تا ابد پشیمان شود و با وجود ده ها و ده ها ریز مایه و مستند دیگر، باز هم کسانی هنوز به این ادراک کلان نرسیده اند که مجموعه ی دانستنی های موجود در باب علوم انسانی، به صورت یک بسته بندی با محتوای متعفن و مطلقا یاوه، یکجا دور ریختنی است و اینک نه تنها تکرار هر فصل و بحثی از آن ها علامت روشن بی خبری و نا آگاهی است، بل وظیفه ای در برابر خردمند جز این قرار ندارد که هر روزه برگی از این دروغ بافی ها را به زور بازوی نقد و نواندیشی پاره کند و به باد بسپارد، تا معلوم شود که تنها و تنها و تنها و تنها و یکتا متن کهنی که با تیغ انتقاد تیزتر و پر جلاتر می شود، قرآن حکیم و محکم است و بس. از این روی، هرچند برای ورود به مبحث آخرین و نهایی این سلسله یادداشت ها، که به خواست خدا مواریث بسیاری را بی صاحب و بازار همه گونه متاع در داد و ستد دروغ را یکسره بی بها و کساد می کند، اما ناچار و برای روشن شدن آن مبانی که هند امروز را به سرزمینی سرگشته و گرسنه با میلیون ها میلیون بی خانمان آواره در گذرگاه های عمومی و دل خوش به صدها خدای چند دست و پا و اسیر در چنبره ی انواع خرافات تبدیل و چنان نسبت به تغییر سرنوشت خود بی اعتنا و مسخ کرده است، که همان چند آنه ی از راه تکدی به دست آمده را، با طیب خاطر به آستانه متولیان یکی از هزاران هزار امام زاده ی هندوستان تقدیم می کنند! آیا چنین اوضاعی حاصل تاریخ طبیعی هند است و یا چهارصد سال حضور مسلط و ویرانگرانه ی انگلیسیان و در واقع نمایندگان مسلح یهود در هند، از راه مهمل نویسی و توطئه چینی، مردمی با فرهنگ دیرینه را در تالیفاتی دروغین، مغلوب محمود و بابر و مضحک تر از آنان، نادر افشار کرده اند تا میزان آدم کشی خود برای قبضه  همه چیز هند آرامش خواه را مخفی نگه دارند. چنان که مسئولیت کشتار و ویرانی های بی پایان اجرای پوریم در ایران را بر دوش اسکندر و عرب و مغولان دروغین گذارده اند!

این دو تصویر را در سال ۱۹۴۷ میلادی و در آستانه ی اخراج انگلیسیان از هند برداشته اند. سمت چپ تمام هستی و محل زندگانی یک خانوار هندی را می بینید و سمت راست سرنوشت نهایی یکی مثل آن ها پس از جان سپردن از گرسنگی را نشان می دهد. باور کنید عمق فاجعه و سنگینی آن آواری که یهودیان در لباس کارگزاران انگلیسی بر سر مردم هند خراب کرده اند تا به حدی است که پس از ۶۰ سال کوشش مداوم چاره اندیشان و برنامه ریزان و سیاستمداران و متخصصان هند، زندگانی عمومی در ملاء عام آن سرزمین، تغییر چندانی نسبت به این دو عکس نکرده، چنان که کم تر کسی از هند ماقبل ورود سربازان انگلیس خبر درست دارد و عمق تاریخ آن سرزمین، حتی تا دو قرن پیش، در ابهام افسانه ها تاریک مانده است.  مطالبی که مسئولان فرهنگی هند نسبت به آن حساسیت آشکاری نشان نمی دهند و با قبول تاریخ یهود نوشته برای هند، اینک مجرم این بی عدالتی ها و درهم ریختگی ها را محمود و بابر و نادر ظاهرا مسلمان می دانند که گویی این آخری تخت جواهر نشانی را از زیر پا و تاج مکللی را از سر سلطانی در هند برداشته است!؟ خردمند در برخورد با بی تفاوتی امروزین مردم هند نسبت به تجاوزات تاریخی دولت انگلستان، از عمق سازشی خبر دار می شود که میان دربار انگلیس و روشن فکران و سیاست بازان و پیش تازان آزادی هند برقرار بوده است! چنان که مورخ از خواندن خبر غارت های نادر به هند به قهقهه می افتد، زیرا با ملاحظه مظاهر مادی آن دوران، احتمال می دهد که نادر از آن تخت به غنیمت گرفته، در خیمه ای میان بیابان استفاده می کرده و یا دور اندیشانه برای اجاره به سلاطین قاجار، که ساختمان و سقفی از آنان سراغ کرده ایم، از هند تا به ایران همراه خود کشانده است!؟

«در طی صد ساله ی پس از مرگ اورنگ زیپ هند مجموعه ی عجیب و شگفت انگیزی بود و به یک شهر فرنگ رنگارنگ شباهت داشت که دائما شکل ها و نقش های اش تغییر می یافت و هیچ چیز زیبا و تماشایی هم در آن نبود. یک چنین دورانی برای ماجرا جویانی که جرات و گستاخی استفاده از فرصت را دارند و به وسایل و روش ها هم اهمیتی نمی دهند، به ترین زمان است. به این جهت ماجراجویان در سراسر هند فراوان شدند. ماجراجویانی از خود هند و کسان دیگری که از مرزهای شمال غربی (سپاه نادر) سرازیر شدند و بالاخره دسته ای مانند انگلیسی ها و فرانسویان که از ماورای دریاها به هند آمدند. هرکس و هر گروه نقش خویش را ایفا می کرد و برای منفعت خویش می کوشید و حاضر بود که تمام اشخاص دیگر را نابود کند و از میان بردارد. گاهی اوقات نیز دو گروه و یا بیشتر با هم متفق می شدند تا سومی را نابود و سرکوب کنند و بعد بلافاصله به جان یکدیگر می افتادند». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص ۶۲۰)

این قصه ی عامیانه ی بی رنگ و رو، در باب دوران نزدیک به معاصر هند، تعبیر و تفسیر یک روشن فکر اهل مجادله با تاریخ و یک کرسی گذرانده ی دانشگاه لندن در رشته ی حقوق بین الملل و یک رهبر آتی ملتی است که برای رهایی هند رزمیده و سپس در هند آزاد شده تا مقام اولین نخست وزیر بالا جهیده که بد نیست در مفاهیم آن کنکاش بیش تری کنیم. اورنگ زیب دروغین، چنان که خود نوشته اند و نهرو خلاف دیگران، او را آخرین سلطان مغول می خواند، در سال ۱۷۰۶ میلادی در می گذرد و دوران صد ساله پس از مرگ او به سال ۱۸۰۶ میلادی ختم می شود، نهرو در سال ۱۸۸۹ میلادی متولد شده، که با زمان مورد گفت و گو، فقط ۸۰ سال فاصله دارد و اگر اوقاتی را هم برای بلوغ او در حد مطالعه ی مقدماتی در تاریخ هند منظور کنیم، پس نهرو از سرنوشت مردم سرزمین خویش، صد سال دورتر از این گونه فرمایشات چیز چندانی نمی دانسته و آن را شهر فرنگ خوانده است!!! وقتی به فرمان مرکز معینی، تابع نحوه ی نگاه یهودیان به تاریخ این منطقه، لازم می شود در زمانی واحد انگلستان و فرانسه و هلند و مغول و نادر را به هند بخوانند، ماهرترین دروغ نویسان نیز سخنی قابل فهم تر از افاضات نهرو درباره ی هند نخواهد داشت. بنیان اندیشان اینک به خوبی باخبرند که نگاه نهرو به تاریخ جهان نیز چیزی بیش از نگاه او به تاریخ هند، ندارد.

   

معبد کهن گوتور کوچ در غار الورا

اینک جای آن نیست از نوسازی بودا بگویم، که گرچه دو درصد مردم هند نیز بدان اعتقاد ندارند، اما همه جا سمبل و حامل همه گونه دارایی های آن سرزمین شناسانده اند و برای ارائه ی نشانه های تشابه، یادآوری کنم که مبلغان و معرفان فرهنگ و معتقدات کنونی مردم هند، درست مانند ایران و بین النهرین، مایل نیستند به عمق و علائم حضور آن مردم وارد شوند و با دقت تمام مواظبند مشتاقان دیدار از هند با برنامه ریزی از پیش تعیین شده، تنها به تماشای آثار قلابی مغولی برده شوند که یک قرینه سازی چهار سویه ی سهل انگار و بی بها و سردستی ساز، به نام تاج محل را با به هم بافتن افسانه ی یک مهربانی بازاری، سمبل بروز یک عشق جاودانه و غیر قابل تکرار مغولی گرفته اند تا بازدید کنندگان از هند فراموش کنند که هند از دو هزاره پیش دارای مغاره های منقوش است و میراثی از معماری را همراه خود دارد که آخشاردام تنها بازتابی از آن است و  می تواند رب النوع غار الورا را به الگوی بودای بعدی تبدیل کند، چنان که هر از راه رسیده ای به ایران را یکسره به خرابه های نیمه تمام تخت جمشید و شهرهای ظاهرا تاریخی اما نوساز اصفهان و شیراز و کاشان هدایت می کنند!

معبد سامارای در رامنگر مدرس

 

درشت نمایی حجاری های دیوار همان معبد

این نمایی از معماری باور نکردنی معبد سامارای در مدرس است. غور در تکنیک ساخت آن و در چهار دیوار لوس و مرمرین تاج محل، که مرا به یاد کاخ مرمر تهران می اندازد، مقایسه ی گنبد واتیکان با کوه دماوند است. این تصویر را «جان ساش» قریب ۱۴۰ سال پیش برداشته و اگر مایلید میزان عنایت کنونی بدان را بدانید به بروشورهای سازمان های توریستی داخل و خارج هند، که مسافر به آن خطه می برند، رجوع کنید تا معلوم شود در اساس نام مدرس را در رپرتوار مناطق قابل ارزش هند برای بازدید نمی آورند.

 

شاید این عکس مانده از سال ۱۸۷۰ میلادی تنها یادگار این معبد هندوییستی در شمال منار قطب باشد که امروز هیچ اثری از آن نمی بینیم. زیرا باز سازی و حفظ آن در کنار منار قطب از تبلیغ و تاثیر در باب خرده بناهای به اصطلاح مغولی اطراف آن می کاست، چنان که امروز اصولا مفهوم هندوییسم روشن نیست و جان مایه آن را در صدها و بل هزاران خرده باور جدید التاسیس دیگر برای تبدیل ملتی واحد و متحد به ابواب گیج کننده ای از شبه مذاهب گوناگون ریز ریز کرده اند، که آوازمند ترین آن ها سیکیسم و ماراتاهیسم است! به راستی که هند امروز کم ترین شباهتی با هند ماقبل ورود یهودی ـ انگلیسیانی ندارد که چهارصد سال پیش با قصد تصرف خونین آن خطه با توپ ها و کشتی های خود به هند وارد شدند، چنان که نظیر همان فرقه سازی و فرقه بازی های دشمن تراش و هویت خراش امروزین، در پوشش و با نام مذاهب گوناگون اسلامی، که هر یک ده ها حاشیه ی عقیدتی دیگر را یدک می کشند، نزدیک است مسلمانان را به طور کامل از فرمایشات و فرامین قرآن دور کند.

«الا لله الدین الخالص و الذین اتخذوا من دونه اولیاء مانعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی ان الله یحکم بینهم فی ما هم فیه یختلفون ان الله لایهدی من هو کاذب کفار. های دین بی غش از آن خداوند است و آنان که دون او را سرور خود می گیرند و ستایش آنان را موجب تقرب به خدا می دانند، در این اختلاف مشمول داوری خداوندی خواهند شد که هیچ دروغ زن کافر صفتی را هدایت نمی کند». (زمر، ۳)

آیا کسی از میان چاره اندیشان جهان اسلام قرآن نمی خواند تا مفهوم اشاراتی بدین صراحت را دریاید؟! 

       

معبد جیان بجی در بنارس

چنان که این معبد هندوییستی در بنارس با آرایه های داخلی شگفت انگیز را به چشم بازدید کنندگان از هند نمی رسانند و در جای آن به اگرا فورت می برند که در مجموع جز نمایشی از انواع بازتاب های ستاره ی داود نوساخته نیست. خون مورخ رنگ می بازد هنگامی که می داند مشهورترین منادیان آزادی از قبیل نهرو در این جا به جایی فرهنگ دیرین هندوییسم، که امروز به کلی ناشناخته است، به صورت بدترین انگلوفیل ها با لندن نشینان همکاری کرده اند. همان گونه که امروز عالی مرتبه ترین مسئولان مکتبی میراث فرهنگی ما برای بازگرداندن نمایشی گل نوشته قلابی و توراتی کورش یقه می درانند و اینک دیگر ناگزیرم پرده از عجیب ترین و وسیع ترین حقه بازی های کنیسه و کلیسا بردارم که تاریخ تصرف پر خون هند را  به تعارفات و تصورات ابلهانه و کودکانه آلوده اند.

«در انگلستان ملکه ی الیزابت در سال ۱۶۰۰ فرمان تشکیل «کمپانی هند شرقی» را داد و دو سال بعد هم مکمپانی هلندی هند شرقی» تشکیل شد. این دو کمپانی فقط به منظور بازرگانی تشکیل شدند». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص ۵۲۰) 

بعدها و در سال ۱۶۶۴ نیز کمپانی دیگری به این مجموعه با نام «کمپانی هند شرقی فرانسه» افزوده اند تا به ظاهر ماجرای تصرف و غارت بی پایان و مسلحانه ی هند را به صورت سلسله رقابت های تجاری میان چند واحد غیر رسمی و غیر دولتی درآورند تا جرم فقر پایان ناپذیر کنونی هند را که حاصل غارت دراز مدت دولت انگلستان است، به گرده ی چند ماجراجوی غیر مسئول بگذارند. پرده بازی ابلهانه ای که در کشتار سرخ پوستان اتازونی به کار بردند و از فرط گستردگی توحش، در امتداد آن به اعمال انجام گرفته در آفریقا درمانده شدند.

«کمپانی هند شرقی بریتانیا (انگلیسی: The British East India Company) و یا شرکت جان (انگلیسی: John Company)، یک شرکت سهامی عام بود که ملکه الیزابت اول در ۳۱ دسامبر ۱۶۰۰ یک امتیازنامه سلطنتی را به هدف کسب امتیازهای تجاری در هندوستان به آن اعطا کرد. امتیاز نامه شاهی به شکلی موثر کمپانی معظم هند شرقی نوظهور را به سوی انحصار ۲۱ ساله همه تجارت در هند شرقی رهنمون شد. کمپانی از یک مسئله تجاری مخاطره آمیز به چیزی تبدیل شد که در عمل زمام امور هندوستان را با بر عهده گرفتن نقش پشتیبان حکومتی و نظامی، تا هنگام انحطاط در ۱۸۵۸ در دست داشت. این کمپانی مستقر در لندن مسئول آفرینش استعمار بریتانیا بود. کمپانی در ۱۷۱۷، فرمانی سلطنتی از فرمانروای گورکانی دریافت کرد که این کمپانی را از پرداخت عوارض واردات کالا به بنگال معاف می‌کرد؛ این یک مزیت اقتصادی قطعی در بازار هندوستان به شمار می‌رفت. پیروزی قطعی سر روبرت کلیو در نبرد پلاسی در ۱۷۵۷، عامل اصلی در بنیان گزاری نیروی نظامی و نیروی اقتصادی کمپانی هند شرقی بود. فرانسوی‌ها در حدود ۱۷۶۰، به بیرون از هندوستان، به استثنای شماری از تجارت خانه‌ها در کرانه‌هایی همانند پوندیچری، رانده شدند.
کمپانی همچنین به راه‌های میان هندوستان و
بریتانیای کبیر توجه نشان می‌داد. در اوایل ۱۶۲۰، کمپانی ادعای مالکیت بر منطقه کوه میز در آفریقای جنوبی، را مطرح کرد، سپس دست به اشغال و فرمانبر کردن سنت هلن زد. کمپانی در هنگ کنگ و سنگاپور نیز چنین کرد؛ کاپیتان کید را به کار گرفت تا از دزدی دریایی جلوگیری شود، و دست به برداشت محصول چای در هندوستان زد. از دیگر روی داد‌های قابل توجه در تاریخ کمپانی، آن بود که، ناپلئون را در سنت هلن زندانی کرد، و سود سرشاری از الیهو یال برد. فراورده‌هایش پایه جنبش چای بوستون در آمریکای مستعمراتی بود.
کشتی سازی‌های این کم‍‍پانی مدلی برای
سن پترزبورگ فراهم آوردند که عناصر اجرائی آن در بوروکراسی هندی برجا ماند، و ساختار شراکتی آن نخستین نمونه موفق از یک شرکت سهامی عام بود. به هر حال، مطالبات مسئولان کمپانی در خزانه داری بنگال به شکلی تراژیک منجر به عجز استانی در شکل قحطی شد که میلیون‌ها نفر را در سالهای ۱۷۷۰ تا ۱۷۷۳ به کشتن داد.
این شرکت با نام شرکت بازرگانان لندن تجارت کننده هند شرقی (انگلیسی: The Company of Merchants of London Trading into the East Indies)، به دست محفلی از تاجران نوآور و تأثیرگذار، بنیان نهاده شد؛ که، توانستند امتیازنامه سلطنتی را برای انحصار تجارت در
هند شرقی برای زمانی پانزده ساله به دست آورند. کمپانی ۱۲۵ سهام دار، و سرمایه‌ای برابر ۷۲٫۰۰۰ پوند داشت. به هر روی، در هند شرقی نخست کمی بر کنترل هلندی‌ها بر تجارت ادویه اثر گذاشت، اما در همان ابتدا نتوانست پایگاهی ماندگار بنیان نهد. سرانجام، کشتی‌های کمپانی به هندوستان رسیدند و در سورات پهلو گرفتند؛ که به عنوان نقطه ترانزیت تجاری در ۱۶۰۸ بنیان نهاده شد. دو سال بعد به محض شناسایی تجارت خانه‌ها، تصمیم به ساخت نخستین کارخانه این کمپانی در شهرک ماچیلیپاتنام در کرانه کوروماندل در خلیج بنگال گرفته شد. سود‌های سرشار گزارش شده از سوی کمپانی پس از پیاده شدن در هندوستان که احتمالاً به واسطه کاهش در هزینه‌های جاری منبعث از نقاط ترانزیت بود، در آغاز شاه جیمز اول را به اعطا پروانه‌های مشابه برای دیگر شرکت‌های تجاری در انگلستان واداشت؛ اما در ۱۶۰۹، او امتیازنامه کمپانی را برای زمانی نامحدود تمدید کرد، با افزودن بندی که تصریح می‌کرد که اگر تجارت برای سه سال پیاپی سود نمی‌داشت امتیازنامه برای همیشه ملغی می‌شد.

نفوذ در هندوستان: تاجران هر از چندی با همتایان هلندی و پرتغالی خود در اقیانوس هند درگیر می‌شدند. یک رویداد تعین کننده که توجه جهانگیر امپراتور گورکانی را به کمپانی جلب کرد، پیروزی آن‌ها بر پرتغالی‌ها در نبرد سوالی در ۱۶۱۲ بود. شاید با پی بردن به پوچ بودن جنگ‌های تجاری در دریاهای دور، انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند تا جای پایی در سرزمین هندوستان بیابند، با تحریم رسمی هر دو کشور، از پادشاه خواستند تا دست به فرستادن ماموران سیاسی بزند. در ۱۶۱۵، سر توماس رو از سوی جیمز اول پادشاه انگلستان مامور شد تا جهانگیر امپراتور گورکانی هند را ببیند جهانگیر بر بیش تر شبه قاره هند، و نیز افغانستان امروزی فرمان می‌راند. هدف از این ماموریت تنظیم پیمان نامه‌ای تجاری بود که به کمپانی حقوق انحصاری ساخت کارخانه در سورات و دیگر نواحی را می‌داد. در برابر از کمپانی خواسته شد تا تحفه‌ها و هدایایی از فروشگاه‌های اروپایی را به درگاه امپراتور پیش کش کند. این ماموریت کاملاً موفقیت آمیز بود و جهانگیر از طریق سر توماس رو نامه‌ای به پادشاه فرستاد.


منبع: ویکی پدیای انگلیسی

از منظور این هذیان مطلق و محض و ناگزیر غیر مستند، با صد بار خواندن هم نمی توان سر درآورد و تنها دانشی که در آن نمی یابیم شرحی بر نحوه عمل کرد کمپانی هند شرقی در هندوستان تا حد تصرف آن سرزمین است. آیا مایلید به اتفاق معلوم کنیم چرا برای کمپانی بزرگ و دروغینی که ظاهرا تاریخ و سرنوشت مردم هند را زیر و رو کرده، منبع و ماخذی وجود ندارد و دریابیم که اصولا اختراع کمپانی هند شرقی را، درست مانند محمود و مغولان و اعزام قاطر سوار ناشناس و بی نشانی از دهات خراسان برای تسخیر آن شبه قاره، علی البدل چه چیز قرار داده و برای اختفای چه مطلبی ساخته اند؟! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 20:0 |

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۳

برنارد لوییس کتابی دارد به نام «خاور میانه، از ظهور مسیح تا امروز» که گرچه جز مغول و سلجوق و عثمان نامه ی داستانواره و دور و دراز نیست، ولی از اسناد شرق شناسی معتبر شمرده می شود. به جهاتی نیازمند بازخوانی آن کتاب شدم و در ورود به نخستین برگ و در برخورد با اولین سطور، بوی تورات و تمهیدات استعماری را شنیدم و کتاب را کنار گذاردم. 

«در آغاز عصر مسیحی، منطقه ای که اینک خاور میانه می نامیم، برای نه بار اول و نه بار آخر، در تاریخ مدون چند هزار ساله اش، مایه ی اختلاف میان دو دولت مقتدر مستکبر بود. نیمه ی غربی منطقه، مشتمل بر ممالک پیرامون مدیترانه از تنگه بوسفور تا دلتای نیل، سراسر جزء امپراتوری روم شده بود. تمدن کهن این سرزمین ها رو به زوال نهاده و شهرهای قدیمی آن، تحت استیلای حکام رومی و یا شاه زادگان محلی دست نشانده آن ها بود. نیمه شرقی منطقه متعلق به امپراتوری پهناور دیگری بود که یونانیان و سپس رومیان آن را پرسیا و خود مردمان اش ایران می خواندند». (برنارد لوییس، خاور میانه، فصل اول، ص ۳۲)

صرف نظر از این که جزء کوچکی از داده های فوق نیز انطباقی با واقع امور ندارد و در آستانه ی ظهور مسیح سرزمینی به نام ایران قابل بازیافت نیست، اما امروز در محضر بنیان اندیشان، این گونه صحنه آرایی های تاریخی برای ملت های کهن این منطقه، که پایه گذار تمدن بوده اند و آدم کشی بی همانند پوریم، حاصل سعی پنج هزار ساله ی آن ها برای گسترش همزیستی و دانایی را خاکستر کرد، سند اعلام جرم جهانی علیه دانشگاه های غرب و هر پاراگراف و فصل و سطر آن ها، تابلوی روشن کوشش کنیسه و کلیسا برای انتشار دروغ در جهان است و کلمات هزار گونه از این تالیفات، مثلا و فقط در برابر متن یادداشت شماره ی ۲۲۲ از مجموعه مقالات ایران شناسی بدون دروغ، رنگ می بازد، مانند برف در برابر آفتاب ذوب می شود و پرده از ماموریت محققین و مولفینی بر می دارد که قادرند هر سرباز قلابی مغول و عرب را تا انتهای پس کوچه های شرق میانه برای ثبت نحوه ی اجرای تاراج و کشتارشان، تعقیب کنند، اما گویی هرگز نام پوریم را نشنیده و چیزی از آن قتل عام نمی دانند!؟ 

 مقبره ایل توتمیش، نمای شرقی                                         مقبره سلطان قاری نمای شرقی

تدارک دروازه ی جدید برای قطب منار

کاسبی پر درآمد انبوه سازی برای مغولان هند، سازمان گردشگری آن کشور را وادار کرده است تا بی وقفه سوراخ سنبه های دیگری، حتی به صورت گور، به نام و برای این یا آن امپراتور و دستیاران مغول او روی هم بچیند، بر آن ها همان رنگ اخرایی معمول را بپاشد، بر چند نقطه ی آن ابیاتی به خط فارسی بنشاند، حجاری یکی دو گل بته ی سنگی باسمه ای و رنگارنگ را بر در و دیوار بچسباند و سرانجام بر مبنای این نوسازی ها، سطور تازه ای بر دانش نامه ی مغولان هند بیافزاید!

مسجد بیگم پوری نمای ورودی

با نمایش تصویر بالا و آن چه در پی می آید، به تماشای زاویه ی تاریک مانده ی دیگری از بناهای مغولی هند می روم، نوری بر آن می تابانم تا با وضوح تمام دریابیم که اغلب بناهای مغولی هند را پس از محو مجدانه ی آثار آتش سوزی ها، آماده ی نمایش کرده اند. چنان که در تصویر بالا آن مقدار از بنا که رد آتش سوزی را بر خود ندارد، از تعمیر جدید خارج شده، چنان که سمت چپ دیوار زیرین را، که آسیب کم تری داشته، فقط شست و شو داده اند، تا در فرصت بعد رنگ پاشی کنند.

مسجد خیر کی، نمای ورودی

در این جا نوسازی دیوار سمت چپ تقریبا تمام است و سنگ چینی بخشی از مناره ها را نیز تعویض  کرده اند، اگر بتوانیم گوشه ای از سیاهی فراز سر در اصلی را حاصل رد آب باران بدانیم، بی شک تیرگی های مانده بر مناره ها جز بقایای دود زدگی نیست. مورخ در برخورد با انبوه تصاویر آتش سوزی در ابنیه به اصطلاح مغولان هند، مطمئن شد که نام گذاری مسجد بر اغلب آن ها فریبنده و جاعلانه است.

       

       اگرا، مسجد کاچپورا، تاریخ عکس ۱۹۷۸                       پانی پات، مسجد کابلی باغ، تاریخ عکس ۱۹۸۲

فاتح پور سیکری، تو دارمل، تاریخ عکس ۱۹۸۵                        سبز برج، دهلی، تاریخ  عکس ۱۹۷۸

 

در منظره ی بقایای این خرابی ها دقیق شوید. انهدام توام با شعله ور کردن بنا نخستین بازتابی است که از این باقی مانده ها منعکس می شود. مطلب قابل اعتنا و مهم این که آثار برجا از این آتش سوزی ها از اقدامی نه چندان دور خبر می دهد، زیرا گذشت زمان و بارش فراوان بازان قادر نبوده است از ضخامت و وسعت لایه های دوده بر در و دیوار بکاهد.

تین برج، محراب و دیواره های داخلی

آتش سوزی تا درون به اصطلاح شبستان و محراب ها را گداخته و کوشش سی ساله ی دولت هند برای باز سازی آن ها، چنان که در تصاویر بعد شاهد می شوید، هنوز نتیجه ی کافی و کامل را از جمله در تصویر خرابی های زیر با دیوارهای سوخته نداده است که تنها به محوطه سازی آن عنایت کرده اند. شاید سازمان گردشگری هند در سال های آتی بتواند معلوم کند که کدام امپراتور مغول در این به اصطلاح مدرسه در خارج از دهلی زبان فارسی می آموخته است!؟

مدرسه حوزه ی خاص  

تاج محل،دروازه ی اصلی و ورودی جنوبی مجموعه

و این هم تصویری از مدخل جنوبی مجموعه ی تاج محل، در روزگاری نه چندان دور. حتی پس از مقدمات نوسازی آن، از جمله با تجدید ساخت مناره های اطراف، هنوز می توان شاهد آثار تخریب و آتش سوزی در این دروازه ی ورودی بود که البته مهاجمان مبهوت مانده از دیدار زیبایی بنای اصلی، ظاهرا کم ترین تعرضی به مقبره آن دو عاشق نداشته اند!!؟ 

اگرآ،دروازه الفانت

و این هم دروازه ی الفانت در اگرا فورت، کار رنگ پاشی و در حقیقت شیره مالی بر سر بازدید کنندگان در بنای میانی دروازه به پایان رسیده است، هرچند دیوار اطراف را هنوز به طور کامل بالا نبرده اند و بقایایی از ابنیه ی نیمه ویران و سوخته ی قدیمی در انتهای سمت چپ عکس دیده می شود. 

چنان که این بنا در مجموعه ی اگرا فورت، گرچه شیروانی های سبک ایونیک دارد و لکه هایی از آثار سوختگی پیشین از زیر ضخامت رنگ بیرون زده، اما به هر حال آماده ی بازدید است.

اگر به میزان کافی کنجکاوی کنید و به محوطه های مسدود و غیر مجاز سرک بکشید و وارد شوید، هنوز در فاتح پور سیکری هم به چنین یادگارهایی از ابنیه ی سوخته و ویران قدیمی بر می خورید که تاکنون اقدام به سنگ چسبانی و رنگ پاشی آن نکرده اند و به درستی نمی دانند این چهار دیوار آجری ویران و نیمه سوخته را باید به کدام امپراتور مغول ببخشند!

 

چند منار، پایه ی منار

حتی پس از بارها پاشیدن رنگ، که رگه های میان آجر چینی ها را هم پر کرده، باز هم لکه های سیاه سوختگی از میان ضخامت رنگ های دیوار این پایه منار بیرون زده است!

و بالاخره این تصویر نه چندان جدید، برداشته ای از برجک مسجد شرقی مقابل بنای اصلی تاج محل است. اوضاع دو سوی بنا را با هم مقایسه کنید. چه می بینید؟ سمت راست بخش از تعمیر درآمده و سمت چپ دیواری مملو از آثار سوختگی است که مشغول قاب بندی و دوده برداری و رنگ اندازی آن اند. معلوم نیست آتش اندازان بر این برجک مسجد، چرا به سراغ بنای ملوس تاج محل نرفته اند که فقط چند ده متر با این برجک فاصله دارد؟ (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 1:30 |
 

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۲

برای کشف رمز بناهای ظاهرا مغولی در هند و جست و جوی صاحبان اصلی آن ها، توجه به این نکته اهمیت اساسی و دست اول دارد که بدانیم این آثار، در سراسر هندوستان، با مراکز تجمع شهری، به میزان زیاد فاصله دارد و به معنایی همگی را در میان بیابان ها ساخته اند! این که مثلا حاکمان به اقتدار مشهور شده ای، چون جهانگیر و اکبر، برای رفتن به خانه و مسجد، چهل کیلومتر از دهلی دور شوند، که یک روز مسافت با مرکبی راهوار است، از شوخی های معمول مورخین کنیسه و کلیسا با مردم خطه ما شناخته می شود.  

«نه اورنگ زیب و نه هیچ یک از دیگر پادشاهان گورکانی کاخ ها و مجموعه های بزرگ شهری نساخته اند. اورنگ زیب و جانشینان اش فقط بناهایی به کاخ - قلعه های شاه جهان اضافه کردند. در ۱۰۶۹ قمری اورنگ زیب پیرامون قلعه ی اگرا یک دیوار دفاعی دیگر افزود که شیر حاجی نامیده شده است». (ابا کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۱۲۵)

چیزی نخواهد گذشت بی اعتباری این ذهنیات تکراری بدون مستندات و مرتبه را آشکار خواهم کرد و برای آشنایی با نمونه های منحصر به فردی از یاوه بافی و روده درازی از این قبیل که امپراتوری در تخت جمشید پلکانی ساخته و با همین مجوز، به تاریخ وارد شده و دهه ها حکومت کرده و یا حاکم مغولی در هند، بر معماری نمایشی بی بهای زمام دار ماقبل خود دیوار دفاعی تازه افزوده، دعوت می کنم که به شرح قلعه آگرا در بروشورهای رسمی وزارت جهان گردی هند، دقیق شوید.    

«قلعه آگرا: پس از تاج محل، قلعه آگرا در نزدیکی فاتح پور سیکری و در ۴۰ کیلومتری اگرا، از مراكز ديدني هند است كه اكبر، امپراتور مقتدر مغول آن را ساخته است. قلعه آگرا تركيبي از عمارت ها و كاخ هايي است كه توسط اكبر، جهانگير، شاه جهان و اورانگ زیب بنا شده و در واقع به موزه اي از بناهاي متنوع فرمانروايان مغول تبديل شده است. قلعه از ديوارهاي محكم و ضخيم از جنس سنگ ماسه اي ساخته شده است. قبلا دو راه آب پر از كروكوديل و قورباغه در اطراف آن قرار داشت كه عبور دشمن را مشكل مي كرد. ساخت آن حدود هشت سال و تحت نظارت كشيم خان، فرمانده ارشد اكبر و حاكم كابل انجام گرفت. اين قلعه پيش تر چهار دروازه داشت كه امروز دو دروازه آن داير است. دو دروازه ديگر يعني دروازه آب و دروازه درشاني براي هميشه مسدود شده است. دروازه ضلع جنوبي، دروازه امرسينگ، مخصوص عموم است. پس از عبور از اين دروازه، كاخ جهانگير، باغ گریپ، خاص محل، ديوان خاص، شيش محل، سومان برج، نگين مسجد، ديوان عام، مينا مسجد و موتي مسجد است. دروازه دهلي، كه ورودي اصلي رو به مسجد جامع اصلي آگراست. امپراتور مغول براي عبادت خورشيد در حال طلوع از دروازه درواني كه امروز بلا استفاده است، استفاده مي كرد. اكبري محل، شاه جهاني محل، كلا تخت، سيف تخت و سليم گره نيز ارزش ديدن دارد. در كل مي توان گفت قلعه آگرا مانند تاج محل از نمونه هاي زيباي معماري مغولی است». (برگرفته از مقدمه بروشور سازمان گردشگری هند)

چنین توصیفات بی بها از این قلعه بزرگ و سپردن حفاظت آن به قورباغه ها و تمساح ها، که معمولا قورباغه ها را هم می خورند، بر ناآگاهی تدوین کنندگان این افسانه ها در باب ابنیه مغولی هند گواهی می دهد، چنان که حاکم کابل را وادار کرده اند تا محل حکومت خود را برای سرپرستی بنای قلعه آگرا به امان خدا بسپارد و اکبر شاه را که ظاهرا مسجد ساز بزرگی بوده، هر صبح به عبادت خورشید گمارده اند!  شگفت این که گرچه فاتح پور سیکری و اگرا فورت، به عنوان شهر و پایتخت و سکونتگاه امپراتوران مغول هند و خدم و حشم دستگاه سلطنت، در دیوارهای بلند و بسته ای محصورند، اما در این دو مجموعه ی به هم ریخته و پراکنده، حتی یک سرویس بهداشتی و آشپزخانه دیده نمی شود! احتمالا این سرکردگان مغول هم، چون سران هخامنشی، خام خوار بوده، احتیاجات خود را در بیابان برمی آورده و مبتکر استنجاء با کلوخ بوده اند!  

نمای بیرونی و دروازه ی اصلی اگرا فورت

گوشه ای از محوطه ی داخلی اگرا فورت

شاید این بنای مرمری ناهمگون با دیگر نمونه های اطراف را، در دهه های اخیر، با اضافات مواد اولیه تولید تاج محل در محوطه ی اگرا فورت بالا برده باشند، که به آن خواهم رسید. اینک زمان است با بذل توجه به این ساخت و سازها، که به راستی در مقایسه با معابد باستانی و یا آخشاردام کنونی، معمار سازی های فوق بازاری شناخته می شود، دریابیم که نیاز به تامین درآمد ملی، غارت جیب بازدید کننده های مشتاق دانایی را، از راه بزرگ نمایی دروغین باسمه ها، مجاز و موجه کرده و در این راه، مسئولین این گونه امور در چین و ترکیه و اندونزی و هندوستان و ایران تفاوتی ندارند، که هر یک شیره محلی تازه ای بر سراپای توریست های از همه جا بی خبر می مالند و در عین حال بر برگی از تواریخ یهود نوشته در باب مشرق زمین، مهر تایید می زنند.

نمای بیرونی و دروازه ی اصلی فاتح پور سیکری

 گوشه ای از محوطه ی داخلی فاتح پور سیکری در حال ساخت

و این هم بخشی از محوطه ی داخلی فاتح پور سیکری. حتی قطعه سنگی که عمری بیش از یکی دو دهه داشته باشد، در این مجموعه ی پر آوازه نمی بینید، چنان که آب نمای حیاط میانی آن هنوز در حال ساختن است. شاید پس از بازدید از تصاویر بعدی، با یقین کامل بپذیریم که وسعت میزان نمایشات قلابی در آثار معماری گورکانی هند، نمونه ی دیگری در جهان ندارد.

چنان که در این عکس نسبتا قدیمی یکی از مکان های مورد علاقه امپراتوران مغول را از پایه در حال ساخت می بینید تا قرینه ی هندی بالا بردن بنای مسجد شیخ لطف الله به عهد رضا شاه در اصفهان باشد، همان طور که در تصویر زیر، کار نوسازی آب نمای نیمه کاره ی محوطه ی میانی فاتح پور سیکری را به پایان رسانده اند.   

ضایعه و ضربه ی اصلی این نوسازی های بچگانه که هر نوآشنای با فن معماری را، از این همه آوازه ی بی دلیل در باب آن ها به حیرت می اندازد و جز صحنه سازی برای کسب درآمد از گردشگران جهان نیست، زمانی پدیدار می شود و فرود می آید که از طریق این سنگ و کلوخ های قلابی، برای قوم مفقود مغول، تا بیخ گوش تاریخ معاصر دنباله نوشته اند!   

مقبره و مسجد همایون تاریخ برداشتن عکس ۱۹۸۹

این تصویر مسجد و مقبره ی امپراتور همایون در اطراف دهلی را، برابر اعلام کتاب ابا کخ، در سال ۱۹۸۹ میلادی، یعنی ۲۰ سال پیش برداشته اند. به ورودی شبستان میانی با دو نورگیر بلند توجه کنید که کاملا مسدود است و تفاوت رنگ آجر چینی، قضاوت در باب نو ساز بودن آن را آسان می کند.    

مقبره و مسجد همایون تاریخ برداشتن عکس نامعلوم

در این تصویر قدیم تر، مدخل ورودی شبستان اصلی را کاملا گشوده می بینیم، که داخل آن را طاق نماها و  آرایه های سنتی این گونه ابنیه در هند پوشانده است. آیا مایلید بقایای معماری گورکانیان هند را از زاویه ای دیگر ببینید که برخی از آن ها، از جمله تاج محل را بازمانده هایی از چهار قرن پیش می گویند؟!

فاتح پور سیکری، قوش خانه، تاریخ عکس ۱۹۸۵

این بنای در میان بیابان، عکسی از همان قوش خانه ی تیش مامانی تصویر قبل است، که در ۲۵ سال پیش برداشته اند، تصویری که جدای از بر باد دادن تاریخ گورکانیان هند، بازدید از آن یک آنه به جیب دولت هند از طریق جذب توریست واریز نمی کرده است. یک بار دیگر به عکس دقیق شوید تا شاید شناسایی دشمنان تاریخ و فرهنگ مردم ممتاز مشرق زمین و مزدوران داخلی آن ها، از ترک و فارس و هندی و چینی و اندونزیایی، چندان دشوار نباشد، که یکی ایاصوفیه تازه ساز و فکسنی را کلیسایی ۱۷۰۰ ساله اعلام می کند، آن دیگری جاده های کهن سرزمین اش را دیوار دفاعی در برابر مغولان می گوید، سومی بوروبودوی ساخت یونسکو را معبد بودیستی ۸۰۰ ساله در جنگل های اندونزی می شناساند و چهارمی خرابه های نیمه ساختی را، گوهر معماری جهان تبلیغ می کند. آیا جواهر لعل نهرو به دنبال دیدار از چنین خرابه های فاقد اسلوب و ارزشی، از شهر و پای تخت بزرگ اکبر مغول نوشته و آیا در این گونه مسائل نهرو هم بازیگر همان نقشی بوده است که رضا شاه پس از دیدار از تخت جمشید به عهده گرفت و یا روسای مکتبی این جمهوری، حتی پس از انتشار مستند تختگاه، میان ورودی های تخت جمشید، با ژست های باسمه ای ملی، تصاویر یادگاری بر می دارند!؟

فاتح پور سیکری، تودارمل بارادری، تاریخ عکس ۱۹۸۵

این هم  قسمت دیگری از فاتح پور سیکری، باز هم در ۲۵ سال پیش، که بدون رنگ آمیزی و سنگ چسبانی و حجاری های قلابی کنونی، چیزی بیش از یک ساختمان معمول و متوسط شهری ندارد و بی شک قادر نیست به عنوان میراث برجسته ی معماری تیموریان هند، در عصر فاتحی به نام اکبر شاه مغول خودی بنماید و توریست انگشت به دهان مانده ای را سرکیسه کند.   

فاتح پور سیکری، هدی محل، تاریخ عکس ۱۹۸۵

این هم قسمت دیگری از فاتح پور سیکری و باز هم در ۲۵ سال پیش، که نه فقط برای نوسازان و بر پا کنندگان کاسب کار ابنیه تیموریان هند،آبرویی باقی نمی گذارد، بل آن گاو در حال چرا همان قدر حقیقی است که دیوار نوساز انتهای تصویر، پرده از قلعه سازی های پر عظمت و رنگ خورده ی اطراف فاتح پور سیکری و اگرا فورت بر می دارد! 

 اعتماد پور،تاریخ عکس ۱۹۸۵

  

فاتح آباد،اگرآ، باغ اورنگ زیب،عمارت مرکزی، تاریخ برداشتن عکس ۱۹۸۴

مسجد خیر المنازل  

نگار خانه 

سرای امانت خان شیرازی!

قلعه ی ویجایا، تاریخ عکس ۱۹۸۴

نگین محل، تاریخ عکس ۱۹۸۳ 

 

قبر قطب الدین خان، تاریخ عکس ۱۹۷۸ 

 مقبره عبدالرحیم خان خانان

 

سرسراها در مقبره اکبر

این ها فقط چند نمونه از بقایای ابنیه ی فروریخته ی غالبا بدون صاحب و ناشناخته و بی اسلوب هند تا همین اواخر است، که امروز مملو از نقش و رنگ و سنگ چسبانی، و حجاری های بند تنبانی، به نام این یا آن فاتح مغول و با عناوینی چون فاتح پور سیکری شگفت انگیز و قلعه ی آگرا به توریست ها معرفی می کنند، تا در درجه ی نخست نیاز تاریخ سازان یهود به نوع هندی امپراتوران مقتدر مغول تامین شود و مبلغی هم به عنوان دلالی این دروغ ها نصیب دولت هند شده باشد. در این میان شگفت تر از آن بنای شسته رفته و مرمرین، معروف به تاج محل، نیست که گویا به مدد قلوب تپنده ی عاشقان مدفون در آن، پس از گذشت چهار قرن کم ترین آسیبی از گذر زمانه ندیده است!؟ (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 0:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۱

اگر نهرو هم مطلب چندانی از سلسله ی مغولان هند نمی داند و دانایی عمومی او در باب این متجاوزین قلابی به سرزمین اش، عمدتا به همان بی ارزشی اکبر شناسی اوست، و اگر گمان می کند سلسله ی مغولان هند در انتهای حکومت اورنگ زیپ بسته می شود، پس در مورد این مغولان با جلوه ای رو به روییم که پیوسته مورد استناد این یادداشت ها بوده است: هر حاکمیت مقتدری که قرنی در محلی قرار می گیرد، باید آثار و الگوی حضور، چون لوازم مصرفی، بقایای زیستی و گور و گردشگاه و عماراتی از خود به جای گذارد و گرنه قابل امتداد و اثبات نیست و در صف مجعولات می ایستد. چنان که در همین آشفته بازار ابنیه بخشی به مغولان هند، هنوز تنها پنج حاکم تیموری، غالبا در دهلی و اگرا صاحب سر پناه شده اند و گرچه هنوز زمان گذر از این مقدمات و ورود به بنیان مدخل نیست، اما می پرسم که معماری مغولان هند، در حالی که نظیر دیگری در شرق میانه ندارد، محصول کدام تحول ماهوی در تصورات فرهنگی آن قوم مشهور به خون خوارگی است که گفته اند شهرهای کویری را هم به آب می بستند، کتاب خانه می سوزاندند و در هر دهکی چند صد هزار جنازه به جای می گذاردند؟ موجب اعجاب است که همین مغولان به معماری علاقمند شده را، ناگهان مبدع چند سبک و مکتب مینیاتور می بینیم، تا شاهان سلسله های عثمانی و صفویه و تیموریان هند با استفاده از تکنیک آنان بی رخساره و شاه نامه های جعلی، بدون تصاویر طلایی نمانند. مورخ گمان دارد مجازترین مکان کاربرد اسلنگ رنگ کردن دیگران، در همین ظهور ناگهانی و بی پیشینه ی هنر مینیاتور در دربار مغولان است! چنان که کسی برای این سئوال هم پاسخی ندارد که این همه نشان داوود در ابنیه ی منتسب به مغولان هند، زمانی که کاربرد یهودی آن در جهان شهره بود، بر اساس کدام علاقمندی به کار رفته است؟    

ستاره های داود بر دو سوی دروازه ی غربی سرای نور محل، تاریخ برداشتن عکس ۱۹۷۹ 

اگرآ، ستاره های داود بر دو طرف سر در مدخل ورودی کهنه قلعه 

ستاره ی داود بر دو سوی یکی از ورودی های فاتح پور سیکری

اگرآ، ستاره های داود بر دو سوی سر در شبستان مقبره و مسجد چیستی.

سه ستاره ی داود بر سر در شبستانی در فاتح پور سیکری 

و نقش منفرد دیگری از ستاره ی داود در مجموعه ی اگرا فورت

ستاره های داود بر سر در ورودی های فاتح پور سیکری، راسته اصلی بازار، که درتاریخ برداشتن عکس یعنی سال ۱۹۸۵ دیوارهای اطراف دروازه ها نیمه فرو ریخته است. 

عکس قدیمی از ستاره داود در گوشه ی زیر سقف انگور خانه

قلعه اگرآ، هاتی پل، تاریخ برداشتن عکس ۱۹۷۹ با لوگوی سفید رنگ ستاره ی داود در سمت راست سر در ورودی قلعه و ده ها تابلوی بزرگ از ستاره ی داود در آگرا فورت و فاتح پور سیکری، که می گویند بنای آن ها در قریب ۴۰۰ سال پیش، یعنی زمانی انجام گرفته است که سرمایه ی متحد کنیسه و کلیسا برای چپاول جهان به کار افتاده بود. اگر به آرایه های جنبی این دو بنا توجه کنیم، آن گاه به سادگی معلوم خواهد شد که نقش اندازی های وسیع و مرکز قرار دادن لوگوی یهودیان در این بناها، بر حسب تصادف گرافیکی نیست.

   نور گیری در اگرا فورت                                 مشبک های پنجره

قرار دادن آن نقش معروف و نمودار گرافیکی سه بار تکرار نام علی در مرکز این ستاره های داود و نیز گره چینی هایی با صدها نقش ستاره داود بر نوساز بودن این تغییرات در مجموعه ی معماری مغولان در هند گواهی می دهد. 

چنان که این فارسی نویسی با مرکز قرار دادن نام عمر و ابوبکر، در همان حوالی، نقش توطئه چینان را از سایه بیرون می کشد. 

 ستاره های سقف و دیوار در فاتح پور سیکری، که توریستی، احتمالا یهودی، نقش دو ستاره بر دیوار را برجسته کرده است.

               مشبک های پنجره                           فاتح پور سیکری، نقوش نرده دیوان خاص

مشبک های پنجره

مشبک های پنجره

مشبک های ورودی

 

مشبک های پنجره

مشبک های پنجره

لوگوهای سقف و دیوار در فاتح پور سیکری

مشبک های پنجره

مشبک های پنجره

این ها فقط تعدادی از نمایه های ستاره داود آن هم فقط در اگرا فورت و فاتح پور سیکری است و به یقین در هیچ مجموعه ی معماری در شرق میانه این همه یادآوری و نقش اندازی لوگوی یهودیان دیده نشده، که معماران ظاهرا مغول در هند از خود به جای گذارده اند. آیا به واقع این بناها مغولی است؟ (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 23:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۳۰

پس سلسله ای از سلاطین مغول - تیموری حاکم شده بر هند ساخته اند، که تعداد زمام داران آن، به شرحی که خواندید و نیز خواهد آمد، از ۵ تا ۲۷ نفر متغیر است و هر بررس جدید به خوش آمد خود و یا حد اکثر بر اساس نقش اندازی های مسخره ای چون نمونه ی زیر، به زمان لازم، اشخاصی را  از جمع آن امپراتوران عالی جاه، اخراج و یا وارد کرده است!

 

مثلا کخ در صفحات آغازین کتاب اش، بر این مینیاتور درجه ی هشتم، شرح زیر را آورده که به انفراد، وسعت مسخرگی در ساخت سلسله ی تیموریان هند را برملا می کند:

«تصویر گروهی از یک خاندان: اکبر بین پسرش، جهانگیر و نوه اش، شاه جهان نشسته است و تاج تیموری را به شخص اخیر منتقل می کند. در مقابل هر یک از این افراد وزیرش ایستاده است: از چپ به راست، اعتماد الدوله، خان اعظم و آصف خان». (کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۱۶)

این که با تطبیق کدام علامات و آلبوم، مثلا اکبر دانستن نفر میانی بر تخت نشسته را می توان تایید کرد، هنوز سئوال نیست. بنا بر ظاهر مینیاتور و بر اساس سیمای حاضران و به دلیل جوانی، نوه شناختن گیرنده ی تاج را می توان مفروض گرفت، اما مطابق مسطورات موجود، اکبر باید تاج را به فرزندش جهانگیر تفویض کند که این جا با افسوس تاج را می نگرد، حال آن که بر روال تقسیمات و منقولات، جانشین پدرش بوده است! وانگهی می گویند اکبر به سال ۱۶۰۵ میلادی درگذشته و تاج داری شاه جهان از سال ۱۶۲۷ میلادی، یعنی ۲۱ سال پس از مرگ پدر بزرگ، آغاز شده که الزاما قضایای مضبوط در این پرده ی رنگین حقه بازی را در صورتی با منطق اجرای نمایش نامه ی تاریخی مغولان هند منطبق می کند که برگزاری این مراسم منقوش را در زیر سنگ لحد اکبر و به مناسبت بیست سالگی درگذشت او گمان کنیم. حالا اگر درون تان با دیدن چنین تصاویری از جعلیات دانشگاه های غربی آشوب نمی شود و با دیدن این گونه نشانه های واضح کودنی در سازندگان موهومات برای مردم این منطقه ی مصیبت دیده، دچار قی و قسیان نیستید، خود صحت مندرجات در باب وزرای این اشباح تاریخی رنگ روغن دیده را تعیین کنید!؟ راه دیگر خلاصی از لطمات این به اصطلاح اسناد زمام داری مغولان در هند، این که تصور کنیم شاه جهان این تاج را در صندوق خانه ای تا نوبت زمام داری خود به امانت گذارده که آن گاه نمی دانیم جانشین اکبر، یعنی جهانگیر، به جای این تاج تیموری چه بر سر می گذارده است؟! مورخ راهی برای فرو نشاندن خشم ناشی از مواجهه با این همه کلاشی، جز نمسخر و بد زبانی حتی الامکان کنترل شده نسبت به مولفانی همچون این کخ جهود نمی شناسد.  

اینک بدون تعارفات مصطلح و ملاحظه و پنهان کاری های متداول و برای نمایش اثر انگشت کنیسه و کلیسا در پروراندن مجموعه ای از پرت نویسی ها، من جمله  در باب مغولان هند، مناسب می دانم به یادگارهایی رجوع کنم که علی الاصول و به دلایل گوناگون باید بر آن گردن گذارد. تقریبا هرکس که حتی نصفه و نیمه و به تفنن اوراق کتابی را در موضوع هند و مردم و تاریخ نو و یا باستانی آن ورق زده باشد، از جایگاه والای فرهنگی و سیاسی جواهر لعل نهرو آگاه است. مردی که به سال ۱۸۸۹ میلادی در خانواده ی یکی از اشراف هند به دنیا آمد، ۷۵ سال پر تلاطم و آوازه را از سر گذراند و سرانجام به سال ۱۹۶۴ میلادی چشم بر جهان بست. در معروف ترین کالج های انگلستان درس خواند، اندکی بیش از ده سال عمر را در زندان غارت پیشگان و اشغالگران  انگلیسی گذراند، همراه و دوش به دوش مهاتما گاندی رهبر جاودان آزادی و استقلال هند، مبارزه انحصاری مردم هند در راه آزادی را رهبری کرد و در نهایت پس از عمری رزم همراه با مشقت و استقامت به عنوان اولین نخست وزیر دولت مستقل هند به سال ۱۹۴۶ میلادی برگزیده شد و برای اعلام محدوده ی وسیع آگاهی های او در باب سرزمین هند کافی است به یکی از تالیفات او به نام کشف هند اشاره کنم. چنان که کتاب سه جلدی او با نام نگاهی به تاریخ جهان، از دانش نسبی و البته مغشوش و سهل گیرانه ی او در باب سرگذشت جهان حکایت می کند. کتابی که اینک برگ هایی از ترجمه فارسی آن را باز می کنم تا با ارائه سطوری از آن معلوم شود که این عنصر نام آور سیاسی و فرهنگی هند نیز مطلب چندانی از حکومت مغولان در سرزمین اش نمی داند.  نهرو هم در مراجعه مختصر و دست و پا شکسته ی خود، در موضوع ظهور مغولان در هند، غالبا به مستنداتی متوسل است که کاغذی است و ابطال آن ها با نقل از سطور هر یک از آن ها میسر است. چنان که در باب گمانه های بابر در باب هند به بیوگرافی او رجوع می کند که هند را چنین توصیف کرده است:

«هند کشور بسیار زیبایی است که در مقایسه با کشور ما دنیای به کلی مختلف و متضادی است. کوه ها و رودخانه ها، جنگل ها و جلگه ها،حیوان ها و گیاهان، بادها و باران ها و مردم و زبان های شان، همه طبیعت دیگری دارند... همین که از سند بگذرید سرزمین، درخت ها، سنگ ها، قبایل و ایلات، عادات و آداب مردم همه دیگر مال  هندوستان است، حتی مارها و افعی ها هم متفاوت هستند. قورباغه های هندوستان شایان توجه می باشند. هر چند از نوع نژاد قورباغه های ما هستند اما شش هفت «گز» بر روی آب می روند... سرزمین هندوستان چیز های جالب و توصیه کردنی کم دارد و مردم آن زیبا و خوبرو نیستند. آن ها هیچ تصوری از لطف اجتماعات دوستانه یا معاشرت و اختلاط آزادانه یا مراودات خانوادگی ندارند. آن ها نه هوش نه ذکاوت دارند نه فهم فکری، نه رفتار مودبانه و نه مهربانی و لطف دوستانه، نه نبوغ و استعداد اختراع مکانیکی یا طرح و اجرای کارهای دستی و نه جرات و دانش برای طرح های هنری و معماری، آن ها نه اسب های خوب دارند نه گوشت خوب، نه انگور و هندوانه و میوه های خوب نه یخ یا آب سرد و نه غذای خوب یا نان خوب در بازار هاشان پیدا می شود، نه حمام و مدرسه دارند، نه شمع ومشعل و نه شمعدان... مهم ترین چیز عالی هندوستان آن است که کشوری است بزرگ و پهناور که مقادیر زیادی طلا و نقره دارد. یک حسن دیگر هندوستان هم آن است که کارکنان و کارگران هر شغل و هر کسب و کاری بیشمار و بی پایان هستند، برای هر کار و شغلی اشخاص معینی هستند که همان کار و شغل را پدر بر پدر از قرون متمادی در دست داشته اند». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص ۵۹۷)

فغان بابر قلابی مغول و محروم مانده از خوردن یک شکم هندوانه ی خوب درهند، از این مطلب بر هواست که مردم آن سرزمین در ۵۰۰ سال پیش در مبحث مکانیک، اختراعات نداشته اند و در کشوری که شمع و مشعل نبوده، کسی به حمام و مدرسه نمی رفته و هندوانه و انگور خوب نمی خورده، مقادیر بسیار زیادی طلا و نقره، که گویا همراه باران های موسمی از آسمان سرازیر می شده، سراغ دارد و نیز گروه بی شماری از افزارمندانی را می شناسد که بدون آب یخ و نان و گوشت خوب، نسل در نسل در کار خود استاد بوده اند! آیا خود را ناظر اجرای نمایش نامه دل آشوب کنی نمی بینید که بازیگران آن با قهقهه به ریش تماشا چیان خویش  می خندند؟! نهرو پس از به صحنه آوردن چنین بابری، تاریخ مغولان هند را این گونه پی گیری می کند: 

«وقتی بابر در گذشت وظیفه دشواری در مقابل پسرش همایون قرار گرفت. زیرا همایون مردی دانشمند و با فرهنگ بود اما مثل پدرش لیاقت و ارزش نظامی نداشت. به این جهت در سراسر امپراطوری تازه اش آشفتگی هایی بروز کرد و عاقبت هم ده سال پس از مرگ بابر در سال ۱۵۴۰ یکی از روسا و امرای افغانی استان بیهار به نام «شیر خان» نیروی او را شکست داد و او را از هند بیرون راند. بدین قرار دومین امپراطوری از سلسله مغولان کبیر سرگردان شد و ناچار بود خود را مخفی سازد و انواع ناملایمات و محرومیت ها را تحمل کند. در دوران همین سرگردانی در بیابان راجپوتانا بود که همسر همایون در ماه نوامبر ۱۵۴۲ پسری به دنیا آورد. این پسر که در صحرا متولد شد «اکبر» بود که بعدها یکی از بزرگترین امپراطوران هند گردید». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 599)

بدین ترتیب هنوز امپراتوری مغول هند کاملا نطه نبسته دومین سلطان آن را سرگردان بیابان ها می بینیم تا سرانجام و پس از دو سال در به دری، همسرش در زیر آسمان باز فرزندی بیاورد که ماموریت باز گرداندن حاکمین مغول به هند را داشته است. گفته اند که همایون با کمک شاه طهماسب اول دوباره بر هند مسلط می شود. حالا اگر بپرسیم شاه طهماسب صفوی که قادر بود به یک سرگردان در بیابان چنان کمکی برساند که در چشم بر هم زدنی از اصفهان به سمت هند براند و آن را دوباره تسخیر کند، به کدام علت خود هوس دست یافتن به ان سرزمین را نداشته، در پاسخ شاید برگی بر تاریخ تیموریان هند بیافزایند که همایون و طهماسب دو برادر ناتنی از پشت چنگیز خان بوده اند!

 «وقتی همایون مرد اکبر فقط سیزده سال داشت. مانندپدر بزرگش در دوران جوانی به تخت سلطنت نشست. او یک لَله و سرپرست داشت به نام «بایرام خان» که «خان بابا» نامیده می شد، اما پس از چهار سال او خود را از قید سرپرست و راهنمایی و دستور های دیگران آسوده ساخت و حکومت را به دست خود گرفت... پایتخت اکبر هم در ابتدا شهر «اگره» بود، در آنجا قلعه و ارگ شهر را به دستور او ساختند. سپس شهر دیگری به نام «فاتح پورـ سیکری» که حدودا سی کیلومتر با اگره فاصله دارد، اهمیت یافت. او این مکان را از آن جهت که مرد مقدسی به نام «شیخ سلیم چیستی» در آنجا زندگی می کرد برگزید و در این محل شهر بزرگی ساخت که به روایت یکی از مسافران انگلیسی همان زمان «خیلی از لندن بزرگتر» بود. این شهر مدتی بیش از پانزده سال پایتخت امپراطوری اکبر بود. سپس «لاهور» را پایتخت خود قرار داد... «فاتح پورـ سیکری» هنوز با مسجد زیبا و با «بلند دروازه» و ساختمان های متعدد دیگرش باقی و بر سر پا است. این شهر اکنون خالی از سکنه و زندگی است اما در میان خبابان ها و کوچه ها و در تالار های وسیع و پهناور کاخ هایش انگار هنوز هم اشباح یک امپراطوری مرده در حرکت است». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 600)

طراحی بالا از فاتح پور سیکری، قریب دو هکتار ابنیه ی پوشیده با رنگ روغن و نوسازی های جدید را نشان می دهد که باید چشم توریست ها را خیره نگهدارد. این به اصطلاح شهر، که دروغ تراش بی شرمی آن را بزرگ تر از لندن اندازه زده، چهار دیوار مختصری است که شرح آن را می توان در مقدمه جزوه فاتح پور سیکری، که در تمام هتل های دهلی یافت می شود، چنین خواند:

«فاتح پور سیكري در 37 كيلومتري غرب آگرا قرار دارد و محل سكونت شيخ سليم چیستي بوده است. اكبر، امپراتور مقتدري بود كه به تمام اديان احترام مي گذازد. مي گويند به اين جا آمد و با اين قديس بيعت كرد و از او خواست برايش دعا كند تا صاحب فرزند پسر شود. گفته مي شود اين قديس او را تقديس كرد و همسر اكبر باردار شد. در 30 آگوست 1569، پسر اكبر متولد شد و او را محمد سليم ناميدند كه بعدها با لقب امپراتور جهانگير، تاج گذاري كرد. اكبر در آن جا كاخ هايي ساخت اما به علت كمبود آب، آن منطقه را ترك كرد. آرامگاه شيخ سليم از مهم ترين عمارات مجموعه است و از سراسر جهان، زائر دارد. گفته مي شود اگر كسي به ضريح آرامگاه دخيل ببندد و آرزو كند، دعايش برآورده خواهد شد. آن گاه صاحب آرزوی حاجت روا شده، بايد دخيلي كه بسته را بگشايد. پس از ورود به محوطه ی فاتح پور سیكري، به عمارت هايي مي رسيم از جمله: نوبت خانه، ديوان عام، ديوان خاص، خاص محل، چر چرمن، پنج محل، منجم خانه، كاخ مريم، كاخ جوزابي، حوا محل، كاخ بربال، منار هيران، مسجد جامع، آرامگاه شيخ سليم، آرامگاه، اسلام خان، بلند دروازه، بائولي، خانه هاي ابوالفضل و فيضي و غيره».

آیا بپنداریم نهرو از موقعیت اگرا، فاتح پور سیکری و قلعه سرخ بی خبر بوده، نمی دانسته که آن قلعه کیلومترها با آگرا فاصله دارد و مجموعه ی مستقلی است که با هیچ تمهیدی نمی توان آن را در جای حصار و ارگ شهر اگرا قرار داد، چنان که گمان او بر ساختن شهر فاتح پور سیکری به عنوان پایتخت جدید اکبر نیز به کلی نادرست بود، زیرا فاتح پور سیکری نه شهر که فقط خلوتگاه و مسجد و قبری مجرد، در میان بیابان است از آن شیخ سلیم چیستی، که بنا بر نقشه ی بالا، خیابان و کوچه هم ندارد.

این هم طراحی مجموعه ی قلعه ی سرخ و یا قلعه ی اگرا است. چنان که می بیتید این حصاری بر گرد شهر اگرا نیست، بل محوطه ی جداگانه ی بی اسلوبی است شامل یک رشته بناهای مجزا که قریب هزار متر در ۷۵۰ متر مساحت دارد، بیش تر مساحت آن فضاهای خالی آزاد و یا مشجر با خندقی در گرداگرد آن است که در بروشورهای راه نما چنین معرفی کرده اند:

«پس از تاج محل، قلعه آگرا از مراكز ديدني هند است كه اكبر، امپراتور مقتدر مغول آنرا ساخته شده. قلعه آگرا تركيبي از عمارتها و كاخهايي لست كه توسط اكبر، جهانگير، شاه جهان و ارانگزب بنا شده و در واقع به موزه اي از بناهاي متنوع فرمانروايان مغول تبديل شده است. قلعه از ديوارهاي محكم و ضخيم از جنس سنگ ماسه اي ساخته شده است. قبلا دو راه آب پر از كودكوديل و قورباغه در اطراف آن قرار داشت كه عبور دشمن را مشكل مي كرد. ساخت آن حدود هشت سال و تحت نظارت كشيم خان، فرمانده ارشد اكبر و حاكم كابل انجام گرفت. اين قلعه پيش تر چهار دروازه داشت كه امروز دو دروازه داير است. دو دروازه ديگر يعني دروازه آب و دروازه درشاني براي هميشه مسدود شده است. دروازه ضلع جنوبي، دروازه امر سينگ، مخصوص عموم است. پس از عبور از اين دروازه، كاخ جهانگير، گريپ گاردن، خاص محل، ديوان خاص، شيش محل، سومان برج، نگين مسجد، ديوان عام، مينا مسجد و موتي مسجد است».

آیا نهرو را نسبت به پاره ای از تاریخ متاخر هند این همه ناآگاه فرض کنیم یا مطلب را باید از دریچه ی دیگری نگریست تا با منتهای بی فرهنگی و دشمن خویی مراکز دانشگاهی غرب در امور انسانی و از کوشش بی پایان مورخین مزدور کنیسه و کلیسا در گمراه کردن مردم مشرق نسبت به آثار و نشانه های سرزمین خویش آشنا شویم. چنان که به سهولت و برای تولید چنگیز مغول، جاده های کهن چین را دیوار دفاعی در برابر مغولان گفته و مزرعه چغندر پاسارگاد را به نام کاخ کورش به ثبت جهانی رسانده اند!    

«مسلما بسیار متعجب خواهی شد که برایت بگویم اکبر بیسواد بود. یعنی خواندن و نوشتن را نمی دانست، با این همه مردی بسیار تحصیل کرده و مطلع بود که گروهی کتابخوان داشت که کتاب ها را برایش می خواندند. به دستور او بسیاری از کتاب های سانسکریت به زبان فارسی ترجمه شد... در صرف غذا بسیار محتاط بود. در هر سال فقط سه یا چهار ماه گوشت می خورد ... هر شب کمتر از سه ساعت را برای خواب صرف می کرد، حافظه ای فوق العاده داشت. در حالی که چندین هزار فیل داشت نام تمام فیل هایش را می دانست همچنین نام تمام اسب ها و غزالها و کبوتر هایش را نیز می دانست... هر چند که نمی توانست چیزی بخواند و بنویسد هر چه در قلمرو سلطنتش روی می داد میدانست و اشتیاق او به دانش به قدری زیاد بود که می کوشید هر چیز را فورا بیاموزد و همچون مرد گرسنه ای بود که می خواهد تمامی غذایی را که به چنگ می آورد و در یک لقمه ببلعد». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 610)

باید قادر شویم برای این اعجوبه ی سیاسی و فرهنگی اکبر نام، در میان امپراتوران مغول هند نام و مراتب جدیدی خلق کنیم که بتواند طلسم را از گریبان این صاحب استعداد بی سواد و درعین حال بسیار تحصیل کرده و صاحب اندیشه ای چابک بگشاید، که گرچه نام هزاران فیل و غزال و کبوتر و میمون خود را می داند و اشتیاق فراوانی به کسب دانش دارد، اما تا پایان عمر از به خاطر سپردن چند الفبای معمول و مدرسوی عاجز مانده است!!!

«پس از اکبر سه پادشاه شایسته دیگر سلطنت کردند اما هیچ چیز فوق العاده درباره ی آنها وجود ندارد. هر وقت یک امپراطور می مرد، بر سر جانشینی او میان پسرانش رقابت های کم نظیری به وجود می آمد. پس از اکبر پسرش جهانگیر که از یک مادر راجپوت متولد شده بود، به سلطنت رسید. او تا اندازه ای سنت هایی را که پدرش به وجود آورده بود ادامه داد، اما ظاهرا به هنر و نقاشی و باغ ها و گل های اش از حکومت و سلطنت بیش تر علاقه داشت... پس از جهانگیر پسرش شاه جهان پادشاه شد که مدت سی سال از ۱۶۲۸ تا ۱۶۵۸ سلطنت کرد در زمان سلطنت او که معاصر لوئی چهاردهم فرانسه بود شکوه و عظمت پادشاه مغول هند به اوج خود رسید و در زمان سلطنت او بذر های انحطاط نیز کاشته می شد... سپس اورنگ زیب به سلطنت رسید که آخرین پادشاه از مغولان کبیر بود. او سلطنت خود را با زندانی کردن پدر پیرش آغاز کرد. سلطنت او چهل هشت سال از ۱۶۵۹ تا ۱۷۰۶ طول کشید». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 613)

آثار بی حوصلگی و آشفته نویسی بیش تر، ناشی از بی خبری نسبت به ترتیب ادامه ی تاریخ مغولان هند، از این گفتار نهرو سرریز می کند و در عین حال که تذکر می دهد در باب به گمان او آخرین سلاطین مغول هند، جز رقابت بر سر جانشینی مطلب فوق العاده ای نمی نوان گفت، یادآور می شود که به زمان شاه جهان شکوه و جلال حاکمان مغول در هند، به عنوان مایه ی سقوط، به اوج خود رسیده بود؟! سرانجام نیز نهرو سلسله ی گورکانیان هند را در پایان روزگار اورنگ زیب بر می چیند و گرچه بدین ترتیب خود را از ادامه ی دوخت و دوز قصه های نو خلاص می کند، اما دویست سال پایانی عمر آن سلسله را بلاتکلیف می گذارد، که انتهای آن بسیار نزدیک به ما و در میانه ی قرن نوزده میلادی می گذرد! باید خردمندان را از قبول سلطه ی آن سلسله کشویی در هند برحذر داشت که نهرو، موجه و معتبرترین صاحب نظر تاریخ هند، طومار آن ها را پس از پنج حاکم بر می چیند، کسانی پس از ۱۴ یا ۱۷ سلطان و بالاخره دهخدا به دنبال ۲۷ زمام دار از تاریخ بیرون می فرستند!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 4:0 |

 

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۲۹

مسیر مفاهیم راه نما را بسته اند تا با تبدیل عادی ترین مشغولیات زندگی، به انواع کلاشی، آخرین سکه های سیاه خلق خدا را نیز  بربایند. حالا ورزش همان گلادیاتور بازی و وحشیگری پول سازی است که میلیون ها کس را تا سرحد جنون چنان از خود بی خود می کند، تا مثلا گذر توپی از دروازه گشادی را نهایت کام یابی بدانند و بر سر کسب آن آماده اند تا خون مدافع مقابل را بریزند. ابراز هنر گذر از بازار مکاره ای است که دکان داد و ستد مصرع سازان و مشاطه گران هجویات، مزقون نوازان و آوازه خوانان و نقش اندازان بر بوم را رواج می دهد، که در واقع خیالات خام قافیه دار و پارچه های رنگ شده ی قاب گرفته می فروشند. در گوشه ای و به نامی دیگر، تصاویر دارندگان برترین دماغ و لب و ابرو و گیسو و چشم و قد و بالای زن و مرد را، از زوایا و در احوالات گوناگون می بینیم، تا هر روز دو هزار بار خود را در آینه مقایسه کنیم و از شباهت عینک و کفش و شلوار و درازا و پهنای دماغ مان، با الگوهای سینمایی بر خود ببالیم و یا برعکس. خرید و فروش مایحتاج، یعنی همان کلاه برداری رسمی و مستمر روزانه، که هر بقال و میوه فروش و کفاش و زرگری را به خفاشی خون آشام بدل کرده است. درمان، تحویل دست بسته ی انسان رنجوری به غولان سیری ناپذیری است که ظاهر ماموران بازگرداندن سلامت را دارند. آموزش حجره ی پر رونق دیگری است که در آن دروغ و نادانی را، چون گردو، فال فال می کنند و در گذر نوباوگان می گذارند و  اگر پلید ترین نوع آن را طلب کنید در دکان معرفی میراث ملل  عرضه می شود که مثلا جمع بزرگی را به دیدار چهار دیوار بی شکوه و نوسازی به نام ایا صوفیا، به این بهانه می کشانند که کلیسایی ۱۶۰۰ ساله و به تسخیر مسلمین درآمده است تا در عین حال و به تمسخر، موی ریش و جای پای پیامبر را نشان دهند و این همه مسلمان و مومن ترک معترض این بازی ها نمی شوند و تفکر نمی کنند که موزه توپکاپی در این نمایش مهوع قصد هجو اسلام را دارد و نمی پرسند قالب پای پیامبر و یا موی ریش ایشان را چه کس و در چه زمان برداشته و تراشیده و توپکاپی پس از هزار سال، چه گونه آن ها را صاحب شده است؟! چنان که مخروبه ای نیمه کاره در ایران به نام تخت جمشید را شکوه معماری جهان نامیده اند و خط زنجیری از زود باوران را از پله های آن به بالا می فرستند و اینک که دروغ ها برملا شده، بهانه می آورند که ذکر حقیقت درآمد توریسم کشور را نابود می کند! در فضای این گونه سهل انگاری های منفعت طلبانه است که یونسکو برای بد نامی مسلمین اندونزی، در دهه های اخیر، میان جنگل های آن کشور معبد بروبودو ساخته و دولت آن مملکت مسلمان، برای حفظ درآمد ورود توریست، آن تزویر سر به فلک کشیده را به نمایش جهانی  گذارده است. چنان که چینیان جاده هایی حاصل نهایت خردمندی و دور اندیشی در مواصلات آن سرزمین از نظر انقلابات جوی بی ثبات را، به سود تاریخ مغولان ساخت یهود، دیوار نام داده اند و حالا با بدترین و بی آبروترین نمونه ی این پلیدی ها آشنا شوید که مسئولان مراکز فرهنگی دولت هند را به دربانان کنیسه و کلیسا بدل می کند که آگاهانه و رسما بار بخش بزرگی از تاریخ آن سرزمین پهناور را بر دوش اشباحی گذارده اند که در این زمان امپراتوران مغول هند نام می دهیم.

اما در آغاز و پیش از ورود به مباحث هند، که به خواست خدا شگفتی های فراوان همراه خواهد داشت، به متنی توجه دهم که در مقدمه ی کتابی از ذاکر محمد عبدالله چغتایی از صاحب قلمان پاکستان، با نام «تاج محل» به زبان اردو به دست ام افتاده است. بی شک ارائه ی چند سطری از ابتدای این مقدمه، به اختصار و اجمال، روشنایی دیگری بر روند نو ملت سازی های این منطقه خواهد تاباند که در این اواخر، با تعبیه سلسله سرزمین ها و مراکز سیاسی دیگری، چون قطر و کویت و امارات و عربستان و غیره، پروسه ی پاره پاره کردن اسلام و چیدمان پازل تفرقه ی آن را کامل کرده اند.

«مقدمه: تاج محل اگره، یعنی مقبره ملکه ممتاز محل زوجه پادشاه شاه جهان اپنی فن تعمیر کی خوبیون کی وجه سی عالم بهر مین مشهور هی نهین بل کی عجائبات روزگار مین شمار هوتا هی - هر سال لاکهون انسان تمام دنیا سی اس کا مشاهده کردتی آتی هین - اس پر آج تک هر زبان مین اسقدر نظم و نثر مین لکها جا چکا هی خوبیون پر تنقیدی طور پر لکهنی والون کی تعداد بهت کم هی ، اور اس مین بهی زیاده تر وه بحث هی که اس کا معمار کون تها ؟ اس کی وجه یه بهی هی که جس قدر کوئی چیز مشهور و مقبول هوتی هی اس قدر اس کی صحیح حالات پرده اخفا مین چلی جاتی هین اور حقیقت ایک افسانه بن جاتی هی - چنان چه یهی حالت تاج محل کی هی -».

می بینید که این متن به زبان اردو، با خط و حرف عرب و یکصد واژه که درست پنجاه درصد، شامل مفاهیم اصلی آن، عربی و فارسی و بقیه نیز با الفاظ و حواشی به اصطلاح اردو پر شده هم، همان داستان زبان های فارسی و ترکی را دنبال کرده است. آیا بوی یک یدیش بدل شده به زبان اصلی اقوامی دیگر را  نمی شنوید که هر کدام ادعاهای سیاسی و فرهنگی کهن دارند و قسمتی از پایگاه و جغرافیای آن تفرقه مذهبی اند که چون سدی هلال شکل، از دریای سیاه تا اقیانوس هند، دین بزرگ اسلام را در چنبره قوم پرستان، تفرقه گرایان و دوری گزینان از زبان قرآن قرار داده اند! 

باری به موضوع بابر مغول بازگردم. 

با این که اکنون از آن کاریکاتور نخستین و بنیان گذار چوبین و پوسیده و بابر نام امپراتوران مغول هند باخبریم، با این همه برداشت درست از کار دشوار بیرون راندن امپراتوران مغول از هند و پرده برداری از شگرد دیگری، که شاید کثیف ترین حصه ی تاریخ نگاری سبک کنیسه و کلیسا برای این منطقه باشد، توجه به مبانی و ظرایفی در بحث جاری را می طلبد که در ماهیت خود به حیله گری های نخستین تولید چنگیز متصل است. در واقع در منظر بنیان اندیشان که تبدیل جاده های چین به دیوار و مانعی در برابر حمله مغولان را به عنوان پرده بازی و چشم بندی یهودیان پذیرفته اند، گفت و گوی دوباره از قوم و فتوحات مغول در اقالیم گوناگون شایسته ی عنوان زنگ تفریح تاریخ را می گیرد. با این همه از آن که تبلیغات بر سر این شعبه ی شیادی تازه، به ویژه با علم کردن دکان تاج محل، عالم گیر شده و سوته دلان سودا زده فراوانی را به خود می خواند، مورخ به صورت چند وجهی به عرصه ی تحقیق کشاندن ماجرای مغولان هند را عمده گرفته و آن مقدمه که در باب آخشاردام آمد، در اساس مدخلی بود برای قبول این پایه که ساخت و ساز هر بنایی در هند، با وجود بی شمار تکنیسین در امورات گوناگون و نیروی کار و مواد و مصالح فراوان و ارزان، تنها فراهم آوردن سرمایه لازم است تا در کم تر از سالی یک دوجین تاج محل و بسی باشکوه تر تحویل دهند؟!     

«فرمانروایان بابری هند عبارت اند از: ۱. ظهیرالدین بابر، از ۹۳۲ هجری، ۱۵۲۶ میلادی. ۲. همایون شاه، از ۹۳۷ هجری، ۱۵۳۰ میلادی. ۳. اکبرشاه، از ۹۶۳ هجری، ۱۵۵۶ میلادی. ۴. جهانگیر، از ۱۰۱۴ هجری، ۱۶۰۷ میلادی. ۵. شاه جهان، از ۱۰۳۷هجری، ۱۶۲۸ میلادی . ۶. اورنگ زیب، از ۱۰۶۸ هجری، ۱۶۶۰ میلادی. ۷. شاه عالم اول، از ۱۱۱۸ هجری، ۱۷۰۷ میلادی. ۸. جهاندار معز الدین، از ۱۱۲۴ هجری، ۱۷۱۲ میلادی. ۹. فرخ سیر، از ۱۱۲۴ هجری، ۱۷۱۳ میلادی. ۱۰. شمس الدین رفیع الدرجات، از ۱۱۳۱ هجری، ۱۷۱۹ میلادی. ۱۱. شاه جهان دوم، از ۱۱۳۱ هجری، ۱۷۱۹ میلادی. ۱۲. محمدشاه روشن اختر، از ۱۱۳۱ هجری، ۱۷۱۹ میلادی. ۱۳. احمدبهادر، از ۱۱۶۱ هجری، ۱۷۴۸ میلادی. ۱۴. عالمگیردوم، از ۱۱۷۳ هجری، ۱۷۶۰ میلادی. ۱۵. شاه عالم دوم، از ۱۱۷۳ هجری، ۱۷۵۹ میلادی . ۱۶. محمد اکبر دوم، از ۱۲۲۱ هجری، ۱۸۰۶ میلادی. ۱۷. بهادرشاه دوم، از ۱۲۵۳ هجری، ۱۸۳۷ تا ۱۸۵۷ میلادی». (دائرة المعارف مصاحب، ص ۷۱۰)

گرچه در فهرست فوق، مثلا به سال ۱۱۳۱ هجری، هندوستان سه امپراتور مغول دارد، اما مختصر شده بالا، ردیف سلاطین مغول هند بر مبنای رجوع به منابع انسکلوپدیک است که عادتا مویی را از ماست مطبی بیرون می کشند و با همان گلیمی هفت رنگ می بافند که در این مورد، اختلافات در اعلام سنوات و اسامی سلاطین از حد قبول عقل و حدس بیرون است. مثلا دهخدا نه ۱۷، که ۲۷ امپراتور مغول در هندوستان به تخت می نشاند! به هر حال در متن بالا حد میانه را گزیده ام و از میان قریب ده منبعی که در اختیار دارم، برای مراجعه عمدتا دو منبع، یکی به زبان فارسی با نام «معماری هند در دوره ی گورکانیان»، اثر ابا کخ و ترجمه حسین سلطان زاده و دیگری که معتبرتر است، کتابی به زبان انگلیسی به نام «معماری هند و اسلامی در دهلی و اگرا»، کار پرادومان کومار شرمان را برگزیده ام. حسین زاده فقط بابر و همایون و اکبر و جهانگیر و شاه جهان و اورنگ زیب و آثار ساختمانی منتسب یه آن ها را عمده می کند، که غالبا دنبال هم کردن و چسباندن آسمان به ریسمان از قبیل مطالب زیر است.

«ارزیابی دوره ی نخست معماری گورکانی در عصر بابر دشوار است، زیرا بین نوشته های او درباره ی معماری که به معماری والای تیموری اشاره کرده و چند بنایی که از او باقی مانده، اختلاف وجود دارد. اگرچه از او به عنوان بنیان گذار تعدادی باغ تقدیر شده، اما مساجد وی در سمیهال، ایودایا و پانیبات، به عنوان آثار مهمی از دوره ی کوتاه سلطنت او باقی مانده است... طی دوره ی بعد تصویر ناهمگونی از معماری گورکانی در دو دوره از سلطنت همایون تا اواسط قرن شانزدهم عالب شد. روش تیموری تقریبا توسط تاثیر گذاری مستقیم بر روی طرح بناها مانند طرح مسجدی در کاچپورا در آگرا آشکار می شود. اما برای گنبد بیرونی آن، که الان وجود ندارد، خصوصیات اصلی ساختمان آن با مسجد نمازگاه در قرن شانزدهم در قرشی، شهری در جنوب غربی سمرقند که در خاطرات بابر ذکر شده، مشابهت دارد». (ابا کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۳۲ و ۳۵)  

هنگامی که یک یهودی دیگر را مسئول تبلیغ معماری گورکانیان می کنند، خود به خود موظف می شویم که کتاب را کنار بگذاریم و فاتحه ی گورکانیان هند را بخوانیم. کتاب کخ از آن جهت به اورنگ زیب ختم می شود که گویا دوران او را پایان عهد ساخت و سازهای مغولان در هند گرفته و روش تحقیق او از مبنای همان تحمیق مصطلح آغاز می شود که ابتدا و فقط بر اساس شایعات و احتمالا دوز و کلک های موجود در کتیبه چسبانی و قبر سازی های سبک امام زاده های جدید التاسیس ایران، چند بنا را مثلا به بابر و همایون می بخشند و سپس همان گمان را اساس سخن سرایی در باب مشخصات ابنیه و تکنیک معماری دوران آن ها قرار می دهند و گرچه به زمان لازم برای کسب اعتبار در گفتار تا سمرقند هم سر می زنند، اما در همه حال از چنین اظهار لحیه هایی دورتر نمی رانند: «روش تیموری تقریبا توسط تاثیر گذاری مستقیم بر روی طرح بناها مانند طرح مسجدی در کاچپورا در آگرا آشکار می شود». یک تیم کامل از معماران پیر و جوان و خرد و کلان و نوپرداز و کهنه ساز جهان هم قادر به تفسیر عینی جمله ی بالا و معلوم کردن روش و اسلوب روشن ساخت و ساز تیموریان هند نیستند. با این همه کخ منکر ادامه ی تسلط سلاطین مغول بر هند نیست و دوران آن ها را به بابر شاه دیگری در سال ۱۸۵۸ میلادی ختم می کند که به واقع نمی دانیم چه گونه او را اختراع کرده است.

«پادشاهی گور کانیان در هنگام حک.مت جانشینان ضعیف اورنگ زیب به ناتوانی گرایید.هند شمالی در قرن ۱۸ زیر نفوذ قدرت های بومی و خارجی بود. انگلستان سلطه ی خود را از غرب بنگال گسترش داد تا آن که در سال ۱۸۰۳ دهلی را تصرف کرد. آخرین حاکمان گورکانی، شاه اکبر دوم و بابر شاه اجازه یافتند به سلطنت صوری خود تا سال ۱۸۵۸ میلادی ادامه دهند». (ابا کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۱۲)

این کلاشی های در کلام، هنگامی به آخرین حد استادی خود می رسد که به شرح نحوه ی تحولات فرهنگی در مغولانی می پردازند که گویی هرگز از پشت اسب پیاده نمی شده اند. به راستی هم تبدیل اخلاف بابر که از کودکی شمشیر بردار بوده، به شاه جهان سازنده ی بنای تاج محل به مقدمات و تاملاتی نیازمند است که هیچ شارح عصر تیموریان هند از عهده ی بیان آن برنیامده است.

«در خاندان گورکانیان به ترکی جغتایی صحبت می شد و تصاویر افراد هنوز نمایانگر خصوصیات تاتاری آن ها بود. اما به تدریج و در پی ازدواج های سلطنتی با شاه زادگان راجپوت، گورکانیان تحت تاثیر فرهنگ و سایر خصوصیات هندی قرار گرفتند. همچنین زبان رسمی و اداری دربار و نیز زبان شعر از ترکی به فارسی دگرگون شد».  (ابا کخ، معماری هند در دوره گورکانیان، ص ۱۰)

برای کخ بسیار آسان است که در یک چرخش قلم زبان و خطی به نام ترکی جغتایی خلق کند و در حالی که در سراسر هند و در آن همه ابنیه ی ظاهرا مغولی از مسجد بابر به بعد هم کلامی به زبان ترکی ثبت نیست، به سرعت نه خط و زبان هندی، که فارسی را جانشین ترکی تعیین می کند. آیا حس نمی کنید که به تماشای یک نمایش دل آشوب کن روحوضی نشسته اید؟!  اما اثر پرادومان کومار شارما، روی هم رفته جدی تر و بنا بر طبیعت امر، به عنوان مولفی بومی بر مبانی مدخل مسلط تر است. او سلاطین مسلمان تصوری ماقبل ورود اصطلاحا تیموریان را، که سوقات تسخیر مسخره و  ۱۹ گانه ی هند به دست محمود غزنوی می گویند و اندک آثار معماری آن ها را فهرست می کند که گویا از ۱۲۰۶ تا ۱۵۲۶ میلادی و درست ۳۲۰ سال بر هند حکومت کرده اند تا بابر نامی که پس از ۱۹ سال ستیز از عهده تصرف سمرقند هم برنیامده، به قصد بردن اسلام به هند بر آن مسلمانان ۴ قرن مقدم تر بتازد تا آنان را مسلمان کند!!! وقوع چنین بلاهت ممتاز و امر ناممکنی، فقط با تحقق یک فرض میسر است: مغولان را شیعه و سلاطین مسلمان هند را سنی بدانیم و برعکس!!! فهرست شارما در صفحه ی 78 کتاب اش، فقط ۱۴ سلطان گورکانی هند، شامل اسامی و تاریخ های تسلط زیر را به رسمیت می شناسد:

«۱. ظهیر الدین محمد بابر، تا 1530 میلادی. ۲. نصیر الدین محمد همایون، تا 1539 میلادی. ۳. ابوالفاتح جلال الدین محمد اکبر، تا 1605 میلادی. ۴. ابوالمظفر نورالدین جهانگیر، تا 1627 میلادی. ۵. شهاب الدین محمد شاه جهان، تا 1658 میلادی. ۶. ابو المظفر محی الدین اورنگ زیب، تا 1707 میلادی. ۷. محمد معظم شاه عالم بهادر شاه، تا 1712 میلادی. ۸. جلال الدین فرخ سیر، تا 1718 میلادی. ۹. محمد شاه، تا 1748 میلادی. ۱۰. احمد شاه، تا 1753 میلادی. ۱۱. عزیز الدین عالم گیر دوم، تا 1759 میلادی. ۱۲. شاه عالم دوم، تا 1806 میلادی. ۱۳. اکبر شاه دوم، تا 1837 میلادی. ۱۴. ابوالمظفر سراج الدین محمد بهادر شاه دوم، تا 1875 میلادی»!  (پرادوما کومار شارما، معماری هند و اسلامی در دهلی و آگرا، ص ۷۸، متن اصلی)

اشکال کار فهرست بالا هم بی شاه ماندن سلسله مغولان هند در فاصله ی 1539 تا 1555 میلادی است. کومار شارما در پاورقی، فرید خان نام بدون شرح حال و بدون ساخت و سازی را مسئول امپراتوری در آن سال ها دانسته و گرچه مغایرت ها در شمارش تعداد شاهان تیموری هند از ده نفر بیش تر نیست، اما به هر حال بر بلاتکلیفی و سرگردانی این گونه صحنه سازان تاریخ گواهی می دهد. در کتاب کومار شارما، ۵۳ رسامی گوناگون از مشخصات فنی و طراحی بناها و ۷۲ تصویر عکاسی ارائه شده، که مثلا نمونه ای از رسامی های کتاب همین است که در زیر می بینید:

این المان ها و لوگوهای سر در مقبره و مسجد همایون شاه مغول در دهلی از رسامی های صفحه ی ۸۰ کتاب کومار شارما است، که تصویر امروزین آن و از جمله ستاره ی داودهای دو طرف ورودیه به مسجد در زیر هم دیده می شود. کومار شارما در صفحه ۱۸ کتاب اش درباره ی ستاره ی داوود های نصب شده در بسیاری از ابنیه ی مغولی هند، چنین توضیح می نویسد:

 

تصویر سر در وردی به مقبره و مسجد همایون در دهلی که
نقوش ستاره ی داود در دو سوی مدخل شبستان به وضوح  دیده می شود.

«ستاره ی داود: ستاره ی شش گوشی که از دو مثلث در هم فرورفته ی معکوس پدید می آید و یک سمبل مذهبی هندوان است که قدرت را تداعی می کند و نمایه ی بسیار مهمی در تدارکات نمایشی ادیان مختلف است. این علامت بر سر در بسیاری از مکان های اسلامی هند نیز دیده می شود که از آن جمله در قلعه ی کهنه ی دهلی، مقبره و مسجد همایون، فاتح پور سیکری و مکان های متعدد دیگر». (پرادوما کومار شارما، معماری هند و اسلامی در دهلی و آگرا، ص ۱۸، متن اصلی)

آن چه را کومار شارما در باب کاربرد ستاره ی داود به عنوان سمبل قدرت در تمام مذاهب به هم بافته، در اصطلاح معمول لاپوشانی خوانده می شود، زیرا همان نام گذاری ستاره ی داوود بر این لوگو ماهیت اصلی آن را در ذهن شارما عریان می کند و در عین حال اگر از ابنیه ی به اصطلاح مغولی هند درگذریم، در معابد هند و از جمله در آخشاردام از این دو مثلث معکوس درهم فرو شده نشان روشنی نمی بینیم و حتی اگر با اغماض فراوان آن را یکی از لوگوهای سمبلیک مسلک های متنوع هند بگیریم، کاربرد متعدد و عامدانه و بزرگ نمایی آن بر سر در بناهای مغولی، از جمله مساجد و مراکز سیاسی و تفریحی و مقبره ها، در حالی که بر فراز هیچ گنبدی، اشاره به الله نصب نیست، توضیحی جز این ندارد که آن ها را یهودی و یا لااقل تابع معتقدات بت پرستان هند بدانیم؟!! هرچند واقعیت تاریخی ظهور جاعلانه به اصطلاح مغولان هند، از این احتمال نیز پلیدتر است. (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 21:0 |

پاسخ ها، 46، تیر 88

دوشنبه 1 تیر1388 ساعت: 2:11

خانم قولوپی. جدا معذرت می خواهم. حقیقت این که چند نفری در عرصه ی فرهنگ معاصر ایران، چنان بی مایه و پرمدعا و وقیح اند که هر مطلبی به نام آن ها و در هر موضوعی را یا نمی خوانم و یا سرسری می گذرم. حذف سریع و نیمه خوانده ی آن نوشته به زمان جواب، مرا از تعلق آن بی خبر گذارد. ضمائر پاسخ قبلی را با اجازه عوض کردم و به مزاح، باورم نمی شد که نام وسوسه ساز قولوپی یا تیله هم خانمانه باشد! بار دیگر معذرت می خواهم.


آقای ایلماز. باز هم یادداشت را با دقت بیش تر بخوانید، پاسخ تان را خواهید یافت.


آقای عابدی. همه چیز به ترتیبی است که فرموده اید، اما عمل نمی کند. شاید هم مربوط به وبلاگ خودم باشد، زیرا برای بسیاری از لینک های گوگل نیز پیام فیلتر می آورد.


آقای بچه مثبت. نگران نباش، دباغ هایی را می شناسم که چروکیده ترین چرم ها را چنان عمل می آورند که باز هم عمری کار کنند و سوزن بخورند. مبارک است.

دوشنبه 1 تیر1388 ساعت: 15:57

خانم تیله. حرف های تان متین بود جز این که "ایران حتی شهر نسیت، فقط یک دهکوره ی بزرگه"، حتما جمله ی من نیست. شاید اگر بگردید گوینده ی آن را بیابید و اگر نیافتید حاضرم به گردن بگیرم!

آقای رضا. کسانی لایق ناسزایند، چنان که قرآن فصیح و متین هم در مواردی برخی را خر و خوک و بوزینه خوانده است.

دوشنبه 1 تیر1388 ساعت: 23:22

آقای یکی. به قول بوشارلو، خوب که چی؟!!


آقا و یا خانم چشم. ممنونم.


آقای تحلیل. به دلیلی نتوانستم لینک را باز کنم، اگر ممکن شدلطفا تصویر را برای من ای میل کنید.

آقای سرمدی. لینک ارسالی شما نیز باز نشد. از ارسال آن ممنونم.


خانم تیله. البته که تشخیص شما از حافظه ی من جوان تر و قوی تر است؟!!


آقای بچه مثبت. اگر قالب یخ هم افاقه نکرد و ضمنا نمی توانید تا زمستان صبر کنید، آخرین راه حل این است که خودتان را به طور مشکوکی بکشید و چون پرونده ی قضایی و تحقیقاتی در این گونه موارد معمولا لااقل دو سال طول می کشد، در این مدت می توانید در سرد خانه کاملا خنک شوید. و اگر صرف نظر کردید و برای انتقام کشی منتظر بار دادن انقلاب مخملی شدید، پس آماده ام که در دفتر کارم با چای ازتان پذیرایی کنم و بعد دادگاه را تشکیل دهید. یهودیانی که با ظاهر بنیان اندیش و دوست عزیز به دفترم می آیند می توانند گواهی دهند که چایی های ما بدون کلک ریخته می شود نه مثل قطاب های ارسالی بعضی ها که به دنبال تناول پارکینسون می آورد!!؟ یک پیشنهاد نهایی هم این که اگر انقلاب مخملی ات رنگ زرد گرفت، پاچه های شلوارت را برای حفظ محیط زیست با کش ببند، منافذ بی اختیارت را مهر و موم کن و تا تاریخ گذشته نشده ای، به اورشلیم برگرد. دیگر خود دانی. کورش هم نمی توانست این همه به فکر حقوق حیواناتی چون تو باشد. راستی آخرین بار کی به زیارت قبر کیانوری رفته ای، چرم چروکیده؟!!

سه شنبه 2 تیر1388 ساعت: 1:36

آقای سایه. در بخش پیام وبلاگ تان یادداشتی گذاردم.


آقای ایلماز. او تنها نیست و گویا تصور کرده اند در لغز پرانی یگانه اند، مطمئن باشید مایه ی کافی برای مالاندن پوزه اش به خاک موجود است. سخن گفتن با هرکسی با زبان خودش از شیوه های این قلم است و بدترین ارزیابی و بی ارزشی را زمانی اعلام می کند، که سر و صدای کسی را بی پاسخ می گذارد. با این همه گمان می کنم که او سهم امسال خود را گرفت، فقط معلوم شده که در کنار سرویس اتوبوس قبلی سرویسی هم برای دل سوختگان توده ای جهت کسب آرامش در زیارت قبر کیانوری دائر کنیم.

سه شنبه 2 تیر1388 ساعت: 10:44

استاد غفوری نازنین. در مواجهه با تعصب کاری از عقل و منطق ساخته نیست و با کسی که گواهی چشمان خود را هم لجبازانه نمی پذیرد و کشتی را هنوز کوه می بیند، گفتار بی هوده است. به کارهای خودمان برسید. هنوز چند یادداشت دیگری باقی است تا به مدد الهی آن بساط نیز برچیده شود.

آقای خبر. وبلاگ ده نمکی را حک کرده اند. اگر یادداشت او را در اختیار دارید لطفا بفرستید.


آقای یکی. یک مدرک هم نزد من است. خانمی در نانوایی می گفت که یک روز قبل از انتخابات در آردها پودر سحر آمیزی زده بودند که مردم به جای موسوی می نوشتند احمدی نژاد. قرار است یک تکه از نان های روز 21 خرداد را بفرستند لابراتوارهای سوییس و نتیجه را به شورای نگهبان عرضه کنند. باز پول عرب ها رسید می خواهی ده میلیون خرج موبایل ات کنی؟!

سه شنبه 2 تیر1388 ساعت: 18:25

اقای اترش. مردم ما با کمال هوشیاری اجازه می دهند هر مدعی اصلاح، تا میزانی که لازم است خود را علنی کند تا به وقت پاسخ عذری نداشته باشد و در صد سال اخیر، شاهان و شاه زادگان و امیران لشکر و تکنوکرات ها و روشن فکران و سیاست مداران حرفه ای و سر دم داران احزاب و وابستگان به تمام بلوک ها را چنان آزموده و به روزی نشانده است که یک چهره ی موجه و مورد قبول و قابل دفاع ملی از آن ها باقی نگذارده است. از جمله انتخابات اخیر که گروه دیگری از سیاست بازان را به سبب لجاجت و بی احترامی به تصمیم مردم برای همیشه از عرصه ی تاریخ معاصر بیرون راند. در این میان آزمون روحانیت هنوز تمام نشده است!

خانم تیله. معمولا پیران کهولت و فراموشی را بهانه ی انکار خود می گیرند، باز هم به یاد نیاوردم. البته هستند جوانانی هم که در مدت 24 ساعت همه چیز را از یاد می برند، اما آن حکایت دیگری است!

آقای عابدی. ممنون از راه نمایی های شما و امیدوارم هر جا هستید و می روید موفق باشید.

آقای تلمیذ. برای کسب فیض کامل به این آدرس بروید:
http://www.theviewpoint.blogfa.com/

آقای پریشان. نادان و نفهم و بی عقل و از این قبیل، به عنوان خطاب به متعصبین، از عادی ترین اوصاف ذلیلانه ی آن ها در قرآن متین است.


آقای سایه. آن عکس حقه بازی محض است. زیرا گرچه ظاهرا یک نامه ی رسمی است، اما شماره ارسال ندارد!!!!؟

سه شنبه 2 تیر1388 ساعت: 23:41

خانم تیله. شاهد شما از ده کوره ای خبر داد، شامل ایران صد سال پیش، که البته سخن من است و نه ایران کنونی. خدا به پول نفت برکت دهد که بدون آن هنوز هم در همان ده کوره های صفوی بودیم و رضا شاه به نیابت از طرف شاه عباس مشغول بنای مسجد شیخ لطف الله نمی شد.

آقای یکی. آن لیست که فقط سئوال بود باید جوابش را هم شنید. تنظیم چنین سئوالاتی برای هرکسی در وجوه مختلف شکستن شاخ غول نیست. مثلا می توان از خود شما صدها سئوال از این قبیل پرسید: یادت می آید روزی ده بار دست می شستی؟ ضمنا از این آقا باید پرسید که سئوالات اش را از که و کجا جمع آوری کرده و خود با چنین آگاهی در کدام مقام بوده است؟!! و بدتر از همه این که فیلترها همچنان برقرار است.

چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت: 0:42

آقای خبر. از ارسال نوشته های درخواستی متشکرم، ولی یادداشت های آن ده نمکی خالی بند را نصب نکردم که یکی از نخستین کسانی بود که مستند تختگاه هیچ کس را دریافت کرد و گرچه سینماچی است اما خم به ابرو نیاورد. این اطوارهای کنونی شگرد کسانی است که بوی کباب شنیده اند و خود را برای دعوت بعدی تطهیر می کنند که دور تسبیحی از آنان ظهور کرده و یکی هم شهبازی است. همگی بلبل زبان شده اند و خود را از همه چیز مبرا می دانند. چنان که اخراجی های 2 را به پشتیبانی کسانی فراهم کرد که قصد داشتند حرف وزیر ارشاد را به کرسی بنشانند که زمانی گفته بود، جنگ را پیروان کتاب شاه نامه پیروز کردند! ما صبوریم و انتظار می کشیم تا آن زمان که به خواست خداوند گله ی روشن فکری کنونی از تمام قماش آن، توبه نامه ی دیگری بنویسند که: کاش پیام مستند تختگاه هیچ کس و طوفان نوح استاد غفوری را جدی گرفته بودیم.

چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت: 9:48

آقای سعید. اگر آقای طه فقط همان یادداشت انتخابات را دو سه باری با دقت و بدون عینک تعصب و پیش داوری بخوانند، ریشه ی مطلب را درخواهند یافت.


اقای سنجری. تقسیم بندی شما لاجرم مطالب ایران شناسی بدون دروغ را به سه بخش خواهد کرد از 1 تا 72 از 73 تا 144 و 144 تا پایان. به تر است هر قسمت را در 75 یادداشت بردارید تا سه قسمت تقریبا مساوی شود.

چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت: 23:5

آقای سایه. در مرحله ی نخست باید عربی بخوانید.


آقای اترش. در پهنه ی زمین و درمیان هیچ ملتی هنوز «چهره ی موجه و مورد قبول و قابل دفاع ملی» ظهور نکرده است. مردم انتخاب می کنند، نمی آفرینند. درست مثل سوا کردن سیب از میان بساطی که اصلا درجه ی یک ندارد.


آقای آتیلا. نصب شد تا همه ببینند که علت رد کامنت شما این بود که حرف های کوچه و بازاری زده اید.

آقای حسین محمدی. فقط صدا بود و تصویر نداشت!


آقای رعد. بی شک عصری نو حاصل تجربه ای استثنایی در روابط حاکمیت و مردم آغاز می شود، با کاربرد بی اثرتر ارعاب.

پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 12:49

خانم چاکر آقا. چوب کاری می فرمایید، مدت هاست از شما بی خبریم! انشا’ الله که گرفتاری های تان از نوع خیر باشد!


آقای سامان. این وبلاگ برای فارسی زبانان است.


آقای بجانی. عمر استقلال و اعلام کشوری به نام فنلاند به صد سال هم نمی رسد.

پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 20:3

آقای م و آقای حکیمی. بد نیست آدم به حوزه ای که سوادش را ندارد، وارد نشود.
1. در آن بخش از تورات صحبت ایوب نیست، آیه مربوط به یعقوب است.
2. اصلا بحث در این نیست که در تورات چه نوشته صحبت بر سر این است که در آن کاشی چه آمده است: «این زه کی ام بیت الکیم» که حرف به حرف با متن کاشی یکی است و به آن معنا نیست که به شما گفته اند.
3. با نوشتن حروف لاتین ماهیت فارسی متن کاشی تغییر نمی کند. مثلا نمی توان با نوشتن Ein حرف اشاره ی "این" فارسی در کاشی را گم کرد، چون معنای حقه بازی می گیرد. چنان که در تورات ترکی نیز مطلب چنین آمده است. "...و یعقوب قورخوب دیدی که بو یر نه هیبتلی دور."بو" بر اوزکه زاد دکل مکر اللهن..." پس آن حرف اشاره همان "این" فارسی است چنان که دیگر کلمات به کار رفته در کاشی تماما فارسی و عربی است و یکی بودن یدیش ایران با فارسی کنونی و یدیش آسیای صغیر با ترکی امروز را ثابت می کند. اگر کمی حوصله کنید مطلب برچیده خواهد شد. به تر است به کار خودمان برسیم.

پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت: 22:44

آقای محمد رضا. وقتتان را هدر می دهید.


آقای صمیمی. به من هم بگویید این شاگرد کثیف گزک ده کیست؟!


آقای اولترا. یدیش زبان داخلی و محلی یهودیان پراکنده در نقاط مختلف است که معمولا با استفاده از زبان و یا خط بومی انجام می شود. آن یدیش که اینک فارسی می نامیم، مجموعه اندکی از لغات است که به علت نبود فرهنگ بومی کاملا ساختگی و نوظهور است و هیچ سابقه و پیشینه ندارد.

آقای سنجری. یک سلسله یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ که به موضوع ورود اسلام به اسپانیا می پردازد، در زمینه ی مورد نظر شماست.

جمعه 5 تیر1388 ساعت: 22:4

آقای رضا. مشکل شما این است که ثبات فرهنگ قومی کنونی را ازلی تصور می کنید و توجه ندارید غالب اقوام در آسیای میانه و ایران و آسیای صغیر و اروپای شمالی و شرقی، در همین اواخر و با تجمع چند خانوار نطفه بسته و تکثیر شده اند، امری که هرگونه هدایت و کنترل آن ها را برای مراکزی بسیار آسان می کرد. ضمنا پاسخ به آقای اولترا را دوباره بخوانید و پیشنهاد می کنم به چند یادداشت در راه توجه مخصوص کنید.

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 4:36

آقای م. واقعی است یعنی چه؟ آن مطلب را هم خواندم مشکلی نداشت.


آقای ایلماز. به چند یادداشت بعد توجه کنید.


آقای رضا. چرا مارگیری راه انداخته اید؟ این را هم بنویسید که در کل استان لرستان 1216 صندوق رای بوده که 95 نتیجه ی عدد صحیح در میان جمع آرای آن ها، 8 درصد صندوق ها می شود که کاملا طبیعی است!

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 15:24

آقای بی طرف. از تاخیر عذر می خواهم. سبب این بود که اصل کتاب نیز آن دو صفحه را نداشت. به دنبال کتابی سالم می گردم تا انجام وظیفه کنم. شاید یکی دو روزه ارسال شود. دعا کنید.


آقای علی از مالزی. ممنونم به یادداشت بعد توجه مخصوص کنید.


آقای محمد رضا. به یادداشت بعد توجه مخصوص کنید.

یکشنبه 7 تیر1388 ساعت: 18:53

آقای ارش. انشا’ الله و در باب سئوال دوم هم به کتاب های پلی بر گذشته رجوع کنید.


آقای تحلیل. اشتباهات ریاضی در جمع و تفریق و دیگر حواشی مربوطه، ربطی به اصالت انتخابات ندارد، می تواند از سر خستگی و بی دقتی باشد و موجب اعلام تقلب نمی شود. تقلب آن است که بتوان ثابت کرد امضاهای ذیل صورت جلسه ای در حوزه ای مجعول و مخدوش است.

آقای محمد از سنندج. برخی از حضرات گمان می کنند که قرآن باید سلامت و صحت و اعتبار خود را در سنجش با قوانین بین المللی موجود و یا صلاح دید فلان صاحب رساله اثبات کند. مثلا اگر خداوند در آیه ای، نظاره ی عورت برخی از نزدیکان را قابل مواخذه ندید، فوق ابلهانی با یاد آوری نزدیکان خود، آیه را مردود، زیر لبی خداوند را سرزنش و متهم به کج اخلاقی می کنند. در همین ردیف است موضوع ماملکت ایمانکم و ضرب آن زنی که آیه اعلام می کند، که یکی را با احکام رسالات و دیگری را با مواد حقوق بشر ثبت شده در سازمان ملل مغایر می دانند و اگر بتوانند شکایت نامه ای علیه خداوند با اتهام تجاوز به مدلول حقوق بشر به دیوان لاحه می فرستند. جایگاه و توصیف این کسان را می توانید در ایه هفتم از سوره ی آل عمران بیابید.

دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 9:10

آقای محمدی. پاسخ شما را در ردیف کامنت های یادداشت قبل روز 7 تیر نوشته ام. بیابید و بخوانید.

آقای طرف سوم بحث. دیر آمدی فقط استخوان های اش مانده است. آدرس لانه ات را بفرست تا چند قطعه ای برایت ارسال کنم.


آقای بجانی. مستند طوفان نوح از آن که به روشن شدن مبحثی از نبوت و صحت اشاره ی مهمی در قرآن که پیوسته در عداد قصص آمده بود، کمک آشکاری می کند، به راستی مقدس است. اگر به چشم قوم پرستان نیامده، نقص عقلانیت ان هاست. مباحث بنیانی تاریخ و نقد دروغ های یهودیان ترک و فارس و اکبر و اصغر نمی شناسد، بی رحمانه است و با تعارفات برگزار نمی شود. ضمنا برای آزمودن خودتان آیا قبول می کنید که امثال صدیق ترکان را فریب داده و اطلاعات یهودی را تکرار کرده اند؟ این را هم بنویسم که اگر ده وبلاگ ذوالقرنین هم بزنید حاصل همان است که او برد. سکوت و فحاشی و بی آبرویی و حالا لکنت زبان و به زودی خاموشی.

سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 0:25

آقای یکی که هیشکی... حقیقت مقهور و تسلیم مصلحت نمی شود، به گرو نمی رود و از دل نگرانی که اگر چنین بگوییم چنان خواهد شد، خاموش نمی شود.


آقای توحید. صدها و صدها کتاب در نظم و نثر با زبان فارسی و خط عبری یافت شده، که نزدیک به تمام آن ها با بنیان اعتقادات یهود مربوط است و غیر یهود به آن نیازی ندارد، پس زبان آن ویژه یهودیان و خط عبری نیز مخصوص همین حوزه ی بدون توان نگارشی به دنبال رخ داد پوریم است. می گویند این مکتوبات عمر دراز نزدیک به هزاره دارد و مسلم این که از آثار تازه ساز فارسی با حروف عربی قدیم تر است. چنین پدیده ای با رساله ای نوساز و 150 ساله با گمانه ای در باب یهودی- اسپانیایی سنجیده نمی شود. برای اثبات عبری - اسپانیولی باید لااقل ده کتاب مانده از 500 سال پیش ارائه داد. انتقال خط عبری به کنیسه نیز، که به علت تبدیل آن به الفبای عرب بی کار مانده بود، نه فقط امر بعیدی نیست که تیزهوشانه است. برای پاسخ به سئوال دوم شما هم کافی است بدانید یهودیان اسراییل، در هر رده سنی زبان و خط عبری را به عنوان خط و زبان رسمی و دولتی می آموزند، اما زبان مادری خویش نمی دانند. درست مانند ترکان که زبان فارسی را می آموزند و دیدیم یهودیان ایران، با خط عبری آشنا نیستند، ولی زبان قدیم یدیش خود را این بار با نام فارسی در داخل خانواده یاد می گیرند و از رادیو و تلویزیون می شنوند!!! در واقع ایران تنها یهود نشین است که اینک زبان جنبی یدیش ندارد زیرا زبان رسمی کشور همان یدیش پیشین است. قبلا نوشتم که به احتمال زیاد زبان عبری رایج در اسراییل هم، به خاطر ساختار کاملا عربی، نوعی یدیش بین النهرینی است. خلاصه بگویم که یهودیان برای سر پا کردن کشور جعلی اسراییل از همه نوع تجارب دوران سرگردانی بهره برده اند.


آقای ایلماز. قرآن بدون تفکبک، هر مدعی تثلیث و شرک را نجس می داند. شرط پاکی آنان اعتراف به یگانگی خداوند است، نه قبول مدخل های ارائه شده در این وبلاگ.


آقای سعید. مطالب در پیش، انشا’ الله برخی از ابهامات را بیش تر خواهد گشود که طرح آن ها مثل همیشه، نیازمند گذر از مقدماتی است.


آقای چاکر آقا. شعر که چیزی نیست، اشتیاق ممکن است آدمی را به طی الارض نیز وادار کند.

آقای آمون. آن کامنت را نصب کردم تا "لایعقلون" بدانند برخی از دهان گشادان نان خور یهود، گاهی به تو دهنی محتاج می شوند.

سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 9:30

آقای تسلیم محض. دو نکته را بدانید: اول این که ترکان برای صدیق اعتباری در حد معلم قائل اند و همین اواخر برای او با طبل و تنبور در یکی از فرهنگ سراهای تهران بزرگ داشت گرفتند و نوازش اش کردند. بگذریم که این مراسم از نظر زمان با فاصله ی کوتاهی پس از نقد مختصر من به کتاب های او برگزار شد. ضمنا کس دیگری را نمی شناسم که درباره ی تمدن و فرهنگ و زبان و تاریخ ترکان مطلب ارجح تری نسبت به داده های صدیق ارائه داده باشد و مثلا نوشته های دکتر هیئت کپی حرف های صدیق است، پس نقد صدیق نقد تمام صاحب قلمان ترک است که هنوز هم ساز یهودیان درباره ی مردم خویش را می نوازند و برای جوانان مشتاق آگاهی ترک لالایی می خوانند.
دوم این که غیر مسلمانان، در شرق و غرب و شمال و جنوب، اگر به کسی با نام موسی و جاکوب و دیوید برخوردند، بی تردید خود را با یک یهودی رو به رو می دانند. فقط در کشورهای مسلمان است که از بالا تا پایین و از چپ و راست کسانی با نام های یهودی اختیاردار مسلمانان اند، زیرا به ما تلقین کرده اند که داود و یعقوب و یوسف و اکبر و حسین و ابراهیم و اسحاق و یدالله و محمد و احمد یکی است و انتساب نام را علت اعتقاد نمی دانند؟!!! زیرک اند آقا!

سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 12:51

آقای سعید. بی تعارف کم سواد تر و پر حرف تر از او پیدا نمی کنید. از او حرف هایی خوانده ام که سخت نسبت به سلامت عقل اش مشکوکم. اجحتمالا اگر در برابر او نام مرا ببرید، تا ساعتی دچار تشنج خواهد شد و گاله ای فحش نثارم خواهد کرد. محتاط باشید.


آقای بابک. می بینید در سراسر شرق میانه آشکارترین هویت، تعصب است، انواع تعصبات بر سر انواع نام ها و عقیده ها که حتی یکی از آن ها قابل اثبات نیستند و بدون استثنا سوقات یهودیان برای ملت های منطقه اند که علی الاصول باید چون اعضای یک خانواده در کنار هم باشند، حال آن که بدترین دشمنان یکدیگریم!!!

آقای شاگرد جدید. اخیرا کتابی منتشر کرده ایم با نام پاپیروس ها، آن را به هر ترتیب ممکن فراهم کنید و بخوانید. گام نخست در ورود به مباحث نوین و فهم دقیق تر آن هاست. در مجموع باید بدانید باز شناخت موقعیت تاریخی و فرهنگی شرق میانه کاری کاملا نوین و جدید است، و باز شدن زوایای این مباحث به ده ها تک نگاری مستقل نیازمند است، چندان که هر یک از یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ مستعد تبدیل به کتابی است. بخشی از سئوالات شما در پاسخ به آقای توحید آمده و بقیه نیز در چند یادداشت آتی انشا’ الله ارائه خواهد شد.

سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 21:48

فریبا خانم. نگران نباشید برادر شما نخستین نشانه های تبدیل شدن به یک پزشک عالی مقام را از خود بروز می دهد که همانا انکار خداوند است!!! ضمنا کسی که تحت تاثیر یک کتاب خدا را کنار می گذارد بدون شک تحت تاثیر کتاب و یا سخنانی دیگر ممکن است به مومنی کامل و ناب بدل شود. از گفت و گوی با او و از مجرای قرآن غافل نشوید، زیرا استحکام آن هر صخره ای را خرد می کند. سلام مرا به آن مرد بزرگ برسانید.

آقای بیریسی. در پیام خصوصی آدرس اعلام کنید برای تان ارسال خواهد شد.

آقای نکته سنج. تصویر اول که نقاشی و کاملا خیال پردازانه و از نظر ثبت موقعیت های ابنیه غلط بود و عکس دوم هم مطلب غریبی نداشت. لطفا توضیح بیش تری بدهید. ضمنا قرائت خوش قرآن محزون و موثرترین آوایی است که شنونده را به تامل در اعمال خود فرا می خواند.

آقای ناموف. بازگشت یهودیان به ایران، به عنوان سازمان دهندگان و ماموران باز سازی، به قصد پاک کردن آثار و عوارض پوریم در زمانی اتفاق افتاده است، که جریان شناخت جهان، به سبب شکستن سد عبور از اقیانوس ها رفته رفته آغاز می شد و نه استیلا و استفاده از سرزمینی که اندک زیر بنای تجمع را نداشت. به یادداشت های بعد توجه کنید.

چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 3:38

خانم تیله. و عیب بزرگ آن هم همین است که از این انسان حریص و نامتکامل سرچشمه می گیرد، که هنر را با مفت خوری و صحنه سازی برابر گرفته است. کافی است به اوضاعی توجه کنید که در پشت سر آواز خوان و رقاصی تدارک می بینند. آیا انفجار صدها فشفشه و ترقه و انواع شگردهای کودک فریب ارتباطی با آواز خوانی دارد؟ چنان که اگر نقاشی سهم کنیسه و کلیسا را با دست انواع دلال ها نفرستد، امکان عرضه ی کار خود را نمی یابد. مقوله ای به نام هنر با مسخره بازی های موجود در گرد آن، تا قرون اخیر شناخته نبوده و معلوم نیست انسان متعالی فردا هم بدان احساس نیاز کند. فعلا که هنر دکان پردرآمدی است که سود آن مستقیما به جیب یهودیان سرازیر می شود. نقاش آن تابلویی که امروز ده ها میلیون دلار دست به دست می شود، خود از گرسنگی مرده است!!؟


آقای یک آدم گیج. تنها باید مدارج عالی حماقت را گذرانده باشد آن کسی که مدعی می شود 70 تا 80 درصد آرا با یک قلم و یک دست خط نوشته شده است. زیرا نویسنده ی 70 یا 80 درصد آرا در حد اکثر سرعت نیز باید 30 سال را صرف نوشتن سی میلیون رای کند.

 
توجه: لطفا برخی دوستان از کنجکاوی و در واقع فضولی جهودانه و جاسوسوار در امورات شخصیه دیگران دست بردارند.

چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 7:50

آقای رضا. تا نکردن ورقه ی رای موجب ابطال آن نیست چه یک عدد یافت شود چه بیست میلیون. اگر رای تا نشده باطل است پس نمایندگان کاندیداها باید آن را حذف می کردند و اگر نکردند تمام این گونه ایرادها بنی اسراییلی می شود. گمانم به جای این یک دو جین دلایل سخیف و سست یک صورت جلسه ی مخدوش و یا بدون امضا رو کنید. آن گاه حرف تان را ثابت کرده اید و گرنه کوله باری از این کارآگاه بازی ها اعتبار ابطال رای مردم را ندارد. حضرات مخترع این گونه عیوب در اصل از مردم عصبانی اند که چرا به احمدی نژاد رای داده اند!!! دموکراسی می گوید باید به رای مردم غلط یا درست احترام گذارد ولی در این جا قضیه بر باد رفتن صدها میلیارد سرمایه گذاری برای به قدرت رساندن باند و گروهی است، که رای مردم آن را خنثی کرده و امید بازگرداندن پر سود آن سرمایه گذاری را بر باد داده است.

چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 21:53

آقای موومان. ممنونم از ابراز محبت های شما. عجیب است در ایامی که به سال های گردن کشی معروف است، مقدم بر همه انسان نسبت به خداوند جسور می شود!


آقای گیج. درست می فرمایید تمام اشکالات این انتخابات بر سر همان شکاف مربوطه بود. احمدی نژاد به خاطر جثه ی کوچک اش از شکاف گذشت و دیگران هرچه زور زدند شکاف از آن چه دیدیم بازتر نشد.

آقای معمار. قرار نیست تمام صندوق ها از آن نمونه که شما بر آن نظارت داشته اید تبعیت کنند. وانگهی آیا آن صورت جلسه که شما امضا کردید از نظر محتوا با آن چه اعلام شد برابر بود؟!


آقای سایه. گمان می کنم مطالب یکی دو یادداشت بعد در زمینه ی سئوال تان توضیحاتی داشته باشد.

آقای سعید. بر همگان مسلم شد که معترضین نتوانستند علیه صحت این انتخابات حتی یک سند ابطال کننده ارائه دهند. کم کم نتیجه می گیرم که آن یادداشت قبل برای این انتخابات از نظر توضیحات تاریخی ضعیف بود. تا خدا چه خواهد، شاید متممی بر آن نوشتم.

پنجشنبه 11 تیر1388 ساعت: 11:32

دوستان، از رای های تا نشده و صندوق های دوجداره و ناظرین کتک خورده و از این گونه قصه های کلثوم ننه زیاد شنیدیم ولی سرانجام کسی نتوانست یک صورت جلسه ی مخدوش ارائه کند و یا آدرس دهد. بنا بر این پرونده ی مطلب را می بندیم و به کار خودمان می رسیم.


آقای نکته سنج. محل گنبد شیخ لطف الله در نقاشی غلط بود و در عکس هم گنبد دیده نمی شد. عجیب است هرچه عکس قدیمی از میدان نقش جهان دیده ام از زاویه ای است که مسجد شیخ لطف الله ندارد!

شنبه 13 تیر1388 ساعت: 9:6

آقای خرمی. با معارضین نسبت به مستندهای تختگاه و طوفان کاری ندارم، زیرا اگر نزد کسانی گواهی توام چشم و گوش نیز معتبر نیست، پس در صحت عقل شان تردید می کنم و بیرون از مناظره می مانند.

آقای مرتضی. این جا فقط سخن از تحقیق است و از آغاز نوشته ام که مورخ و محقق با کسی قوم و خویش نیست و تصدیق می کنید آن ها که پس از 9 سال تازه به یاد آورده اند که مبحثی با نام تاملی در بنیان تاریخ ایران گشوده است و شمشیر برداشته اند تنها قصد دفاع بی حاصل از دروغ های خوش آیندی را دارند که پیش تر برای قوم شان تراشیده اند.


خانم علم الهدی. شما خواب ندارید؟!


آقای ایلماز. سخن از لغات آن تورات است.

شنبه 13 تیر1388 ساعت: 16:2

باید مباحثه را از آقای سامان یاد گرفت. بسیار هم آسان است: میخ و هوش و خوش و پیاده و نفر فارسی نیست و کار تمام...!


آقای ultra. اگر زبان ترکی در 120 سال پیش، در ترجمه ی تورات، از لغت زبان 300 ساله ی اصطلاحا فارسی برداشت کرده، پس عمر زبان ترکی از فارسی کوتاه تر است. زیرا زبان ترکی نمی تواند قبل از ظهور زبان فارسی از آن لغت برداشته باشد. به همین سادگی و به همین خوش مزگی. در این جا هم باز راه حل آقای ساسان کاربرد دارد: میخ و خوش و پیاده و نفر فارسی نیست!!!


اقای بابک. هنوز باید برای ورود کامل به مطلب حوصله کنید.


آقای یک مسلمان. معلوم شد که تمام گناه ها را باید به گردن آن مترجم بی نوا انداخت که چرا بدون تسلط به زبان ترکی دست به ترجمه ی تورات زده است. زیرا اگر ما قبول کنیم که او اتفاقا ترک اصیلی بوده، از قمپزهای زبان پایه ی ترکان چیزی باقی نمی ماند.


آقای... در قرن پنجم هجری خط عرب استعداد برداشت برای نگارش کتاب را نداشته است که کاشغری با آن دیوان لغت ترک بنویسد. بقیه نیز همین حکایت است. چنین مدعاهایی نیاز به بنیان گریزی دارد که نیازمند مطالعه ی دوباره و از آغاز می شوید. به کتاب پاپیروس ها رجوع کنید.

آقای علی از مالزی. ممنون.


آقای اصطخری. بار دیگر یادآور می شوم که پذیرش مطالب یکی از این یادداشت ها به معنای قبول همه ی آن هاست. امتحان آن هم بسیار آسان است و چون کسی نیست که بخشی از این یادداشتها را نپذیرفته باشد پس اعتبار کلام به کلام نوشته های ایران شناسی بدون دروغ، تضمین شده است.

شنبه 13 تیر1388 ساعت: 16:3

باید مباحثه را از آقای سامان یاد گرفت. بسیار هم آسان است: میخ و هوش و خوش و پیاده و نفر فارسی نیست و کار تمام...!


آقای ultra. اگر زبان ترکی در 120 سال پیش، در ترجمه ی تورات، از لغت زبان 300 ساله ی اصطلاحا فارسی برداشت کرده، پس عمر زبان ترکی از فارسی کوتاه تر است. زیرا زبان ترکی نمی تواند قبل از ظهور زبان فارسی از آن لغت برداشته باشد. به همین سادگی و به همین خوش مزگی. در این جا هم باز راه حل آقای سامان کاربرد دارد: میخ و خوش و پیاده و نفر فارسی نیست!!!


اقای بابک. هنوز باید برای ورود کامل به مطلب حوصله کنید.


آقای یک مسلمان. معلوم شد تمام گناه ها را باید به گردن آن مترجم بی نوا انداخت که چرا بدون تسلط به زبان ترکی دست به ترجمه ی تورات زده است. زیرا اگر قبول کنیم که او اتفاقا ترک اصیلی بوده، از قمپزهای زبان پایه ی ترکان چیزی باقی نمی ماند.


آقای... در قرن پنجم هجری خط عرب استعداد برداشت برای نگارش کتاب را نداشته است که کاشغری با آن دیوان لغت ترک بنویسد. بقیه نیز همین حکایت است. چنین مدعاهایی نیاز به بنیان گریزی دارد که مجبور به مطالعه ی دوباره و از آغاز می شوید. به کتاب پاپیروس ها رجوع کنید.

آقای علی از مالزی. ممنون.


آقای اصطخری. بار دیگر یادآور می شوم که پذیرش مطالب یکی از این یادداشت ها به معنای قبول همه ی آن هاست. امتحان آن هم بسیار آسان است.

شنبه 13 تیر1388 ساعت: 22:52

لطفا به میزان کافی در خواندن پست دقت کنید و به اشارات و اعتبارات آن دقیق شوید، سپس کامنت بگذارید، اگر می خواهید کامنت تان ثبت شود. این جا سخن از تعریف و یا تکذیب زبان ترکی نیست، تاریخ پیدایش آن است بر حسب قرائن بس قانع کننده و قویم.


آقای بی نام. شما خود پیر دیرید و بنده نیمکت نشین شما. در مورد آن فیلم اگر بفرستید محبت کرده اید. شاید خبر داشته باشید که نوروز امسال را برای یک تحقیق میدانی در هند بودم با کوله باری از برداشت های شگفت انگیز و باور نکردنی که اگر عمر اجازه دهد و خدا بخواهد گزارش آن سفر را که کاملا به مباحث جاری متصل است، از چند یادداشت آتی شروع خواهم کرد.


آقای رضا. کشف و احترام به حقیقت از صفات انسانی است چنان که خداوند فرموده است مبادا دشمنی موجب شود پا بر حق گذارید.


آقای علی از مالزی. سرزمین های شبه جزیره سان که از چند طرف به دریا متصل اند همانند ترکیه و انگلستان و اروپای مرکزی از نظر سفره های زیر زمینی آب فقیرند. به خصوص اگر خاکی رسوبی داشته باشند. وانگهی به قرائنی از زمان طوفان هزاره ها می گذرد.


آقای سعید. آن آبادی قبلی خرابه ای بی آب و علف بیش نبود. بله راه پر پیچ و خمی است با متعصبان و قوم پرستانی که در تاریکی کمین کرده اند.


آقای منوچ. منصرف شدم اما یک مورد آن انجام شد.

یکشنبه 14 تیر1388 ساعت: 13:36

آقای رضا. آن کتاب را ندیده ام.


آقای تلمیذ. سراپای به اصطلاح علوم انسانی موجود در تمام جهان ماهیت یهودی دارد.

آقای علی از مالزی. سطح و جنس آب های آزاد جهان مگر در اندازه ی حرارت تقریبا برابر است و مثلا ادعای شیرین بودن قسمتی از آب های مدیترانه نشانه ی حماقتی فطری است. منظور از آن به اصطلاح تحقیقات روحوضی و نظایر آن را به خواست خدا بیات خواهم کرد و تنها مطلب قابل برداشت از بررسی آن ها اعتراف شان به تهی بودن چند هزار ساله ی مرکز ترکیه از سکنه است! به دنبال یادداشت ها توجه کنید.

آقای محمد رضا. چنین جمود مشکوکی را حرارت استدلال باز نمی کند.

سه شنبه 16 تیر1388 ساعت: 10:37

آقای نوشترآداموش. سخنان تازه در هر باب تا زمانی که سخن تازه تری به جای آن ننشیند، هرگز کهنه و فراموش نمی شود. حتی تصورات نوسترآداموس


آقای غفوری. ایشان را صاحب نظر نگیرید و شاید مجبور شوید چند صحنه ی کلوزآپ از تصویر آن کشتی به مستند بی نظیرتان اضافه کنید.


آقای بجانی. پاسخ به استاد غفوری را بخوانید و برای آشنا شدن با مفهوم یدیش به یادداشت های قبل رجوع کنید. نصیحت مخصوص من به شما این است که اگر برداشت از مدخل یادداشتی را مشکل تشخیص دادید، مطلب را به کلی فراموش کنید. مثلا اگر هنوز معنای یدیش را نمی دانید، چه گونه یادداشت ها را دنبال می کنید و از آن ها چه می فهمید؟

سه شنبه 16 تیر1388 ساعت: 14:7

آقای بابک. این مباحث نو، وسیله ای برای تمرین در فلسفه بافی نیست.

آقای توحید. هرگاه در این وبلاگ به کشف و شرح توطئه ی دیگری از یهودیان نزدیک می شویم، صداهای معارض تازه ای قد علم می کنند و در جریان یکی دو یادداشت آتی انشا’ الله آگاه می شوید که هیاهوهای جدید، مقابله ی موظفی است به قصد تضعیف مستند کبیر طوفان نوح.

چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت: 1:26

آقای محمد رضا. تعصب عارضه ای است که مغز را می پوساند. در آن جا تعصب سخن می گوید.

آقای توحید. از توجه شما ممنونم. به جز مورد غارت که اصلاح شد، گمان ندارم که اشتباهی رخ داده باشد. به مورد اشاره کنید تا توضیح دهم. اگر منظورتان خراج و تاریخ است، هیچ یک عربی نیستند. پیشتر در مقاله ی "تاریخیگری" عربی نبودن تاریخ را اثبات کرده ام و مختصر این که در متن مبنای زبان عرب، یعنی قرآن متین این لغت به کار نرفته است. در مورد خراج هم صرف نظر از صورت ظاهر، در بطن و معنا با لغت عرب متفاوت است، زیرا عرب آن را با معنای دستمزد به کار می برد و فارس با معنای مالیات، که هر یک را به واژه ای مستقل و از ریشه دور از هم تبدیل می کند. چنان که خرج نیز علی رغم صورت ظاهر معنای عربی ندارد. با این همه شما موارد کامل را ذکر کنید تا شرح لازم را ارائه دهم.


آقای یک مسلمان. برای اثبات نظر، به متنی کهن و لااقل 150 ساله به زبان ترکی نیاز دارید که آن لغات را به کار برده باشد، که نخواهید یافت. مطالب آقای بابک نیز بی ربط با مدخل و واقعا فلسفه بافی بود. مشکل عمده این که ظاهرا از فرط تعصب هنگام خواندن مدخل چشمان شان تار می شود و با برداشت نادرست اظهار نظر می کنند.

آقای داریوش. اگر شما جان مایه ی یادداشت نوبت دهم را درک نکرده اید، موظف نیستم تصورات و خیال بافی های شما در باره ی آن را درج کنم. گفت و گو دو سوی برابر می طلبد و جز آن وقت تلف کردن است. یادداشت تان را نصب کردم تا دیگران نیز علت درج نشدن آن را دریابند. دوست یا دشمن بودن شما نیز در این باب تاثیری ندارد. دوستانه پیشنهاد می کنم یادداشت نوبت دهم را چند بار بخوانید. شاید اشاره ی مخفی در عنوان آن نیز برای تان سودمند باشد.


آقای عارفی. زمانه ی دیگری است. اگر کسی بر تمام اطلاعات دانش نامه ای جهان اشراف داشته باشد ارزشی در حد چند صفحه ی وب را دارد. بدون ثبت مدخل اختصاصی و نو به نام خویش، کسی صاحب نظر شمرده نمی شود و تنها اجازه ی پرسش دارد، نه گرد و خاک. بسیاری از آن کسان نیز در اندازه ی صفحه ای از وب اند.

چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت: 19:5

آقای توحید. عربی بودن لغت جزیره به دلیل عدم ثبت در قرآن و نیز فقدان مشتق و ترکیب محرز نیست، هرچند امروز شبکه و کشور الجزایر داشته باشیم، مخصوصا که با معنای کنونی نام الجزیره بر آن کشور شمال آفریقا بی مسما می شود. به این دلایل با اطمینان نمی توان جزیره را لغت عرب شناخت. در مورد کتاب به این دلیل که یک بار به صورت مکتوب در شماره آمده مکرر نکرده ام ولی در باب ایام و نفر حق با شماست اشتباه بی اهمیتی است ناشی از شتاب زدگی که در یادداشت بس سنگین 219 که با فاصله ی اندک نسبت به 218نصب شد چندان قابل اعتنا نیست و به هر حال ممنونم
آقای ایلماز. اگر حوصله کنید وسعت آن پندار بافی را که به انجام ماموریت برای فریب ترکان نزدیک تر است، به خواست خداوند نمایش خواهم داد.

پنجشنبه 18 تیر1388 ساعت: 12:45

آقای بابک. بارها گفته ام و اینک نیز به شما و هر که به این وبلاگ با قصد آگاهی های معین سر می زند می گویم: این بررسی ها از کل به جز’ می نگرد. مثلا اگر اثبات می کند که خط عرب تا حوالی قرن دهم هجری قدرت و امکان کتاب نویسی ندارد، پس دیگر به سالم یا مجعول بودن هر کتابی جداگانه جواب نمی دهد. حالا هم ابتدا از شما و هرکس دیگر سئوال می کنم که از میان مدخل های کلی، یعنی وقوع پوریم، نیمه کاره ماندن ابنیه ی تخت جمشید، قلابی بودن سلسله های اشکانیان و ساسانیان، عاریه و جعلی بودن کتیبه های نقش رستم، نوساز بودن پاسارگاد، دروغ بودن حمله ی عرب، کذابی در باب ظهور چنگیز، قلابی بودن مجموعه کتاب های منتسب به پس از اسلام در ایران، اعم از فارسی یا عربی و شعر و نثر، و ده ها مدخل بنیانی دیگر، که فهرست کردن آن ها نیز مشکل است، کدام را پذیرفته و یا نپذیرفته اید؟ اگر تنها یکی از این مقولات را باور داشته باشید، ناگزیر از نخستین تا واپسین سطر این تحقیقات را پذیرفته اید ولی اگر تمام مباحث را هضم می کنید، الا نوظهور بودن قوم و فرهنگ ترکان را، پس شما قوم پرستید و درباره ی خود به افسانه دل خوشید. حال آن که باید اندیشه را به کار اندازید و اجزا’ مسئله را با یکدیگر بسنجید.

آقای ایلماز. هنوز به طور جدی به نوشته های ایشان رجوع نکرده ام

آقای نتاب. ممنونم. کسانی تا حد جنون به هم ریخته اند..

آقای اهوازی. تحمیق صاحب نظران ترک و تشویق آن ها به پیروی از موهومات تفرقه افکن از همان جا آغاز شده است.

جمعه 19 تیر1388 ساعت: 20:37

آقای محمد علی. رابی منشی امیر خود را آشوری می داند و اطلاعی از سرزمین آشور ندارد! اگر خدا بخواهد به زودی پته ی این حقه بازی های چند جانبه ی یهودیان را به آب خواهم داد.

آقای علی از مالزی. کار زیبایی است، الا این که رنگ گذاری بر ارتفاعات شرقی چندان دقیق نبود. نمی دانم منبع برداشت شما چه بوده، اما اگر بتوانید نقشه را تا ساحل شرقی دریاچه ی ارومیه امتداد دهید و متنی توضیحی نیز مفصل تر از آن چه هست بگذارید، موثرتر خواهد بود.

آقای مسعود. نانگاپاربات را فقط بازنویسی کرده ام، ترجمه ی آن از کس دیگری است. کتابی است بسیار انسان ساز و مملو از هیجانات عاطفی کسانی که در یک مسیرند. آدرس بگذارید نسخه ای از آن ارسال خواهم کرد.

آقای دو بار کامنت. به معنای جدا شده از فرهنگ بومی و دنباله رو و مسخ شده در فرهنگ رسمی.

شنبه 20 تیر1388 ساعت: 2:45

آقای یک مسلمان. غرض از طرح مدخل تعیین قدمت زبان ترکی، نه انکار غیر ممکن آن زبان، که مقدمه ای است بر انهدام لاف های ملی و قومی و فرهنگی همه جانبه، که ترک و فارس و کرد و لر و گیلک و مازندرانی و حتی عرب را به قصد گسترش نزاع و دشمنی و ابراز برتری های نادرست و بی حاصل و فتنه انگیز مبتلای بدانند. وانگهی ما با اثبات تهی بودن دو مرکز تجمع ایران و ترکیه، تا چند قرن اخیر، به آسانی قادر می شویم قصه های مذهبی کنونی را بی اثر کنیم، که برخاسته و ریشه بسته در این دو سرزمین اند و برای آن شناسه هایی از زمان وفات پیامبر اکرم تراشیده اند. بدین ترتیب و از این مسیر نه تنها نوساز بودن این دو ملت، بل به تبع آن، تاریخ تولد مذاهب را که در جای دین نشسته است نیز تعیین کرده ایم! لابد تصدیق می کنید که این تلاش در ماهیت خود سمت و سویی علیه هستی و فرهنگ هیچ قومی، جز یهودیان و هوا داران آن ها ندارد و قبول دارید که از طریق سئوال گذاردن بر زمان تولد زبان ترکی، راه اثبات تهی بودن ترکیه ی مرکزی و شرقی، از نمایه های تمدن و تجمع، سریع تر طی می شود. با این همه توصیه دارم تا ارائه ی چند یادداشت بعد نیز حوصله کنید و اجازه می خواهم ضمن عرض ارادت به خدمت آقای هادی، گفت و گو درباره ی ایشان و دوستان فرهنگی شان را به بعد موکول کنم.

آقای ایلماز. آن دوست ما بدون توسل به شوخی امورات اش نمی گذرد و شاخک های آنوسی یاب شان را با وسواس زیاد، دائما در کار است!

آقای مسعود. ممنون و درصددیم یکی از این نقشه های توپوگرافی ترکیه را، یک بار هم از طریق کامپیوتر به آب ببندیم و کلیپ کوچکی بسازیم تا منکران چشم های خود را بگشایند. دوستانی که کمکی در باب اجرای فنی آن می دانند و می توانند و یا سراغ دارند، به استاد غفوری خبر دهند.

آقای امیری. از منظور شما در آن نوشته سر در نیاوردم.

شنبه 20 تیر1388 ساعت: 10:32

دوستان به تر است تا انتهای بحث مربوط به زبان ترکی حوصله کنند. مطلب اساسی و مهم تر از این تصورات است.

آقای ایزدی. آدرس بفرستید ارسال خواهد شد.

آقای محمد رضا. آدرس همسرتان را در پیام خصوصی اعلام کنید برای ایشان خواهم فرستاد.

آقای رعد. از کامنت شما مطلب چندانی دستگیرم نشد.

یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 6:25

آقای علی از مالزی. از همکاری شما در آن مورد ممنونم. لینک را برای استاد غفوری فرستادم. در عین حال منطق برخی از بررسی ها کاملا مادی است نه فلسفی. مثلا اگر بقایای کشتی بزرگی را در ارتفاع 1800 متری کوه آرارات یافته ایم، پس قطعا در زمانی نامعین، بر اثر وفور آب، که تنها می تواند ناشی از بارانی مداوم و یا جوشش از زمین و یا هر دو باشد، این کشتی از زمین بلند شده و تا آن ارتفاع بالا رفته است. ضمنا مثل تنوره باریدن، اصطلاحی است که هم اکنون نیز در باب باران هایی به کار می رود که از فرط درشتی و سرعت قطرات، دانه های آن دیده نشود و به صورت به هم پیوسته به نظر آید و نیز تنور آب به مخزنی از چشمه های پر قدرت و جوشان می گویند. یعنی همان طور که از تنور نان بیرون می کشند گویی از این گونه چشمه های عمیق که بی شباهت به تنورهای روستایی نیست، آب بیرون می زند.
بدین ترتیب حیرت و تردید نسبت به وجود آن همه آب فقط به دلیل وجود کشتی در آن ارتفاع، کاملا منتفی و مقوله ای فلسفی و غیر مادی است. زیرا اگر حجم آب به میزان لازم نبوده باشد، کشتی به آن ارتفاع نمی رسد! نصب سئوال "چه گونه" در این قبیل موارد درست مانند نصب آن بر ماجرای پوریم، کمکی نمی کند، زیرا غرض از بررسی، نحوه ی انجام این حوادث نیست، ارائه ی علائمی است که بروز آن را قطعی و قابل قبول می کند؟

آقای بابک. ممنون و قطعا در آن باب نیز مطالب لازم را ارائه خواهم داد به خواست خداوند. دست تنگی اطلاعاتی ملت ها و اقوام متعددی در شرق میانه، در مقوله ی شناخت، حاصل بی غیرتی فرهنگی روشن فکری ماست که مانند بز در برابر هر بافته ی دست کنیسه و کلیسا سر فرود آورده که البته گروه معینی از آن ها نیز در برابر دریافت نواله های گاه به گاه یا مرتب.

یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 16:27

آقای علی از مالزی. هیچ چیز مستند طوفان بر اساس حرف و سخن کسی تنظیم نشده چون اصولا تا زمان تولید این مستند هیچ کس از وقوع طوفان در ترکیه چیزی نگفته بود و نمی دانست. در عین حال چند واقعیت تاریخی و جغرافیایی جداگانه بی توجه به دعواهای چند جهود با یکدیگر، وقوع طوفان در ترکیه را تایید می کند که از جمله نبود بقایای تمدن باستانی در قسمت مرکزی و شرقی ترکیه است. از آن هم مهم تر این که چیدمان کوه های ترکیه به نحوی است که عملا و چنان چه آزمایش ما در مستند نشان داد، تا ارتفاع 1800 متر آب را بدون دبی خروجی در خود نگه می دارد و چند حالت دیگر جغرافیایی که مخصوص ترکیه و در مستند مختصرا به آن ها اشاره شده است.

آقای جعفری. پاکت شما را پست به علت پیدا نشدن آدرس برگردانده است، دوباره ارسال شد.

آقای ایزدی. ارسال شد.

آقای عابدی. امیدوارم هرکجا هستید شادمان و سلامت باشید. اشاره ی شما به رفاه را نیز درنیافتم. همگی به شما سلام می رسانند.

آقای ضیا’ صدر. متاسفانه لینک ارسالی شما باز نشد.

یکشنبه 21 تیر1388 ساعت: 21:4

آقای علی از مالزی. دو سه یادداشت آتی، انشا’ الله حاوی مطالب تعیین کننده ای در موضوع مورد اشاره ی شماست. حوصله کنید، زیرا به قدر کافی با آن هیاهوها آشنایم. مسلم این که دیگر نمی توان ترکیه را به آب بست ولی تجربه ی آزمایشگاهی بر ماکت های رسمی، که تنها راه ممکن است، خلاف عقیده ی دوست شما را اثبات می کند. باز هم تاکید دارم به محتوای چند یادداشت آتی دقت کنید.

آقای علی رضا. خلاف تورات، ذکر جدا بودن تیره و ذریه نوح و ابراهیم در قرآن، خود عالی ترین علامت است که طوفان نوح منطقه ای بوده، جهانی نیست و در ترکیه رخ داده است.

دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 6:19

آقای محمد رضا. آدرس شما در اهواز نرسیده است.

آقای داریوش. مستند طوفان نوح فقط یک دمو با امکانات حداقل است، اگر مقدمات فراهم شود آن قدر در طبیعت ترکیه نشان از بقایای آن طوفان باقی است که حتی برای تفهیم به کند ذهنان و متعصبان نیز کفایت کند.

آقای مقامی. چند بار گفته و نوشته ام که در هر مقوله ای، تنها صاحبان مدخل، که قضیه ای را برای نخستین بار به نام خویش ثبت کرده باشند، صاحب عنوان می شوند و حق ابراز نظر دارند، دیگران شاگرد و پرسشگرند و فقط حق سئوال محترمانه دارند، نه گرد و خاک، که ضرورتا بی اعتنایی می بینند.

آقای فریدون. اهل داد و ستد نیستم و بنا نبوده است به خوش آیند دیگران، مثلا دوستان شما مطلب بنویسم. شما و دوستان تان می توانید اگر در باب مطلبی به قدر کافی توجیه نیستید باز هم سئوال کنید با این یادآوری که ادای پاسخ نیز اجباری نیست زیرا برخی از سئوالات حتی فهمیده هم نمی شوند.

دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 14:34

 

آقای رشید. تنها آن نیست که شما نوشته اید، باید به مدد الهی تشت رسوایی آنان را که بی شرمانه و بدتر از فارسیان قرآن را مشحون از لغت ترکی می دانند، سرنگون کرد. بنا بر یقه درانی ماموران کنیسه ظاهرا قرآن فقط با لغت فارس و ترک نوشته شده است! ترک و فارسی که فقط دو سه قرن از ظهورشان می گذرد.

آقای موومان. خسته نباشید. اسم مرا هم بنویسید چون نوشته های آقای پورپیرار را خوب خوانده ام.

آقای عابدی. شما هم خسته نباشید. پاسخ ها را جمع آوری و به روز رسانده ام و به زودی و به تدریج به شرط حیات نصب خواهم کرد. به هر حال ممنونم.

آقای ... مگر زبان ترکی متن تفصیلی و تفضیلی دیگری جز کتاب صدیق هم دارد؟ جالب است که مدعیان هنوز هم به طور رسمی داده های صدیق را مردود ندانسته اند.

سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 21:44

آقای محمد رضا. در آن یادداشت لااقل دو گاف گنده تر از اشاره ی شما یافت می شود. چند باری گفته ام که ورود به این گونه گرد و خاک ها وقت تلف کردن است.

آقای رضا. بسیار سرگرم کننده و در عین حال سخت قلابی بود، زیرا از شهرهایی که او در ایران 500 سال پیش با نام و محل معرفی می کند تا 250 سال پیش کم ترین خبری نبوده است.

آقای محمد رضا. آدرس شما رسید و بلافاصله کتاب ها ارسال شد.

آقای شاگرد جدید. این گرد و خاک های بی نتیجه ی ژورنالیستی نشان بزرگ فقدان استدلال است. این که چه کسی چه چیز گفت، ربطی به برخورد چشم و گوش بیننده با تصاویر و مطالب یک فیلم مستند ندارد. مثل این که شما مستندی درباره ی حمله شیری به شکاری ببینید و کسی بگوید که آن شیر قورباغه بوده است!!!؟ در ارتفاع 1800 متری کوه آرارات آشکارا یک کشتی کامل دیده می شود که باد در آن جا نیانداخته است. هیاهو و ایجاد گرد و خاک درباره ی کشتی از آن است که وجود آن، تئوری جهانی بودن طوفان در تورات را به گند می کشد.

آقای محمد علی. در انتهای آن مطلب آدرس منبع آن هم آمده که کتاب آقای فیروز منصوری است. در عین حال می توانید به داستان هفتم از کتاب دده قورقود نیز رجوع کنید. برای دریافت تختگاه با تلفن 66492049 در تهران تماس بگیرید.

چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 5:58

آقای تازه بیدار شده. دوستان شما از کجا می دانند صد سال دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد؟ وانگهی جنگ ایران و عراق موزه هم دارد.

آقای محمد رضا. همراه کتاب ها صورت حساب و طرز پرداخت ذکر شده.

آقای juhud. آن لینک باز نشد و از حرف های اسرار آمیز شما هم چیزی نفهمیدم.

چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 19:22

آقای علی از مالزی. این که چه اس ام اس هایی برای شما می رسد و انگلیسی ها چه مثلی دارند، پاسخ این مطلب نیست که ده سال پس از ارائه ی مباحثی که در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران آمده و چهار سال پس از انتشار مستند تختگاه هیچ کس، هنوز مراکز مربوطه و یا صاحب نظری معتبر، در سراسر جهان، "جرات نکرده" است به یکی از این همه مدخل ورود و اظهار وجود کند. من به فیزیک و ریاضی و علوم محض کاری ندارم، اما مطمئنم که حتی سطری از داده های جهانی در علوم انسانی که پشتیبان دانشگاهی دارد، قابل اعتنا نیست. آیا لازم است یاد آوری کنم که جاده های چین را با چه دوز و کلکی به مردم جهان دیوارهایی در برابر هجوم مغول شهرت داده اند. سعی من این است که به خواهان آن تفهیم کنم که نام گذارنده ی انحرافی بر آن جاده ها درست همان کسی است که در تخت جمشید نیمه ساز جشن های نوروز گرفته است! نگران آموخته های دانشگاهی خود در حوزه ی علوم انسانی نباشید و با خیال آسوده همه را به رودخانه بریزید و بدانید که این تحقیقات القای دشمنی نیست، حساب کشی از دشمن مسلم تمدن و تفکر انسانی یعنی یهودیان اسنت. سئوالی هم از شما دارم؟ آیا اصالتا ترکید؟

چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 21:44

آقای توحید. مشکل این است که شما به دنبال زبان ترکی و فارسی می گردید. پیش از این توضیح دادم پس از حمله ی اسکندر به اورشلیم و تخریب کامل هیاکل سلیمان، یهودیان در سراسر جهان آن روز پراکنده شدند و برای حفظ امنیت و دور نگهداشتن حصار خود از آسیب غریبگان، در هر محدوده ای زبان و خطی مخصوص به خود تدارک دیدند که مصرف داخلی و قومی و ایمانی داشته است. تعداد این زبان ها برابر تعداد مجتمع های یهودی نشین در نقاط مختلف عالم است و در اصطلاح جهانی تمام آن ها زبان های یدیش نامیده می شوند. در دوران اخیر یدیش جاری در میان یهودیان ایران با تعویض خط و در طی تحولاتی که پیش تر توضیح دادم، برای تولید ملت پرشیا بدون هیچ سابقه ای زبان فارسی نام گرفت. این پروسه ای است که عینا در منطقه ی خالی از سکنه ی ترکیه روی داد و گروهی که مامور تولید ملت ترک بوده اند، یدیش همراه خود را در جریان تحولات بعدی، زبان ترکی خواندند و از آن که نه یدیش ما و نه یدیش ترکان، از نظر واژگان، برای تدارک و القای فرهنگ مستقل و مقتدر کفایت نمی کرد، ناگزیر در زبان شگفت عرب رخنه کردند و کمبودهای لغوی خود را به دنبال مصادره ی خط، از زبان عرب برداشتند با این تفاوت که یدیش ترکیه برای رفع این کمبودها علاوه بر لغات عرب به لغات یدیش ایران نیز که دیگر فارسی نام داشت، ناخنک زده است، مطلبی که از جوان تر بودن زبان ترکی حکایت می کند. این تجاوز و تغذیه تا به حدی است که پس از این همه افت و خیز و گذشت زمان، زبان فارسی و ترکی فقط یک اصطلاح است، زیرا نیم موثر و ناقل مقصود، در لغات هر دو زبان عربی است! چنین بود داستان زایمان دو زبان ترکی و فارسی که هر یک به کار کوبیدن بر سر آن دیگری آمده است. در حال حاضر و به سعی تاریخ نگاران یهود آغاز اجرای این پروژه ها در ایران را ظهور دولت صفویه و در ترکیه پیدایش امپراتوری توپ دار عثمانی نام داده اند!!!

چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 22:1

اقای علی از مالزی. افسوس که اهل گرد و خاک نیستم وگرنه با خبرتان می کردم که آن استادان دانشگاه در آمریکا که جوهر یهودی دارند از دانش جویان ایرانی در باب من برای دریافت اطلاعات منفی از هر قماش پرس و جو می کنند. آیا می دانید شش سالی است که ورود من به کشورهای عضو شینگن، ایالات متحده، کانادا و استرالیا به عنوان عنصر ضد یهود ممنوع است؟ آیا خبر دارید که دادستانی ایالات متحده با اخطار رسمی سه سال پیش به تلویزیون آشوریان در آمریکا دستور داد که مصاحبه ی تلفنی با مرا که فقط یک جلسه انجام شده بود، قطع کنند؟ آیا این ها نشانه ی تمدن و آگاهی و فرهنگ و دموکراسی است؟ و آیا عقب مانده ترین عضو دانشگاه های ایران بر این ها شرف ندارند؟ اگر سطوح سیاسی این کشورها برای سرکوب یک صاحب اندیشه ی مستقل تا این حد با مدیران فرهنگی خود متحدند، پس کرسی علوم انسانی در دانشگاه های سراسر جهان و به خصوص غرب، طویله است. و این ها که شنیدید هنوز یک حرعه بود... ضمنا اجازه دهید بپرسم چه عاملی جز محصولات و تالیفات غرب، روشن فکری کنونی ایران را به کاریکاتورهای موجود تبدیل کرده است؟!

چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت: 22:27

آقای علی رضا. اگر به یادداشت ها رجوع کنید برای تمام سئوالات خود پاسخ مفصل خواید گرفت، اما فعلا و در حد ممکن به اختصار پاسخ سئوالات تان را می نویسم.
1. یهودیان پس از اجرای قتل عام پوریم به اورشلیم بازگشتند که در حمله اسکندر به کلی نابود شد و یهودیان در جهان پراکنده شدند و تا پس از جنگ جهانی دوم یعنی 2200 سال آواره زیستند و سرزمین مستقل نداشته اند.

2.یهودیان پس از امحا’ اورشلیم در تمام جهان و از جمله در بین النهرین به صورت کلنی های مخصوص به خود حضور داشته اند.

3. عامل اساسی ضعف در بین مسلمانان تولید دو ملت ترک و فارس برای برپا کردن خیمه گاه تفرقه ی اسلامی در این سرزمین هاست.

4. در مورد سئوال آخر به پاسخ آقای توحید رجوع کنید.

آقای امیر رضا. جواب های شما در لا به لای پاسخ به دیگر دوستان پیدا می شود.

پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 4:20

آقای علی از مالزی. از آن جهت به وجه اغراق آمیزی شیفته ی کار استاد غفوری در تولید این دو مستند جهانی ام، که دو سند آدم ساز و دو محک سلامت اندیشه اند. مثلا نمایش تخریب 150 هزار متر مربع بنای خشتی و نابودی بقایای یک قبرستان ایلامی در تخت جمشید - خیانتی که عالی جاه ترین اساتید دانشگاه شیکاگو، نسبت به آثار تاریخی هویت ساز یک ملت بی خبر از همه جا مرتکب شده اند - تکلیف هر کس را که اسیر سخن سرایی ها نیست، روشن می کند. من در غرب و در علوم انسانی کم ترین رد پایی از علم و تمدن نمی بینم، سراپا شیادی است برای هدایت دزدانه ی اندیشه ها به سوی حقانیت و حقوق تاریخی و ظاهرا تلف شده ی یهودیان. مسیری که از طریق مجمعی از آنوسیان استاد نما در شعبه هایی از کنیسه با نام دانشگاه، باز کرده اند و اگر بخواهید بیش تر با آن ها آشنا شوید به مسئولان فرهنگی جهان اسلام نگاه کنید که ابدا مایل نیستند حقانیت قرآن در موضوع طوفان نوح و رد جهانی بودن آن که پیشنهادی توراتی است، برملا شود. همه جا با دست به سینه گانی در پیشگاه یهوه رو به روییم که مزورانه و یا مزدورانه برای گسترش دروغ در اختیار دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب اند.

آقای یه نفر. آن آدرس حتی به ضرب فیلتر شکن هم باز نشد و اگر در متنی ترکی حتی یک لغت فارسی پیدا شود دلیل تقدم فارسی بر آن است.

آقای ماهور. کار دشواری نیست، خط دروغ را در مطالب این یادداشت ها و نوشته های پیشین در هر عرصه ای که مایلید، مثلا تاریخ اسلام و ایران و ادبیات و غیره دنبال کنید، همگی از پستوی دانشگاهی سر بیرون می کنند. بی تعارف بگویم که فقط مبحث جعل کتاب الفهرست ابن ندیم، عنوان مراکز فرهنگی مربوطه در غرب را به تماشاخانه های روحوضی خیابان لاله زار قدیم تبدیل می کند. ضمنا کسانی که آن کشتی عظیم در ارتفاعات آرارات را نمی بینند، دزدانه قصد انکار اشارات قرآن را دارند، تا طوفان و نوح و کشتی و حواشی آن مطلقا افسانه شناخته شود برای آن ها نه توضیحات و تصاویر قرآن، که مقاله فلان یهودی که گویا سری هم به لجن های دریای سیاه زده، حجت شمرده می شود. برای اطمینان از این اشاره ی من از هرکدام که خواستید سئوال کنید: آیا هرگز طوفانی رخ داده و نوح کشتی سازی بوده است؟!

آقای تذکر. خوب معلوم است که یهودیان پیش از حمله ی بخت النصر در اورشلیم بوده اند.

پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 18:58

آقای سعید. توجه کنید که ایران و ترکیه تا قرون اخیر، یکی به علت تبعات پوریم و دیگری به علت آسیب های طوفان، فاقد تجمع متمدن و اصولا شرط اول موفقیت در برنامه ریزی برای تولید ملت فارس و ترک خالی بودن این دو سرزمین از مدعیان پیشین بوده است. بدین ترتیب وارد شوندگان بر این دو اقلیم که موظف به بنیان گذاری دو فرهنگ و دو شاخه ی اصلی تفرقه در دین اسلام بوده اند، کار خود را نه با بومیان ناموجود ترک و فارس، بل با فرهنگ و زبان و امکانات خود آغاز کرده اند. در تحولات بعد و بنا بر نیاز ملت سازی مطابق برنامه، هر یک از این دو گروه، همان زبان یدیش همراه خود را، با ضمیمه کردن خط عرب و برداشت از گنجینه ی لغات آن، به دو زبان مختلف با نام های فارسی و ترکی تبدیل کرده اند. اندکی در این باب تامل کنید که اگر ترکی و فارسی زبان دیرین اند چرا هر دو زبان مثلا برای واژه ی "منظور" از کلام عرب استمداد و استفاده کرده اند و هنوز هم لغتی با هویت فارسی و ترکی مورد ادعای شان ندارند تا جایگزین کلمه ی منظور کنند، مگر آن ها در گفتار به زبان باستانی خود به این لغت و نظایر فراوان دیگری نیاز نداشته اند، که امروز به صورت وام واژه ی عربی به کار می برند؟! و چون التجا’ به واژگان عرب در هر دو زبان ترکی و فارسی از محدوده ی معمول بسیار بیش تر و قریب 60 درصد است، پس وارد شوندگان نخستین، دو زبان یدیش ضعیف و محلی همراه خود را با تعمیرات متعدد، به دو زبان فارسی و ترکی بدل کرده اند. در عین حال گمان می کنم یادداشت های بعد باز هم به روشن شدن مطلب کمک خواهد کرد. برای آشنا شدن با مطلب به تر است همان کتاب دده قورقود را بخوانید تا معلوم تان شود که ذخیره ی لغت، در این کتاب منبع و مصدر قوم پرستان ترک چندان فقیر است که تنها به کار اثبات ضعف واژگان در زبان ترکی می آید. و البته دیگر نمی توانند مدعی شوند که مولف دده قورقود نیز مانند مترجم تورات ترکی بی سواد بوده است.

آقای الکی خوش. یادداشت محکمی بود شاید سرانجام از طریق این گفت و گوها عادت بد علمی خواندن هر یاوه ای، مثلا در زبان شناسی و یا فلسفه را از سر گروهی وهم زده بیاندازیم.

جمعه 26 تیر1388 ساعت: 7:33

آقای محسنی. برای کسانی که سالیانی را برای دریافت کوپن ارزاقی با نام درجات مختلف علمی در مسائل انسانی صرف کرده اند، توجه به مطالبی که تاریخ اعتبار کوپن شان را منقضی اعلام می کند، آسان نیست.

آقای juhud. چه بلایی بر سر این وبلاگ آورده ای که با هیچ مرورگری باز نمی شود؟!

آقای سئوال. در آن تورات پوسیده لغت ترکی نیست. ضمنا اگر از آن مترجم ترکی تورات تا مجتهد شبستری بی سوادند و ترکی نمی دانند، هر وقت ترک باسوادی به تورتان خورد معرفی کنید تا با ایشان سر شاخ شویم.

آقای توحید. تورکولوگ های شما که مرتبا از هول حلیم به داخل دیگ معلق می زنند، بد نیست به جای صدور بیانیه های آبکی، لغات عربی و فارسی یکی از همان کتاب های هزار ساله ی ترکی را که خود می پسندند و قبول دارند، بشمرند تا معلوم شود زبان ترکی نیز مانند فارسی بی استمداد وسیع از لغت عرب الکن کامل است. می گویند کشیشان صومعه ای بر سر تعداد دندان های اسب مباحثه و مجادله می کردند. کسی اسبی پیش آورد و گفت بفرمایید و به جای جنجال دندان های این حیوان را بشمرید! تورات به نکرار و از جمله در دوم پادشاهان فصل 21 آیه ی 16 به عرب اشاره دارد، ضمن آن که عرب در زبان عبری به معنای خشک و بی آب و علف است. همین معنا موجب می شود که نسبت به نونوشته بودن تورات و تازه ساز بودن فرهنگ یهود و از جمله خط و زبان آن ها مشکوک و حتی مطمئن تر شویم. زیرا نمی توان تصور کرد که مثلا در صحرای سینا کسانی نسبت بی آب و علفی به منطقه ای دیگر بدهند؟!!! در ادامه ی بررسی تمدن های قلابی منطقه به منظور یهودیان در اختراع این اقوام پی می برید که بسیار رذیلانه است. آن کار دشوار و بسیار پر درد سر و مواجه با سنگ اندازی هم به کندی و به همت محقق خود به شکر خدا پیش می رود.

جمعه 26 تیر1388 ساعت: 13:20

آقای علی از مالزی. در ارتفاع قریب دو هزار متری کوه آرارات یک کشتی بزرگ با سنگ لنگرهای اش خوابیده است. اگر تصاویر آن در مستند طوفان نوح شما را قانع نمی کند، پس لازم است سری به آن منطقه بزنید و با چشمان خویش ببینید، زیرا حمل آن تا مالزی با اشکالات عدیده مواجه است. مطمئن باشید تا زمانی که دست یهود را در پس انکار کشتی به آن بزرگی و صدور دانش نامه هایی در تایید دروغ نبینید، گمان ندارم هیچ توضیحی به شما کمک کند. ضمنا در آن مستند، علاوه بر تصاویر کشتی مقادیری دلایل تاریخی و جغرافیایی در تایید وقوع طوفان ذکر شده است. چه گمان کنیم آن ها را هم نشنیده اید؟! اجازه دهید یاد آوری کنم که از مشخصه های مقولات علمی بی معارض بودن آن هاست، و در همه جا اصل دو به اضافه ی دو مساوی چهار و یا ویژگی های عناصر شیمیایی بدون جدل پذیرفته می شود، حال آن که مسائل مطرح در به اصطلاح علوم انسانی به طور دائم در معرض ابطال و تجدید حیات است. چنین مواردی را حد اکثر می توان متکی بر نظریه خواند، نه علم.

آقای ترک منصف. درست خوانده اید. با اطمینان می توان مدعی شد که زبان یدیش ایران از زبان یدیش مهاجران به ترکیه، قدیم تر و قدرتمند تر بوده است. زیرا یدیش ایران برای تقویت خویش تنها از لغات عرب استفاده کرده و یدیش مهاجران اصطلاحا ترک از لغات عربی و فارسی کمک گرفته است. باز هم بر آن آیتم که زبان اصطلاحا فارسی و ترکی امروز را، فاقد الفبای بومی معرفی می کند، تمرکز و تفکر کنید.

جمعه 26 تیر1388 ساعت: 22:56

آقای علی از مالزی. در مقولات واقعا علمی شرط قبول هر مدخلی اثبات آن به صورت فرمولی بر تخته سیاهی است، مثلا اگر کسی توانست از طریق فرمولی اثبات کند که حاصل دو به اضافه ی دو چهار نمی شود، در لحظه ای اثبات علمی کرده و تا زمان ظهور فرمولی جدید بدون معارض پذیرفته می شود. چنان که تمام نسبیت انیشتین در فرمولی کوتاه منعکس است. اما در به اصطلاح علوم انسانی چنین نیست. هر نظر تازه ای آغاز یک جنجال بی پایان است که غالبا به رسوایی صاحب نظر ختم می شود. چنان که زبان شناسان معروفی، در ردیف چامسکی در همین دو سه دهه ی اخیر بارها نظر خود را پس گرفته و حتی توبه کرده اند در واقع هیچ مدخلی در به اصطلاح علوم انسانی تاکنون به اثبات علمی نرسیده زیرا اصولا مسائل انسانی مقوله ای تجربی است که بی پایان بودن نمونه های قابل بررسی اعتبار و جزمیت علمی برای آن باقی نمی گذارد. بدین ترتیب مقولات واقعا علمی نیاز به جدال محفلی و حرفه ای ندارد و کافی است در فرمولی اثبات شود. اما آن چه را که بی جهت علوم انسانی می خوانید غالبا عرض اندام های آبکی و موقت است. از بقیه مطلب تان نیز سر در نیاوردم، صورتی از پر حرفی داشت که گویی از جایی به شما سرایت کرده است.

شنبه 27 تیر1388 ساعت: 5:57

خانم ابطحی. اگر به ادعای شما زبان ترکی در طی 120 سال این همه تغییر کرده، پس بلافاصله کهن بودن آن را منکر شده اید! چرا که اگر در 120 سال پیش مطابق ترجمه ی تورات ضعیف بوده، پس 120 سال پیش از آن تورات، اصولا موضوعیت قابل اعتنایی نداشته است. ضمنا این مباحث سیاسی و حقوقی نیست، اشاراتی فرهنگی است دال بر این که هیچ هویتی نمی تواند بر اساس دروغ و جعل و صحنه آرایی تشکیل شود و تقاضای پذیرش کند، زیرا به محض آشکار شدن ماهیت آن، ایزوله خواهد شد. حقوق قومی ربطی به درازای زمان استفاده از زبان ندارد و تدارک کنندگان هویت و زبان و فرهنگ چند هزار ساله برای ترکان، دوستان آن مردم نیستند و به دنبال آمال گروهی خودند.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 7:30 |

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۲۸

بنیان اندیش، منطق مطلب را پی می گیرد و با سخاوت لازم، آماده پرداخت عوارض و هزینه هایی است که قبول قانونمند روند رخ دادها، مطالبه خواهد کرد. بنیان اندیش، چنان که از آغاز گفته ام، به خانه و شهر و سرزمین و زبان و قوم و سنت و باور پدران و کشور و پرچم و این گونه تعلقات، به خصوص که در اساس جاعلانه و عاریتی باشد، دل بسته نیست و سرسپردگی متعصبانه به چنین پای بندی ها، او را رویاروی حقیقت قرار نمی دهد. بنیان اندیش به کلان و کل توجه دارد که در مباحث جاری، بی شمار جعلیات راه یافته در آگاهی های موجود آدمی و به خصوص هستی و هویت مردم ممتاز شرق میانه است. بنیان اندیش آن گاه که با نحوه عمل متجاوزین به فرهنگ جهان آشنا شد، تافته تفاخرات قلابی اش را جدا نمی بافد، خود را از عواقب مصیبت جمعی مبرا و برکنار نمی داند، ابلهانه برای قوم خود امتیازات انحصاری نمی سازد، رد پای ورود دشمنان به منطقه تمرکز مسلمانان را دستمال نمی کشد، به روال برتر انگاران با نیروی تجاوز همکاسه و شریک نمی شود و به فکر تبرئه ی آنان نمی افتد.

افتخار پورپیرار است که کاروان حماران حامل دروغ را متوقف کرده، دلقکان ناچیز قوم پرست و پایگاه های نادانی جهانی، در به اصطلاح علوم انسانی را، از اعتبار انداخته و مجموعه یادداشت هایی را در بغل دارد که دیر باوران نیز ناچار حصه هایی از آن را پذیرفته و در نتیجه راه عبور از کوره راه های دروغ را بر خود بسته اند، زیرا تمام زوایای این نوشته ها، چون لابیرنتی، به هم می رسد و با ورود به هر گوشه ی آن می توان از مبداء و مبتدای حقیقت بیرون جست. حالا ناگزیرم برای چندمین بار به توان پنهان در بافت این نوشته ها اشاره کنم که قبول کلیات آن، با معتبر دانستن مندرجات یکی از مدخل ها برابر است و به این دلیل پرسش در باب ارزش گذاری هر مبحثی، از هر معاندی، بی پاسخ می ماند، تا به کشیدن ماشه بر شقیقه ی دروغ منجر نشود. شگفتی این بررسی ها در همسانی با مطالب جاعلانه ای است که در باب هستی و دانسته های مسلمانان در این منطقه ساخته اند که با قبول یکی از موهومات آن ها، ناگزیریم تا پایان و بدون توقف، جاده ی دراز جعلیات شان را بپیماییم، چنان که اگر نام یک شهر و شخص را از اسنادشان رد و حذف کنیم تمامی این بارگاه مقوایی چند اشکوبه ی حیله گری های کنیسه و کلیسا را به باد بال پروانه ای ویران کرده ایم و بر این روال، فقط دیدار از مستند تختگاه و طوفان، با تجدید بلوغ فرهنگی بی تعصبان و فرو ریزی کامل و جامع افسانه های اطراف، در باب تمام ادوار، برابر شده است. 

بنیان اندیشی اینک از میان لایه ای از نخبگان خاموش، همراهان جاودانه ای دارد، که چون استاد بزرگ مجتبی غفوری و بی نامان بسیار دیگر، شب و روز در اطراف خود با دروغ باوران دست به گریبان اند و با دعوت به بازدید از آن دو مستند بی بدیل، در عرصه تاریخ و باستان شناسی و مبادلات مربوط به شناخت نزدیک تر اقوام، استمرار و ادمه ی جریان ساده لوحی را در بینندگان آن متوقف می کنند و حتی به چرخشی معکوس وا می دارند. نهضت بنیان اندیشی هرچند با محدودیت های کلان در استفاده از تریبون های عمومی و توطئه و تخریب های گوناگون مواجه است، اما به لطف خداوند در موقعیتی است که اندک اندک خردمندان این منطقه و بل جهان را به باز اندیشی وسوسه و وادار خواهد کرد.

اینک به بابر شناسی خود باز گردم.

«وجود مخالفان بسیار در میان هندی ها وافغانی ها، و شرایط نا مساعد آب وهوایی که بابر در کتاب خود بدان اشاره دارد، سبب شد تا اطرافیان او خواهان بازگشت به کابل باشند. یکی از شورش های بزرگ بر ضد بابر شورش چپوت ها به رهبری رانا سنگا از چپتور بود. رانا سنگا که با بسیاری از مخالفان بابر، چون حسن خان میواتی و سلطان محمود لودی متحد شده بود، روی به جنگ با فرمانروای تیموری نهاد. بابر که نخستین بار خود را درگیر یک نوع جهاد با کفار می دید، به تدارک مقدمات کار برخاست و به تمام حکام دستور داد تا از گرفتن باج های نا مشروع خودداری کنند. جنگ در 933ق در خانوه روی داد و نیروهای رانا سنگا به سختی شکست خوردند. پس از این فتح بزرگ بابر را «غازی» خواندند. وی پس از آن، فتوحات خود را در هند ادامه داد و تا بنگال پیش رفت و دولتی نیرومند بنیان نهاد، ولی فرصتی برای سامان دادن به تضادهای نژادی، اجتماعی و مذهبی هند نیافت و بر اثر بیماری شدید در آگره در گذشت. جسد او را طبق وصیت اش را به کابل بردند و در مکانی موسوم به قدمگاه به خاک سپردند». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

به نظر می رسد مولفان زندگانی نامه ی بابر، از جمله شخص او، که می گویند شرح احوالی برای خود ساخته، انبان تصورات تاریخی شان به انتها رسیده، زیرا بابر و یاران اش را دعوت می کنند به خاطر دشمنی هندیان به کابل پناه برند که باید مملو از دشمنان قوی تری بوده باشد! اگر بابر در مواجهه با مقاومت هندیان، چنان که خواندیم، برای نخستین بار خود را با نیروی کفر مواجه دیده، پس احتمالا به هنگام تصرف اولیه ی آن سرزمین، با اشباحی ناشناس و یا حتی مسلمانان جنگیده است! در نزد این گونه تاریخ سازان معمول چنین است که خواننده را در محاصره اطلاعات فی البداهه بگیرند و در چنگال دور تسبیحی از اسامی به دوار سر دچار کنند، چنان که اینک نمی دانیم تکلیف خود را با این رانا سنگاها و چیپوت ها و میواتی ها و لودی ها و یا مکان هایی از قبیل چیتور و خانوه چه گونه تعیین کنیم، زیرا باید آماده ی آگاهی های دیگری باشیم که غفلت از آن، با به تعویق انداختن سلامت اندیشه یکی است. 

«بابر به علم و هنر به ویژه شعر علاقه داشت، در دوره ی وی نقاشی و معماری پیشرفت چشم گیری یافت. از آثار معماری این دوره باید به مسجد بابری و رام باغ اشاره کرد. وی برای ساختن اگرا، سنان، معمار برجسته ی عثمانی را به هند دعوت کرد و او یکی از به ترین شاگردان خود را به نام یوسف را به نزد بابر فرستاد. یکی از هنرهای مورد علاقه ی تیموریان خوش نویسی بود که بابر خود در آن دستی قوی داشت و چندان در این هنر پیش رفت که مبدع خط و شیوه ای شد که به خط بابری شهرت یافت. بابر نسخه ای از قرآن را که با این خط نوشته بود، به مکه فرستاد». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

جای حیرت نیست. زیرا برای مولفینی که در نوشته هایی مصنوع، آدمکی بابر نام را از ۱۲ تا ۴۲ سالگی، به جنگ و گریز لاینقطع در صحاری آسیای میانه، بلندی های افغانستان و جنگل های هند مشغول کرده و از انواع گردنه های نظامی گذرانده اند، تا سرانجام در جای فاتح هند و بنیان گذار سلسله ی ۳۰۰ ساله بابریان بنشانند، تبدیل او در اواخر عمر ۴۹ ساله اش، به خردمندی جامع جمیع علوم و فنون آن زمان، از جمله موجد مکتبی در خوش نویسی، تنها به چرخش ولنگارانه ی جدیدی در قلم نیاز داشته است. با این همه، شگفتی در چند وجهی بودن این حیله گری هاست. حالا نه تنها ناگهان با بابری صاحب ذوق و فضیلت های گوناگون آشنا می شویم، بل نقل بالا در عین حال  تاییدیه ای بر وجود دولت عثمانی است که معماری به شهرت سنان دارد و نیز ظهور مکاتبی را ناظریم که از زمان مغولان به رونق خطاطی و نقاشی و معماری مشغول بوده اند. بی شک برای شعبده بازانی که داریوش و خشایار هخامنشی را، که سرپناهی برای خواب نداشتند، بر جهان کهن از هند تا یونان مسلط کرده اند، بیرون آوردن لباس رزم از تن مومیایی بابر و پوشاندن ردای هنرمندان و علما بر او، آن هم فقط به مدد الفاظ، به آسانی خمیازه کشیدن بوده است!

بابر آثاری نیز در تاریخ، ادب و فقه پدید آورد که از آن جمله اند:
۱. بابر نامه، که آن را واقعات بابری و توزک بابری نیز خوانده اند. این کتاب در حقیقت خاطرات و نظرات بابر است که به زبان ترکی جغتایی و با نثری ساده نگاشته شده است و حوادث سال های ۸۹۹ تا ۹۳۶ قمری را در بر می گیرد. شخصیت برجسته بابر در این اثر که بدون تعصب عقاید و آراء خود را در موضوعات مختلف بیان کرده، به خوبی منعکس است. ارزش بابر نامه از جنبه های مختلف تاریخی، جغرافیایی، مردم شناسی و ادبی حائز اهمیت است و به گفته ی کوپریلی در زمره ی به ترین آثار نثر جغتایی محسوب می شود. بخشی از بابر نامه، در زمان بابر، توسط زین الدین وفایی خوافی به فارسی ترجمه ی آزاد شد که به همین دلیل کوپریلی آن را ترجمه ی حقیقی بابر نامه نمی داند». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

بدین ترتیب، بی شناسایی مکاتب و مدارس و اساتیدی که بابر را در تاریخ و جغرافیا و ادب و فقه و عروض و اصول شاعری و عرفان و موسیقی و معماری و شناخت هنر، به اوج زمان خود رسانده اند، تنها مجازیم به دفتر خاطرات هنوز دیده نشده ی بابر، به زبان ترکی جغتایی رجوع کنیم، که مراجعه به اصل آن از عهده هیچ ذی جسدی ساخته نیست مگر این که به ترجمه های فارسی تاییدنشده ی آن رجوع کنیم که اتفاقا مطلبی در این گونه مقوله ها ندارد و اگر امروز در این باب پرسشی بیاوریم در پلک زدنی خط زنجیری از انواع مراکز آموزشی، قرینه ی جندی شاپور، از سمرقند تا بدخشان و کابل و هند در مسیر بابر بنا می کنند تا نه فقط بابر که امثال ابن سینا و خوارزمی و دیگران نیز بزرگان مکتب ندیده نمانند. مورخ بسی افسوس می خورد چنین اندیشمند خود آموخته ای، که پس از ۱۹ سال نبرد، از تصرف قصبه سمرقند هم عاجز ماند ولی در چند سال پایان عمر، از زمان ورود به هند، ناگهان در زمینه های مختلف، مجموعه ای از تالیفات گوناگون پدید آورد، چرا از آغاز به جای جهانگیری، ملا نشد تا اینک بابر دست ساخت مورخین یهود ده ها امثال بیرونی و عطار هرگز به دنیا نیامده را در جیب کوچک قبای خود جای دهد؟!! معلوم است که در مقابل حقه بازان بی ترحمی که افسار هر اراجیفی را با ردیف کردن سلسله ای از اسامی به گردن گروه بزرگی از مردم منطقه ما به عنوان سرگذشت و ثمره تاریخی آویخته اند، جز با همین زبان تمسخر نمی توان سخن گفت. چنان که اینک نمی دانیم چه کسی پاسخ گوی این پرسش دیگر خواهد بود که چند سطری نمونه، از آن دفتر خاطرات بابر به زبان ترکی جغتایی و با نثری ساده را کجا باید یافت تا لااقل با خط ترکی جغتایی در قرن دهم هجری آشنا شویم که ظاهرا آخرین کاربر آن همین بابر بوده است و بر سبیل مزاح سئوال کنم آیا بابر قرآن اهدایی محصول هنر خوش نویسانه خود به کعبه را نیز با همین خط و زبان ترکی جغتایی نوشته، یا شاید این اعجوبه زمان خود، که هند را به چشم برهم زدنی تسخیر کرده، در مسیر عبور از کوه های هندوکش و توره توره، که ارتش های مجهز قدرت های بزرگ زمان ما نیز جرات عبور از آن را ندارند، خط و زبان عرب را هم به کمال آموخته است؟! باور چنین مجموعه ای از مهملات بی پشتوانه و دلیل، به کوهی از بلاهت مطلق و محض نیاز دارد، که ظاهرا نزد قوم پرستان ما به مقدار کافی فراهم داریم.

۲. رساله ی عروض. بابر این رساله را در حدود سال های ۹۳۲ تا ۹۳۴ قمری تالیف کرد. موضوع این رساله قالب های عروضی در شعر شاعران ترک زبان است. وی بر حسب ضرورت هر جا که لازم دیده، مثال هایی از وزن های رایج زبان ترکی و گاه فارسی ذکر کرده و اشعاری از خود به عنوان شاهد نیز آورده است. نسخه ی خطی این رساله در ۱۹۲۳ میلادی در کتاب خانه ی ملی پاریس شناخته شد». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

کار بخش فرهنگی بابر شناسی از حد مسخره بازی نیز درگذشته است، زیرا طبیعتا بابر کتابی آموزشی در قوالب عروض ترکی را، که با نمونه های موجود چیزی جز همان عروض عرب نیست، باید به زبان ترکی و نمی دانیم با چه خطی نوشته باشد که خواننده ترک، از فهم اشعار فارسی آن درنماند. رساله ی عروض بابر را هم، درست مانند سایر تالیفات قلابی او، برابر معمول در تاقچه ی گرد گرفته ای از کتاب خانه و زیر زمینی متعلق به کنیسه و کلیسا و این بار در کتاب خانه ی ملی پاریس یافته اند، که نمی دانیم به کجا منتقل شده و دسترسی به آن از چه راهی میسر است؟! بدین ترتیب اکنون با بابری مواجهیم که در حین جنگ با هندیان و افغان های معارض و شورشی، برای رفع نیاز قافیه پردازان و شاعران ترک هم، رساله ی آشنایی با عروض تالیف می کرده و چون هنوز به آن مباحثی نرسیده ام که بابر را فقیهی عالی مقام در مسلک حنفی، دارای رساله ی علمیه و عملیه می داند، و به قطب کامل عارفان و صوفیان بدل می کند، پس آگاه نشده اید که بابر همزمان با تالیف رساله آموزش عروض ترکی، سرگرم برگرداندن تالیفات متصوفان، معلوم نیست از چه زبانی، به زبان ترکی جغتایی نیز بوده است!

«۳. مبیّن. رساله ای منظوم در فقه حنفی است. تصنیف این مثنوی تعلیمی در ۹۲۸ هجری قمری خاتمه یافته است. این اثر را فقه بابری نیز خوانده اند. مبین در اصل نام تفسیری بر این مثنوی بوده که به قلم شیخ زین الدین، منشی بابر، نگاشته شده است. نسخه ی خطی این مثنوی که در ۹۳۷ قمری کتابت شده، جزو مجموعه ی خصوصی کوپریلی بوده است». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

این هم آیت الله العظمی بابر حنفی که در تدوین رساله اش ابتکار شیرینی به کار زده و آن را به صورت مثنوی منظوم درآورده است! تاریخ تکمیل این رساله ی بابر را در ۹۲۸ هجری قمری و در گرماگرم فتح هند اعلام کرده اند. برای آشنا شدن با مبانی چنین مرتبه ی بلندی در مسخرگی های تاریخی و فرهنگی کافی است بدانید که بابر در به اصطلاح شرح احوال خود هرگز تدوین چنین تالیفات و داشتن این گونه معلومات را مدعی نشده و به خود نبسته است!!! رساله عروض او را دوغلات کشف کرده، رساله ی مبین در فقه حنفی اش را نظام الدین یافته و ترجمه ی رساله ی والدیه ی او را از قول فرشته ثبت کرده اند!!! آیا این نهایت بی پروایی در فریب دادن فرهنگ نیست؟!  

«۴. ترجمه ی رساله ی والدیه ی عارف بزرگ خواجه عبید الله احرار، که بابر آن را در ۹۳۵ قمری به زبان ترکی جغتایی ترجمه کرد. این رساله به ضمیمه ی دیوان شعر بابر توسط کوپریلی منتشر شده است. ترجمه ی این رساله می تواند نشانه ای بر گرایش بابر به تصوف باشد... حبیبی تالیفات دیگری در فن جنگ و موسیقی به بابر نسبت داده است که هیچ نشانی از آن ها در دست نیست». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

اگر یهودیان بابر را صاحب رسالات دیگری در فن خیاطی و رنگرزی نیز گفته بودند، قوم پرستان بادبادک افتخارات آن را برای هوا کردن به پشت بام می بردند. حالا مدتی است که با ماموریت انواع این گونه حبیبی ها از جمله همین کوپریلی آشناییم که بدون داشتن نشان درست، نه فقط کتاب و نوشته، که برای تولید مستندات منطبق با تورات، امپراتوران و تمدن های بزرگ باستانی و کهن، چون ماد و اورارتو و آشور و هیتی نیز ساخته اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 13:30 |

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۲۷

پس خبردار شدیم که پیش چشم مردم روزگار ما، بی حیله گری های معمول و متعارف در معرفی بناهای تاریخی، در فاصله ی کوتاه پنج سال و بدون امداد از امکانات روز، مجموعه ای تاریخی - آیینی به نام آخشاردام را در هندوستان بالا برده اند که اینک شگفت انگیزترین اثر معماری معاصر در روی زمین است. حالا می توان دریافت نازیدن بر دیوار شکسته ای در این جا و آن جا، از سوی قوم پرستان، که غالبا سر به مالیخولیا می زند و چهاردیوار نیمه ویران بی سر و سامان در میان صحرایی را، که شاید مزغلی بوده، به نام سلطانی فارس و سرداری ترک ثبت می کنند، از آن آتشکده و محراب بانوی آب می سازند و در حالی که تخت جمشید نیمه تمام جز چند قطعه سنگ بی قواره و هویت نیست، آن را عروس بناهای جهان می نامند و گرچه  چنگیز در سراسر عالم میخ چادری از خود به جای نگذارده و در چهار دیوار ترکیه هم هنوز مسجد معتبر و معمری نمی یابیم، اما نخبه ابلهانی نیمی از جهان باستان را به مالکیت چنگیز در می آورند و تمام مساجد دنیا از شمال آفریقا تا قلب چین را دست مایه ای از معماری ترک می گویند!!! بی تردید چنین کسانی در حساب رسی های فرهنگی در راه، به عنوان سمبل خیانت و فریب فرهنگی نسبت به حقایق مرتبط با قوم خود، شایسته لعنت شمرده خواهند شد.

مورخ می پندارد فاتحه ی فتوحات و حضور تاریخی قوم مغول را همان جا خواند که افسانه دیوار چین را برچید و مورد مصرف واقعی آن اصطلاحا دیوارها را تذکر داد و به اثبات رساند. بنا بر این چند یادداشت آتی نه تکرار ابطال تاریخ کنونی قوم مغول، که پیش از این از چند مسیر انجام شد، بل نمایش نهایت بی شرمی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، در رشته های علوم انسانی است، که به نیاز دکوراسیون تاریخ سازی های خود، هستی و هویت و سرگذشت هیچ ملتی را از داده های آشفته و دروغ بی نصیب نگذارده اند.    

«بابُر، ظهیر الدین محمد (۸۸۸-۹۳۷ هجری قمری)، بنیان گذار سلسله گورکانیان هند. وی فرزند عمر شیخ و نواده ی امیر تیمور گورکانی و از سوی مادر نیز به چنگیز خان نسب می برد. (هالیستر،142-143). بابر در 12 سالگی (5 رمضان 899) بر جای پدر در اندیجان به حکومت نشست (بابر، 2،5، دوغلات، گ 122ب، ابوالفضل، 1/87 ). زندگی سیاسی او را می توان به 3 مرحله ی اصلی تقسیم کرد:
۱. از حکومت اندیجان تا سفر به کابل.
۲. از سفر به کابل تا فتح دهلی (۹۱۰-۹۳۲ قمری).
۳. از تاسیس سلسله گورکانیان در هند تا در گذشت وی (932-937ق).
پس از مرگ تیمور، تقسیم قلمرو او میان فرزندان و نوادگان اش کشمکش هایی را به ویژه در آسیای مرکزی پدید آورد». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

معمولا نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامی را به دلایلی ارجح می شمارم. نخست این که مجموعه ای در حال تدوین است و ناگزیر از آخرین دانسته های منابع داخلی و بین المللی و واپسین ابراز نظرها در هر مدخلی سود می برد تا معلوم شود تا هم امروز در باب مردم شرق میانه و تاریخ اسلام آلوده به اسراییلیات، جز افسانه های میان تهی نسروده اند و نیز دائرة المعارفی است که در گزینش عناوین اصلی، تا آن جا که به داده های اسلامی مربوط می شود، خست به خرج نداده است. در نقل بالا رفرنس ها و حواشی نوشتاری در این قطعه از مدخل بابر را حذف نکردم تا با سبک کار دائرة المعارف نویسی تا جای ممکن آشنا شوید. ظاهر کار القا می کند که هر مدخل نویس بر حقایق و مراتب موضوع نوشتار خود اشراف کامل دارد و عالم بر احوال قضایای مربوطه است. حال آن که گردونه ی کار بر روال دیگری می گردد. یعنی به هر کس که تنظیم مطالب مدخلی را می پذیرد، در آغاز کار پوشه ای محتوی کپی تمام معلومات موجود در آن مقوله را تحویل می دهند تا بر مبنای مندرجات آن، بازسازی مطلب را، از قول این و آن، به اصطلاح مستند کند و به پیش برد. این ساده ترین و هدایت شده ترین شیوه برای متوقف کردن جریان نواندیشی در ارائه محتوای هر مدخل است. مدخل نویس با دریافت کپی ها در واقع به مسیری هدایت می شود که باید از آن عبور کند و مواد اولیه ای را تحویل می گیرد که باید آش اش را مناسب همان ذائقه های پیشین هم بزند، اجازه ی حاشیه نویسی و محاجه و ارائه ی حجت بیرون از اوراق پوشه و تشکیک و تردید در مطالب آن کپی ها و کم و یا زیاد کردن سبزی و نمک آش را ندارد. مثلا در دو سطر نخستین نقل بالا، در باب کسی می خوانیم که تقویم تولد و مرگ دارد، با نقش تاریخی معین، که در پایان می باید بنیان گذار سلسله ی گورکانیان هند درآید، فرزند شیخ عمر و نوه تیمور است و  از سوی مادر نیز نسب از چنگیز می برد و در انتهای ارائه ی این آگاهی ها، مدخل نویس در میان پرانتز به صفحات کتابی از هالیستر نامی توجه می دهد، بدین معنا که تمام قصه ی فوق از قول هالیستر نقل شده است و همین. این شرح واضح و کافی و مشغول کننده و مضحک، روش تدوین تمام دائرة المعارف ها در سراسر عالم و به تمام زبان هاست! اگر بپرسید هالیستر از کجا تاریخ تولد و مرگ و نسب نامه ی بابر را استخراج کرده، مانند هزاران مورد دیگر همگی لال و کر می شوند و خواهان و خواننده ی مدخل، ناگزیر است یا نوشته ی هالیستر را وحی منزل در مکتوبات تاریخ بداند و یا از خیر مطلب درگذرد. چنان که دیگر موارد در سطور بالا نیز افسانه باف و پالان قصه دوز نشسته در پرانتز خود را دارد. آیا این آسان ترین راه برای به لجن کشیدن دانایی های آدمی درباره هستی و هویت خود و دیگران نیست؟!

«پس از درگذشت عمر شیخ، و آغاز حکومت بابر، سلطان احمد میرزا، عموی بابر و حاکم سمرقند و سپس سلطان محمود خان، دایی بابر و حاکم تاشکند، هر کدام طمع در قلمرو او بستند، ولی با مقاومت بابر و امرای طرفدار او راه به جای نبردند. ( همو، 1/88، فرشته، 1/192). مهم ترین مخالف بابر، شیبانی خان ازبک بود که امیر جوان تیموری با وجود او راه دشواری در پیش داشت. با این همه، بابر عزم کرده بود که سرزمین تحت فرمان خود را توسعه دهد و به ویژه بر سمرقند، پایتخت تیمور تسلط یابد. پس به تلاشی بی وقفه، که 19 سال به طول انجامید، دست زد. نخستین بار در 9۰3 ق، با فرار بایسنقر فرزند ابوسعید، بابر وارد سمرقند شد. (دو غلات، گ123 الف، ابوالفضل،1/89، فرشته،1/193)، اما برخی از یاران اش از او جدا شده، در اندیجان، برادرش جهانگیر میرزا را به حکومت برداشتند». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

پیدا کردن مکانی تاریخی به نام اندیجان به راستی دشوار است، که به داشتن پادشاهی مجزا و مستقل به نام شیخ عمر فرزند تیمور بیارزد، تا او نیز فرزند خود، یعنی نوه ی تیمور، به نام بابر را جانشین خویش بخواند. حتی اندیجان امروز که مملو از روس ها و انواع مردم ماوراء النهر است، کم تر از سیصد هزار جمعیت دارد و خود نشان می دهد که در اندیجان احتمالی ۵۰۰ سال پیش، جز چند کوچه باغ گلی بی ارزش و چند خانوار کشاورز نبوده تا تمام دایی و عمو و عمه های بابر، به قلمروی او، احتمالا اتاقکی کاه گلی، چشم طمع داشته باشند!!؟ از بخت بد داستان سرایان در باب بابر، گرچه از قبیل همان گروه های در پرانتز نشسته، در این و آن مدخل، از هر دهات ماوراء النهر، به طور معمول و مقرر، چندین امپراتور و جهانگیر و ادیب ممتاز و ستاره شناس و شاعر و حکیم و عالم و صوفی و امثال خوارزمی موهوم را به عرش رسانده اند، اما از اندیجان جز بابر شناخته نیست که فتح هندوستان کرده است! شیرین ترین قسمت این داستان علی بابا، آن جاست که بابر در ۱۲ سالگی به کدخدایی اندیجان رسیده، در ۱۵ سالگی، شاید به همراه چند اویار و چوپان و نعل بند ده اندیجان، سمرقند را متصرف شده تا اندک زمان بعد هم سمرقند و هم اندیجان را از دست بدهد! این بازی مسخره و خنک را، که چندین بار تکرار می شود، به عنوان تاریخ تحولات و مقدمات ظهور یک امپراتور از میان خاک و خل های یک روستا از آن جهت باید بپذیریم که بنا بر محتویات پرانتزها، دوغلات و ابوالفضل و فرشته، هریک از روی دست آن دیگری تایید کرده اند!!! بیماران بی علاجی که هر یک از این مراتب ابلهی آشکار را می پذیرند، نادانان بالفطره ای به شمارند که برای اثبات دیرینگی قوم شان، آماده اند تا هر تمسخری را بر خود روا دارند و به طناب هر مهمل نویسی حلق آویز شوند. 

«در این میان بابر سمرقند را نیز از دست داد و لشکریان اش پراکنده شدند و خود به ناچار به خجند رفت، اما سال بعد اندیجان را گرفت و در 905 ق قرغانه را نیز به چنگ آورد و آن را میان خود و جهانگیر تقسیم کرد (همو،1/193-195، I/847 ،EI2). وی سپس به فکر سمرقند افتاد و با این که شهر در دست شیبانی خان بود، ولی با حمایت مردم در 906 ق آن جا را گرفت. (بابر، 54، دوغلات، ابوالفضل، همانجاها، روملو، 71)، و در حالی که 19 سال بیش نداشت، کوشید تا اتحادیه ای از امرای اطراف را برای سرکوب قطعی شیبانی خان ایجاد کند، ولی توفیقی نیافت. وی سپس در 906 ق در جنگ سر پل از ازبکان شکست خورد و به سمرقند بازگشت (فرشته، 1/196، جهانگشای…، 325-326، EI2 ، همانجا) و شیبانی خان شهر را به محاصره گرفت. کار بر بابر دشوار شد و به ناچار در اوایل سال 907ق شبانه از شهر بیرون رفت (روملو، 73، فرشته، 1/197) و به کمک سلطان محمود خان زمستان را در ارا تپه گذارند». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

حتی بازی های کامپوتری کودکان نیز ابتدا و انتها و منطق دقیق تری از این دست به دست شدن های سمرقند و اندیجان دارد. راوی این حکایت های سرگیجه آور هم همان در پرانتز نشستگان اند که اغلب خود نیز محتاج اثبات اند. در این قسمت می خوانیم که لشکریان بابر ۱۵ ساله، یعنی آن چوپان و اویار و نعل بند اندیجان پراکنده می شوند و احتمالا به جای خویش باز می گردند، اما امپراتور آتی هند به خجند می رود، که امروز نیز شهرکی است با جمعیت ۱۵۰ هزار نفر، متشکل از انواع مردم آسیای میانه و به خصوص روس ها. از طرفی خجند در تاجیکستان است و بابر از سمرقند در ازبکستان گریخته بود، که به گمانم در میان این دو روستای قرن دهمی، چند صد کیلومتر فاصله باشد. این که بابر از دهی به دهی می گریزد،  احتمالا از فلسفه ای مافوق منطق تاریخ تبعیت می کند که اسرار آن هنوز مکشوف نیست، چنان که نمی توان معلوم کرد آن ارا تپه که مدخل نویس مربوطه، بابر را برای زمستان گذرانی بدان جا می فرستد، در کجای جهان است!!! آن چه را می توان از فحوای نقل فوق برداشت، این که بابر در ۱۸ سالگی بار دیگر سمرقند را فتح می کند و در ۱۹ سالگی شبانه از آن می گریزد و از آن که قرار است ۱۹ سال عمرش را لجوجانه در کار تصرف سمرقند بگذراند، پس بابر نوجوان، ۱۲ سال دیگر برای تمرین تسلط بر سمرقند فرصت دارد.   

«اتحاد خان های تاشکند و مغولستان به حمایت از بابر در 908 ق راه به جایی نبرد، از ازبکان شکست خورد و یک سال در میان قبایل صحرا نشین به سر برد (همو، 1/197-198، جهانگشای، نیز EI2 ، همان جاها) پس از آن، نزد محمد باقر، حاکم ترمذ رفت و به پیشنهاد او قصد کابل کرد ( فرشته، همانجا، نیز نک: غفاری، 239-240، خواند میر، غیاث الدین،4/307). (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

ظاهرا نتیجه ندادن حمایت اتحاد خان های تاشکند و مغولستان، که قبلا نوشته اند تشکیل نشده بود، این بار دیگر بابر را نه به ده کوره ها که مستقیما به میان عشایر صحرا نشین فرستاده است تا از آن جا باز هم راهی ده دیگری به نام ترمذ شود که به راستی یافتن آن در تاریخ و جغرافیای منطقه بی نهایت دشوار است. اما ظاهرا شهاب های راه نمای سرنوشت بابر، این بار به صورت محمد باقر نامی، که حتی وسوسه جست و جوی او نیز مسخره کردن خویش است، او را روانه ی کابل می کند، تا چند قدمی به هندوستان نزدیک تر شده باشد. 

«دومین مرحله ی زندگی سیاسی بابر از این جا آغاز می گردد: وی در 910 ق. با نیروی اندکی به بدخشان رفت و مورد استقبال خسرو شاه، حاکم آن جا و مردم قرار گرفت و با کمک نظامی او روی به کابل نهاد و در 910 ق با تسلیم محمد مقیم ارغوان، امیر شهر، آن جا را گرفت (دوغلات، گ 124ب- 125 الف، گلبدن بیگم، 4-5، بکری ، 99، خواند میر، غیاث الدین، 4/308). سپس سلطان حسین میرزا فرمانروای هرات از بیم شیبانی خان، بابر را به کمک خواست و او رهسپار هرات شد و با آن که در راه خبر مرگ سلطان حسین رسید، بابر به حرکت خود ادامه داد و در هرات با بدیع الزمان و مظفر حسین، پسران سلطان حسین میرزا ملاقات کرد، ولی کوشش های اش برای ایجاد اتحاد بر ضد ازبکان به جایی نرسید. (گلبدن بیگم، 6-7، ابوالفضل،1/89-90، فرشته، 1/198، ریاض الاسلام، 20-21، دو غلات، گ 159ب، روملو، 122-123). با این همه، وی در913 ق قندهار و زمین داور را تصرف کرد (همو،134، بکری، 103)، و اندکی بعد، به گزارش دخترش گلبدن بیگم (ص9) خود را بابر پادشاه خواند. (نیز نک: راس،6). (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

به راستی که داستان های کتاب مستطاب امیر ارسلان نام دار، منطق مادی قدرتمند تری از حرکات بابر گورکانی در تاریخ دارد. او که از روستای ترمذ راهی کابلی است، که یادهای تاریخی و جغرافیایی دورتر از ۲۵۰ سال پیش آن، به طور کامل در دفاتری همچون شاه نامه مسطور است، بر سر راه با نیروی نظامی اندک اش که احتمالا همراه برف های سنگین آن منطقه از آسمان افتاده بودند، به بدخشان وارد می شود و مورد استقبال حاکم و مردم آن سامان قرار می گیرد که نمی دانیم بابر را از کجا می شناخته اند! زیرا اصولا بدخشان نام شهر نیست، منطقه ای است تماما کوهستانی و صعب العبور که امروزه با سی شهرک کوچک که هر یک نام معینی دارد، به عنوان استان بدخشان در مملکت افغانستان شناخته می شود و گرچه از منظر تنظیم کنندگان تاریخ یهود زده شرق میانه تعبیه یک شاه با جلال و دستگاه و لشکر در هر دهی از ملزومات تاریخ نویسی آن هاست، اما نمی دانیم آن خسرو شاه در کدام قصبه از استان بدخشان تختگاه داشته است. در متن بالا بابر را که در شمال غربی افغانستان و در شهر هرات مشغول ملاقات با فرزندان سلطان حسین میرزا است، ناگهان در جنوب افغانستان نزدیک مرز پاکستان امروز پیدا می کنیم که در سال ۹۱۳سرگرم تصرف قندهار است و زمین داور را به چنگ می آورد که پیدا کردن آن از یافتن ملکه ی مورچه ها نیز دشوارتر است و تمام این شلنگ اندازی بی پایان بابر در افغانستانی صورت گرفته، که مردم آن ارتش های مدرن انگلستان و سپاهیان سرخ و آدم کشان اتحاد سرمایه داران غرب را عاجز کرده اند!!!  

«شکست و قتل شیبانی خان توسط شاه اسماعیل صفوی در 916ق فرصت مناسبی به دست بابر داد و او در زمستان 917ق با شتاب به سوی سمرقند حرکت کرد و از شاه اسماعیل نیز کمک خواست ( فرشته، 1/200، راس ، 7، ریاض الاسلام، 26) و وعده داد که در صورت پیروزی بر سمرقند و بخارا، خطبه و سکه به نام شاه اسماعیل کند. شاه صفوی پذیرفت و لشگری به یاری او فرستاد (جهانگشای، 413-414). به این ترتیب، بابر با کمک قزلباشها سومین بار، سمرقند را فتح و قلمرو اورا سراسر تاشکند، کابل، قندوز، حصار، سمرقند، بخارا و فرغانه را در بر گرفت. خواندن خطبه به نام شاه اسماعیل در سمرقند، و احتمالا زدن سکه به نام او (شواهد سکه شناسی در این باره صراحت ندارد، نک: I/848، EI2 )، و تظاهر بابر به تشیع، مردم سمرقند را از او ناراضی ساخت (نک: دو غلات، گ 198 ب، اسمیث، 320). وی سرانجام در پی جنگ با عبیدالله خان ازبک در 918 ق بار دیگر سمرقند را از دست داد ( ابوالفضل، 1/91، واصفی ،1/36، راس، همانجا). از سوی دیگر شاه اسماعیل صفوی، امیر نجم ثانی برای کمک به بابر و احتمالا برای نظارت بر کار او، به ماوراءالنهر فرستاد. به گزارش امیر محمود خواند میر، امیر نجم ثانی می خواست پس از سرکوب ازبکها بابر را نیز از میان بردارد، اما مورخان دیگر این معنی را تایید نکرده اند. به هر حال، پراکندگی نیروهای قزلباش و اختلاف اما با امیر نجم ثانی از یک سو و پیمان شکنی و قتل عامهای وی سبب شد تا میان او و بابر دشمنی ایجاد شود. از این رو، امیر نجم در نبرد با ازبکان در 918ق در غجدوان تنها ماند و شکست خورد و کشته شد. بابر به کابل بازگشت و از این تاریخ از باز پس گرفتن سمرقند، شهر دلخواه خود، چشم پوشید». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

از شگفتی های تاریخ این منطقه ظهور همزمان و اسرار آمیز سه امپراتوری بابریان در هند، صفویه در ایران و عثمانیان در آسیای صغیر است. آشفتگی گفتار و در غالب موارد شروح ناممکن در باب این سه سلسله و سرزمین در پنج قرن اخیر موجب شده تا سازندگان این افسانه های سست از هر یک از این سه سلسله برای رفو کردن پارگی های توصیف در امورات تاریخ آن دیگری سود برند. قسمت اعظم این شگرد کثیف بر مبنای نیازهای فرهنگی کنیسه و کلیسا تنظیم شده است. مثلا تولید یک مرکز مغولی در هند جزیی از تدارکات مربوط به بر پا کردن چهارچوب زبان فارسی و ضمائم آن است تا بتوانند با بخشیدن زیربنای ایرانی به مغولان فاتح هند، آنان را به مرکزی برای پشتیبانی از گسترش و تولید و تدارکات زبان فارسی بدل کنند! چرا که این کار با فرهنگ بومیان هند تطبیق نمی کرد و واگذار کردن هندیان به ترک تکلم با زبان دیرینه ی خود که غالبا پشتوانه ی مذهبی دارند، ممکن نبود. اگر زردشت و کتاب اش نیز در خاک هند سبز می شوند باز هم در حواشی همین ارتباط است. در این جا شاه اسماعیل نیز چون ابزاری برای سر و سامان دادن به امورات بابر به کار می رود، چنان که مجهولات ارتباط از هم گسیخته و بی بنیان، میان صفویان و عثمانیان نیز موجب ریشخند تاریخ است. حاصل گفتار بالا از مجموعه ی روزگار بابر معلوم می کند که این مغول نالایق پس از ۱۹ سال کوشش، که غالبا با کمک همسایگان صورت گرفته، سر انجام از تصرف سمرقند منصرف می شود، که در زمان او منطقا جز چند پس کوچه ی خاکی با خانه های خشت و گلی نداشته است. 

«بابر در 928ق. پس از سال ها تلاش، سر انجام قندهار را از ارغونیان گرفت ولی به سبب همین بلند پروازی و شجاعت بدان اکتفا نکرد و چون در آسیای مرکزی وجود ازبکان، و در غرب حضور صفویان که به سرعت نیرومند می شدند، توسعه ی قلمروش را دشوار می ساخت، متوجه هندوستان شد، اگرچه از 910ق ظاهرا چنین اندیشه ای را در سر می پروراند. سرزمین بزرگ هند در این زمان فاقد قدرت مرکزی بود و حکومت دهلی که در دست ابراهیم لودی قرار داشت، مهم ترین قدرت این ناحیه محسوب می شد. با این همه او نیز رقیبان خطرناکی داشت و با شورش های داخلی قلمرو خود نیز مواجه بود.بابر با توجه به این ملاحظات و گاه به دعوت مخالفان لودی راهی تسخیر هند شد و در پنجمین لشگر کشی در 932ق در جنگ پانی پت، لودیان را شکست داد و دهلی را تصرف کرد. به دلیل افتادگی های متن بابر نامه، تعیین لشگر کشی های اول تا چهارم بابر، دشوار است به همین سبب میان مورخان بعدی نیز در این باره اختلاف وجود دارد، چه، مثلا ابوالفضل علامی تاخت و تازهای پراکنده ی بابر را به نواحی شرقی افغانستان را نیز در زمره ی لشکر کشی های او به هند شمرده است ام معلوم است که لشگر کشی های او به هند باید میان سال های 925 و 930 ق رخ داده باشد. به هر حال، بابر در روز سه شنبه 12 رجب وارد دهلی شد و روز جمعه در مسجد دهلی به نام او خطبه خواندند. پس از آن قلعه ی آگره را نیز تسخیر کرد». (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل بابر، جلد یازدهم)

ظاهرا مدخل نویس و پرانتز نشینان موضوع بابر از فرط در به دری ناشی از همراهی با او، منقولات خود را از یاد برده و همان قندهار را که همراه زمین داور در سال ۹۱۳ به تصرف بابر داده بودند، یک بار دیگر در ۹۲۸ از ارغونیان پس می گیرند که معلوم نیست ناگهان از کجا سبز شده اند!!! اما همین مورخان همان بابر را که ۱۹ سال در تصرف سمرقند وامانده و از استیلای به آن منصرف شده بود، در کم تر از چهار سال به فاتح هندوستان تبدیل می کنند و گرچه هندوستان را از بسیاری وسعت شبه قاره خوانده اند، اما ظاهرا به این دلیل که بی صاحب افتاده بود، در چشم برهم زدنی به بابر واگذار می کنند!!! اما ابلهی کامل این دست نشاندگان کنیسه و کلیسا آن جا ظهور می کند که گرچه از پیش مقرر کرده اند که بابریان اسلام را به هندوستان برند و به اقوال شاخ دار بی سوادان و بی خبرانی، ترکان را برای بنای تاج محل به اگرا دعوت کنند، اما به محض ورود به دهلی، در مسجد جمعه ی احتمالا پیش ساخته آن شهر به نام او خطبه می خوانند؟!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 3:30 |

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۲۶

مورخ در حواشی این بررسی ها، به ویژه در ورود به تاریخ معاصر جهان، یعنی زمان عبور آدمی از مانع اوقیانوس ها، که شناخت جغرافیای عالم، آشنایی با اقالیم و ملل دیگر و گسترش ارتباطات میسر شد و نیز در برداشت عام از مجموعه تلاطم های دائما فزاینده ای که از آغاز آن دوران بروز کرده و می کند، با پیچیدگی هایی مواجه است که حل منطقی آن به نفی و رد و طرد مطلق آن روندی منجر می شود که اینک مدرنیسم و تمدن غرب می شناسیم.

تعریف آن چه بر تجمع های انسانی، از مبداء آن تحول گذشته، فقط یک جمله است: نبردی برای حراست از هویت و هستی دیرینه و سنت و استقلال معتاد و متعارف، که از نیزه گیری مدافعانه ی یک رییس قبیله آفریقا در برابر تفنگ های سربازان کنیسه و کلیسا، تا حماسه هایی امتداد دارد که بی وقفه و با همت بومیان اتازونی و مردم چین و هند و آمریکای مرکزی و ویتنام و عراق و افغانستان و ایران و شمال آفریقا و سراسر آمریکای جنوبی و بسیاری نقاط دیگر و به صورت های گوناگون در تقابل با تجاوز آفریده شده است. رویایی ترین منظر این نبرد زمانی است که سرخ پوستی با لباس آیینی، دختر جوانی محجبه و بانوی کیمونو پوشیده ای از خیابان های نیویورک می گذرند، خانواده هایی مثلا در آلمان، روز تعطیل را اسپاگتی سنتی ایتالیا و یا آش رشته می خورند، سیاه پوستی، بر صحنه ای، با ریتم شکار در جنگل، آواز می خواند و می رقصد و یا راهبی در خیابان های سایگون خود را آتش می زند. 

قانونمندی این ستیز بی نظیر، آموزنده و از منظر تاریخی قابل اعتنا است: هرچه جوامع مورد هجوم کنیسه و کلیسا در عمق بیش تری از روابط سنتی متوقف مانده باشند، در ایستایی بر آن نیرومندتر عمل کرده اند و جهان موردی افسانه وار و شایسته ستایش تر از شیوه مردم افغان نمی شناسد که طی دو قرن گذشته دماغ مقتدرترین نیروهای جهانی تجاوز را بر خاک مالیده اند: ارتش ملکه انگلستان، سپاهیان شکست ناپذیر ارتش سرخ و حالا آدم کشان کارکشته در نیروی نظامی تروپ های مسلح و متحد سرمایه داری بی ترحم را، که فرماندهی کل آن ها به طور رسمی لاعلاجی در نبرد با افغان ها را پذیرفته است. آیا کدام نیرو در سرزمینی چنین فاقد امکانات این همه غیرت ایستادگی را می آفریند و دستور اجابت شونده تحمل دراز مدت ناملایمات برای دفاع از سنت ها را صادر می کند؟ اگر ملت ها در شرایط آزاد و طبیعی و سنتی خویش عملا نیرومند ترند و اگر حفظ سنت ها همه جا از مللی کوچک پدیده هایی پایدار در تاریخ زورگویی های معاصر ساخته است، پس صدور جواز تخریب سنت ها، آن هم با اعمال شگردهای کثیف، از سوی مدرنیسم، با قصد تضعیف و حذف انگیزه ی اصلی ایستادگی و در نتیجه بلع ارزان تر جهان سنت گرا صادر می شود! اگر سنت دوستی عملا قادر بوده است دیوانگان مستقر در کاخ سفید و جانیان روان پریش پنتاگون و متحدان شان را متوقف کند، آیا برای حفظ خویش موظف به تقویت سنت ها نیستیم؟ می پرسم اگر دفاع از سنت ها چنین نیرومندان نام آوری را می زاید، آیا نمی توان کار رشد و توسعه ی تدریجی و متوازن و پا برجا را هم به تحولات درونی و آرام سنت پسندان سپرد که دور دستی کسب آن، جز فروشندگان موبایل را آزرده نخواهد کرد که می خواهند در جیب یک دست فروش دوره گرد افغان، بدون نیاز و ضرورت، تلفن همراه بچپانند؟ آیا احترام به سنت ها برای قطعیت بخشیدن به پیروزی، تبعیت از روش هوشی مین و مائو و گاندی نیست و آیا مگر قلع و قمع داخلی سنت ها و دهان کجی روشن فکرانه نسبت به آن، تاکنون جز به زایمان و ظهور مصیبت زای لولوهایی از نوع استالین منجر شده است؟ 

حالا ابتدا به سراغ آخشاردام بروم.

تنها وسوسه سفر دوباره ام به هند، دیدار آخشاردام پرآوازه بود. بروشورها را جمع آوری و راه نمایان را سئوال پیچ می کردم، به خصوص که باور ساخت سریع و پنج ساله ی آن ابنیه دشوار می نمود. آن چه را در باب عدم استفاده از ابزار روز در بالا بردن آن مجموعه نوشتم انتقال مطالب جزوه های تبلیغاتی، تصاویر سی دی ها و تایید لیدرهای پاسخ گو در محموعه بود که بخشی از آن را در یادداشت پیش و در نمایش نحوه ی تراش و حمل بر دوش سنگ های آماده ارائه دادم و اینک نمونه ای دیگر را عرضه می کنم.

   

کندن کانال لوله گذاری با کلنگ، در کشوری که خود سازنده ی مشهور ماشین آلات این کار است، در پروژه ای به گستردگی آخشاردام، جز پرهیز عمدی در بهره برداری از امکانات فنی روز نیست. تلاش این همه نیرو را، که با سرپرستانی هدایت می شوند، می توان با چند دقیقه کار یک ابزار صنعتی تعویض کرد. راه نما می گفت که تعداد قابل توجهی از این گونه کارگران با قصد کسب تقرب نزد خدایان گوناگون خویش مجانا و مشتاقانه به این کار روی آورده و اجرای مشقت بارترین عملیات را پذیرفته اند. ظاهرا فراوانی نیروی کار بدون دستمزد، انگیزه اصلی عدم استفاده از تکنیک روز بوده است. همان زمان تصویر آن جرثقیل ها را نشان دادم و پاسخ گرفتم که آن ها فقط در محوطه تخلیه مواد اولیه و دپو کردن بسیار دشوار و ظریف سنگ های مصرفی عمل کرده اند، نه در بنای معابد اصلی.

این عکس صحت گفتار او را تایید می کند. جرثقیل های گردان به طور معمول تا پایان اجرای کامل پروژه، حتی اگر مورد استفاده نباشند، احتیاطا بر سر پا می مانند. در این جا کارگرانی را می بینید که قطعات سنگ را بر روی سر جا به جا می کنند، و در مجموعه ی نیمه تمام کم ترین نشانی از بالابر نیست.

           

این دو تصویر محدوده ی کارکرد جرثقیل ها را معرفی می کند که در محوطه و محیط باز و دور از بنای معابد است. تصویر سمت چپ باز هم جرثقیل کوتاهی را بیرون از فعالیت ساخت و ساز و در قسمت جلو، جرثقیل کوتاه دیگری را مشغول جا به جا کردن مصالح و مواد مصرفی می بینیم.

                 

این هم دو تصویر دیگر که نوع و محدوده ی عملیات جرثقیل ها را نشان می دهد. دپو کردن بسیار ظریف و دقیق سنگ هایی که باید با نهایت احتیاط بر روی هم چیده شوند و در تدارکات پروژه و نه اجرای آن فعال اند. نیاز به مراقبت برای ممانعت از لب پریدگی هایی که در هر لغزش دست ممکن است قطعه ای دشوار عمل آمده را غیر قابل مصرف کند، به کارگیری جرثقیل در خارج از محیط معابد را ناگزیر کرده است.

نگاهی دقیق به تشریفات اجرا در این قسمت بلند و دشوار ساخت، به سادگی اعلام می کند که حمل و نصب قطعات با استفاده از داربست و ریسمان انتقال مواد لازم به ارتفاع صورت گرفته و هیچ جرثقالی به این عملیات یاری نداده است. حالا می ماند از جانب سازندگان آخشاردام و ملت هند از ابلهانی عذر خواهی کنم که احتمالا ساخت این مجموعه در مدت پنج سال را به علت استفاده از چند جرثقال در محوطه تدارکات،  آسان و بی اهمیت گرفته اند!

باید اندکی دیگر حوصله کنید تا ماجرای فریب بزرگ تاج محل و بابریان و مغولان و آثارشان در هند را به خواست خداوند بازگو کنم و آبرو هایی را بر باد دهم که جز اعتبار دادن حقه بازانه به قوم خود با هیچ مطلب و منطق و عقل دیگری در این جهان سر آشتی ندارند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 3:30 |